تبليغاتX
گل نرگس

گل نرگس
غلام نرگس مست تو تاجدارانند/خراب باده لعل تو هوشیارانند 
قالب وبلاگ
 

جمعه ساعت 9:30 پرواز داشتیم، تا برسیم خونه ساعت 2 ظهر شد، سفرمون بسیار عالی بود، اصلا مگه میشه مهمونی که میزبانش امام رضا باشه خوش نگذره؟؟؟!   اما حیف که مدتش کوتاه بود، الحق که مهمون نوازی آقا ! هنوز نیومده دلم تنگ شده، هیچ کجا برام حرم امنت نمیشه، چه حس آرامشی دارم تو خونت،دلم میخواست همه هوای اردیبهشت ماه رو که با عطر فضای حرمت دوچندان خوشبو شده بود با تک تک سلولهام ببلعم تا عمق وجودم سرشار از تازگی و لطافت بشه، خدا رو شکر کردم بابت وجود این محل امن و آرام در سرزمینم و طلب شدنم برای پنجمین بار و حضورم در مهمانی خونه دوست، دلم میخواست هر چی که تو دلمه بریزم بیرونو برات تعریف کنم، اشک نریختم، دوست نداشتم گریه کنم ، دلم میخواست فقط از لطفایی که بهم داشتی بگم و شادیهامو هرچند کوچیک باهات قسمت کنم، برای چی باید همیشه بغض و آه و ناله و نیازمونو بیاریم پیشت؟ دلم میخواست شاد باشم و این حسو تو دردو دلام که باهات داشتم منتقل کنم، هر چند همیشه شرمنده ات شدم و هزار تا خواسته و دعا رو لابه لای دردو دلام بهت گفتم ، چون تو بزرگی و مقامت نزد خدا بالاست، اگه خواسته هامو با شفیع بزرگی مثل تو مطرح نکنم پیش کدوم پادشاه مطرح کنم که ازش امید اجابت داشته باشم؟ که تو سلطان همه قلبهایی یا علی ابن موسی الرضا!  با ورود به حرمت دعایی که صحه میذاره بر بزرگواریت و تصدیقیه براینکه تو فرزند انسانهای بزرگ و نیکوسرشتی هستی و  خاندان مطهرت رو بهمون معرفی میکنه ، خوندم تا با تمام وجودم و از صمیم قلبم بگم که بر بزرگیو عظمتت اعتقاد دارم، زیارت امین الله رو خوندم و چشم دوختم به ضریح پاکت، همهمه و هول دادنا چشممو آزار میداد، اعتقاد ندارم که دستم حتما به ضریحت بچسبه، همین که با دلم وصل بشم برام کافیه، اینجوری دیگه شرمندگیمم از رفتار زشت بعضیا تو سبقت گرفتن بر بقیه در دست زدن به ضریحت دوچندان نمیشه،سه شنبه شب بود، توسل خوندمو متوسل شدم به تو و اجدادو فرزندان بزرگوارت، زمانبندی هتل برای ساعات شام و ناهار دستمونو برای  بیشتر موندن بسته بود، نماز مغرب و عشا رو خوندیمو بعدش  هم راهی هتل شدیم، متاسفانه با همه خوبی و امکانات رفاهی که هتلمون داشت راهش تا حرم رو باید با ماشین طی میکردیم و پیاده روی طولانی تا حرم داشت، بنابراین نتونستیم برای نماز صبح حرم باشیم،  صبح فردا راهیه مزار فردوسی شدیم با اینکه دلم پیش حرمت بود ولی بدمم نمیومد فاتحه ای بر سر مزار  حکیم بزرگواری بخونم که سی سال رنجو مشقت رو به جان خرید و به گفته خودش عجم رو با شاهنامه اش زنده کرد،  راهی توس و مزار حکیم ابوالقاسم شدیم،  نیم ساعت بهمون وقت دادن تا بازدید کنیم از مزار حکیم، خیلی سریع نیم ساعتمون  با خوندن فاتحه و عکس گرفتن از  بابا و مامان و چند تا از همکارای بازنشسته که خانم و آقا بدون همراهی فرزندان اومده بودن و هنوز  خیلی از کاربردهای گوشیشون براشون ناشناخته مونده بود و بسیار هم تاکید بر گرفتن عکس یادگاری داشتن گذشت، فکر کنم خودم تنها جوون حاضر تو جمع بازنشسته ها بودم، همسفرای بسیار دوست داشتنی بودن، بعد از اون هم  با سرویس برای خرید راهی الماس شرق شدیم، مرکز خرید زیبا و بزرگیه در شهر مشهد که احتمالا اسمشو شنیدید و یا در سفرتون به مشهد رفتید و صد البته  که قیمت برخی اجناس بسیار  بالاست ، مثل دفعه قبل خیلی سریع خودمونو به مرکز فروش زعفران و بقیه محصولات "سحر خیز"  واقع در الماس شرق که از مرغوبیت بالایی برخورداره رسوندیم و بعد از خرید زعفران و مقداری از بقیه محصولات ، یه نگاه اجمالی به باقی مغازه ها انداختیم و از 2-3جاییم چند تا خرید کوچولو انجام دادیم و هر چه سریعتر خودمونو به  درب خروجی شماره3 رسوندیم تا از سرویس جا نمونیم، بعد خوردن ناهار تو هتل کمی استراحت کردیم و مجددا راهی حرم شدیم نماز مغرب و عشا رو به جماعت خوندیم، تصورم این بود که اواخر اردیبهشت ماه  حرم باید خلوت تر از بقیه وقتا باشه، اما زهی خیال باطل ، نه تنها خلوت نبود که حتی از مهر ماه شلوغ تر هم بود،  خدایا شکرت! انشالله که همیشه اینجوری باشه، صبح پنج شنبه هم از مراکز خرید اطراف حرم و اطراف باب شیخ طوسی دیدن کردیم، خرید عمده من یک عدد چادر عربی یا به قول فروشنده چادر جده ای بود که خیلی وقت بود دوست داشتم بخرم به همراه یه انگشتر نقره  خوشگل با نگین فیروزه و یه تسبیح که اونم رنگش فیروزه ای بود و به نیت خاصی خریدمش و چند شیشه  عطر، باب شیخ طوسی رو خیلی دوست دارم  به نسبت بقیه درای حرم خلوت تره، ورودی که هتلمون در اون مسیر قرار داشت باب شیخ طوسی بود،  نماز ظهرو عصر رو هم تو حرمت خوندیمو بازم اومدیم هتل، خوشبختانه اتاقامون تو هتل خیلی راحتتر از دفعه قبل بود و اندازه یه آپارتمان 80 متری فضا داشت و کلا از همه لحاظ عالی بود الا مسافتش تا حرم که برای اونم تو ساعتهای خاص سرویس گذاشته بودن ولی متاسفانه برای نماز صبح سرویس نبود، بعداز ظهر پنج شنبه  به خریدن نخودچی وکشمش و مقداری سوغاتی  مخصوصا برای علی رضای خاله  گذشت،  سعی کردیم که  مدت خریدارو چندان طولانی نکنیم تا هرچه زودتر تو حرم باشیم و شب آخری که  مهمون امام رضا بودیم و شب جمعه هم بود بیشتر از حالو هوای حرم فیض ببریم، از تو خونه یه لیستی برای دعاهام  و سفارش دهندگان تهیه کرده بودم که یادم بمونه، جالبه همشو با علامت اختصاری مشخص کرده بودم و مجبور شدم خیلیاشو ترجمه کنم، فکر کنم امام رضا هم خندید بهم، احتمالا بعضی از علامتهای اختصاری معنی دیگه ای در هنگام نوشته شدن داشتن که اونجا به دلیل تراکم دعاها و علائم تغییر هویت دادند، نماز مغرب و عشا رو بر خلاف  دو شب قبل قسمت شد داخل حرم بودیم و تو حیاط نخوندیم، چه لذتی داشت برام خوندن دعای کمیل تو اون فضا و حال و هوا، بسیار چسبید، من و مامان قصد کردیم که حالا که شب آخره حتما برای نماز صبح بریم حرم برای همینم زود خوابیدم که بتونم ساعت 2 بیدار بشم و آماده بشم برای رفتن به حرم، از دعای ندبه دو صفحه به عربی خوندم  و از اونجایی که ترجیح میدم  ادعیه رو حتما با معنی بخونم و زمانمونم محدود بود و ساعت 7 حتما باید تو لابی هتل میبودیم برای خوردن صبحانه و بعدشم عزیمت به فرودگاه در نتیجه ترجیح دادم فقط به معنی فارسیش بسنده کنم و تو حرم آقا امام رضا، برای ظهور مهدی فاطمه دعا کنم. وقتی که از محوطه داخلی حرم وارد رواق شدیم دلم  تو اون تاریک و روشن صبحه جمعه بدجوری گرفت، بغض عجیبی گلومو فشرد، خیلی دوس ندارم تو جمع اشک بریزم، سعی میکنم اشکام مال خلوتام باشه، خیلی اهل دردو دل کردن با خلق خدا نیستم دوست دارم دردو دلام فقط و فقط با خدا باشه، ولی اونجا و تو اون فضا نتونستم جلوی اشکمو بگیرم، از ته دل از آقا خواستم که سفرمو هر ساله کنه و برای عرض ارادت به پیشگاهش دعوتم کنه. هنوز از در حرم پامو بیرون نذاشته بودم که دلم تنگ شد...

پ.ن: شنبه تو دانشگاه با بچه ها کلاس  داشتم، یکیشون یه ربع آخر اومد مثلا سمینار بده، سمینارش در مورد کبد و آناتومیه این بخش از دستگاه گوارش بود، از رو هم بلد نبود بخونه، و مسلمه که کلاس از خنده های بچه ها منفجر شد، گفتم آقای فلانی یادداشت ها رو بذار کنار هر چی که بلدی بگو، خیره شد و بعد از مدتی لبخند تحویلم داد، چند تا سوال کردم ازش بلد نبود، کشته اعتماد بنفس کاذبشونم، واقعا من چه نمره ای باید بهش بدم؟؟؟

 

[ دوشنبه 1 خرداد1391 ] [ 11:23 بعد از ظهر ] [ نرجس خاتون ]
فردا انشالله میریم همون مهمونی که یه ماهیه منتظرشم 

 میزبانمون امام رضاست

 ایشالله به زودی  قسمت دوستان گلم

 خدا توفیقشو بده ، نایب الزیاره دوستان عزیزم هستم


پ.ن: ولادت خانم فاطمه زهرا، روز مادر و  زن رو با تاخیر به همه مادرا ن و زنان سرزمینم که هدیه ایند  بهشتی روی زمین از طرف خداوند تبریک میگم. و دست مادرم رو میبوسم و خدارو هزار مرتبه بابت عطر بهشتیه حضورش شکر میکنم و امیدوارم خدا سایه هیچ مادری من جمله مادر خودم رو از سر فرزندان کم نکنه

[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 3:22 بعد از ظهر ] [ نرجس خاتون ]
 

 

امروز ۱۶/۲/۱۳۹۱ وارد بیست و هفتمین سال زندگیم شدم

همین!


پ.ن : این عکسم نبات گلم برام فرستاده، ممنونم عزییییییییزم خودت گلی

 

[ شنبه 16 اردیبهشت1391 ] [ 10:27 بعد از ظهر ] [ نرجس خاتون ]

 

 

کاش می شد در میان لحظه ها، لحظه ی دیدار را نزدیک کرد!

تنهاییم را دریاب!

 ای موعود!

 

[ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 3:11 بعد از ظهر ] [ نرجس خاتون ]

دایی بزرگ اینجانب ازون دسته آدمایی هستن که به دلیل کارو فعالیت و عشق و عاشقی و هزار دلیل تراشیده و نتراشیده دیگر که صد البته بیشتر بهونه اند تا دلیل قانع کننده و با وجود اینکه دانش آموز حساسی بودن و در دوره تحصیل حساسیت ویژه ای روی درس خوندن داشتن بعد از گرفتن دیپلم ادامه تحصیل نداده بر خلاف دایی کوچکم که در درس خواندن بسیار  تنبل بودند ولی ادامه تحصیل دادند. پس از ازدواج و بچه دار شدن و تغییر شغل و مشغول شدن در یکی از سازمان های معتبر دولتی  به دلیل علاقه و یا شاید ارتقا شغل و با تشویق های مکرر همسرشون که ادبیات خوندن و زمان ازدواج با دایی بنده مشغول تحصیل در این رشته بودن، تصمیم گرفتند که در سن ۳۵سالگی ادامه تحصیل بدن، و خدارو شکر در اولین کنکوری که به این منظور شرکت کردند کاردانی علوم ارتباطات در دانشگاه علمی کاربردی قبول شدند  و خوشبختانه با معدل بالا این مقطع رو به پایان رسوندن و با وجود سختی های زیادی که کار بهمراه تحصیل بهشون وارد میکرد از پا ننشسته و برای کارشناسی هم کنکور دادند و همون رشته رو در دانشگاه علمی کاربردی البته اینبار در شهر محل زندگی خواهر بنده قبول شدند و پنج شنبه و جمعه ها به دلیل داشتن کلاس در شهر نوشهر مهمون خواهرجان هستند. این هفته برای تغییر آبو هوای همسرو بچه ها، اونارو هم در این سفر چند ساعته از تهران به نوشهر همراه کردند و به ما هم خبر دادند تا ازینطرف راهی شهر خواهرجان شویم تا جمع آخر هفته ایمون جمع باشه، من و مامان هم عصر چهارشنبه شال و کلاه کردیمو راهی شدیم و بابا هم که فردای اون روز برای پاره ای از تعمیراتی که مستاجرقبلی تحمیل کرده بود و با تعمیرکار قرار داشت نتونست ما رو همراهی کنه، و از دیدار علیرضای خاله که تازه چند روزی است که شروع کرده به قدم برداشتن و راه رفتن اون هم چه راه رفتنی که گویا در مسابقه دوی سرعت شرکت کرده و چه ذوقی میکنه خودش وقتی راه میره و کلی به زبون خودش موقع راه رفتن حرف میزنه و آواز میخونه محروم شد، فی الجمله قرضم از نوشتن مراحل زندگی تحصیلیه دایی جان این بود که خونه خواهر جان به ناگاه متوجه غیبت ایشون در جمع  میشدیم و ایشون رو در اتاقی با در بسته مشغول مطالعه دروسشون میافتیم و با کف و سوت، بسیار مورد تشویق قرار میدادیم که به به! عجب دانشجوی مثال زدنی هستید شما، و بنده با این دانشجوهای گل و بلبلی که هفته دیگه 16 اردیبهشت قراره ازشون میان ترم بگیرم ازشون درخواست کردم که تشریف بیاورید و با دست خویش تفقدی بر سر آنان نمایید بلکه کمی از این تنبلی و نابسامانی دست بردارند، که مطالعه درس قبل از ورود به کلاس پیشکششان لااقل جمله ای را که بنده از جلسه اول هزار مرتبه تکرارش کردم به اینجانب پس دهند، ظهر پنج شنبه با زندایی جان به صورت دسته جمعی راهی دانشگاه دایی جان که در مکان زیبایی از شهر واقع شده برای رساندن لقمه ای غذا به ایشان شدیم و بنده هم که جدیدا صفت زیبای فرصت طلب بودن به جمع صفات خوب و بد قبلیم اضافه شده فرصت را غنیمت شمرده راهی بخش آموزش دانشگاه مربوطه شده و تقاضای تدریس را طی پر کردن فرمی روی میز معاون آموزش نهادم . بعد از ظهر اون روز هم  در مراسمی که به مناسبت شهادت خانم فاطمه زهرا منزل دختر عمه جانم یا به عبارتی خواهر شوهر خواهر بنده ترتیب داده شده بود شرکت کردیم و وقتی راهی منزل خواهر جان شدم  سریعا خود را به مطبخ رسانده جهت سرخ کردن خمیر مایه کتلت جهت میل نمودن در ساحل دریای مازندران که در شهر نوشهر واقع شده، و من مانده ام در کار این ملت  که از یک نیمچه تعطیلی هم برای سیر و سیاحت در طبیعت نمیگذرند و با اهل و عیال راهی سفر میگردند و جمعیت زیاد مسافران و نبودن جای پارک در این ساحل زیبا بود که چشم را مینواخت.فی المثل تا بعد از ظهر روز جمعه مهمان منزل خواهرم بودیم و بعد از سفری تقریبا دوروزه راهی منزل گشتیم.سفر بسیار خوبی بود و کلی روحیه ام را عوض کرد

ظهر شنبه هم که کلاس داشتم ، و امان از دست این  چند تا دانشجوی شیطونی که دارم، از اول تا آخر کلاس تو مود خنده بودن، مخصوصا با اومدن یکیشون به عنوان اولین نفری که سمینار درس رو که براش 2 نمره در نظر گرفته بودم آماده کرده بود و نزدیک بود تقریبا از خنده غش کنه، و چند باری ازم خواست که بره و سر جاش بشینه و ارائه بده که من اجازه نفرمودم، بهش گفتم که خودشو کنترل کنه و سمینارشو ارائه بده وگرنه از نمره ارائش کم میشه که بالاخره موفق بر این امر شد ، و موندم از کار خودم که چجوری با داشتن این دانشجوهای عجیب الخلقه  تسلطو جدیتمو حفظ میکنم و خودم در ترکوندن خنده همراهشون نمیشم و بسیار هم از بنده حساب میبرند البته به جز اون چند تایی که شیطونی تو خونشونه و بیش فعال تشریف دارن بقیشون آرومند، در آخر هم به آقای ... دو نمره رو دادم و گفتم ارائه ات خوب نبود ولی چون شجاعت به خرج دادی و مطلع کار بودی ۲ نمره رو میگیری باشد که بقیه دلو جرات پیدا کنند برای ارائه

پ.ن: این هفته بهشون گفتم اون دسته ای که به امید مشورت میان سر جلسه امتحان  بدونند که سوالا با هم فرق داره، کار خودمو زیاد کردم، باید بشینم دو دسته سوال طرح کنم، دانشجوهه ما داریم؟! دایی جان بیا دستی به سرشون بکش

بعدا نوشت۱: الان بسیار ذوق زده میباشم، چون چندعدد پیام تبریک به مناسبت روز معلم داشتم و این اولین تبریکات به من برای این روز بزرگه، حیفم اومد ثبت نشه، از خدای مهربونم میخوام که ایشالله سالهای آینده هم این لطف و بهم بکنه تا به خودم بابت این شغل معنوی ببالم

عاشقان با عشق عارف می شوند/ بهترین مردم معلم می شوند/ عشق با عارف مکمل می شود/ هر که عاشق شد معلم می شود

بعدا نوشت۲:یه بار ذهنتون منحرف نشه که خودمو تحویل گرفتمااین شعرو با یه پیام تبریک خواهرم فرستاده و منو ذوق ملللللگ کرده

روز معلم رو به همه معلمان عزیز تبریک میگم انشالله خدا سایشون رو سالیان سال رو سر فرزندان این مرزو بوم حفظ کنه

بعدا نوشت ۳: به پدرو مادر عزیزم هم که مدت زیادی نیست که بازنشسته شدن این روز بزرگ و تبریک میگم و به وجودشون افتخار میکنم، بی شک از بهترین آموزگاران زمان خودشون بودن،مدیونشونم و ازشون الگو می گیرم و دستشون رو بابت همه زحماتی که کشیدند میبوسم

[ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ] [ 1:54 بعد از ظهر ] [ نرجس خاتون ]

شاید خیلیا تو زندگی ما آدما بر گردمون حق داشته باشن، اعم از پدرو مادرو خواهر و ... و حتی شاید دوستانمون، آدمایی که با وجود حقی که بر گردنمون دارند ازمون طلبکار نیستند و انتظار جبران ندارند

اما انسان هایی هستند  که حقشون بر گردن ما خیلی بیشتر و بالاتر از هر کسیه، آدمایی که  در سرتاسر عمر گران بهاشون به چیزی جز رهبرو راهنما بودن برای تعالی زندگی آدما فکرنمیکردند، و عمرشونو جونشونو در این راه گذاشتند، دوستان دلسوزی که از هر دوستی به ما نزدیکترند، چون تجلی واقعی آفردیگار و جاینشینه به حق پروردگار بر روی زمینند، بی هیچ چشم داشتی از همه ی توانشون برای نشون دادن مسیر درست به ما مایه گذاشتن تا جایی که بعد از گذشت هزارو چهارصد سال هنوزم که هنوزه نامشون زنده است، و کاش راهشون هم زنده و پویا بشه تا شاید بشه مشقت هایی رو که در راه خدا بدون توقع  برای ما آدما به جون خریدند به اندازه ذره ای جبران کنیم

فاطمه زهرا (س) مادر و الگو و مربی همه این انسانهای آزاده است، حتی مادر پدرش محمد مصطفی (ص) و یارو همسرو همراه و شریک جوانمردترین مرد والای تاریخ علی (ع)

 دو رکعت نماز هدیه به فاطمه زهرا (س) رو که بین نماز ظهر و عصر خونده میشه تقدیم پیشگاهش کنیم، هدیه ای با حال و هوای معنوی از جنس خودشون. 

 در قنوت صلوات خاصه اون حضرت یعنی:" اللهم بفاطمه و ابیها و بفاطمه و بعلها و بفاطمه و بنیها و بفاطمه و سرالمستودع علیها اقض حاجتی و صلی علی محمد و آل محمد" فراموش نشه، حتی تو همین هدیه ام آخرش داریم ازشون طلب حاجت میکنیم، بخشنده بودن و مهربونیاشون رو تو  این روزهایی که نامهربونیا بیش از پیش تو چشمند بیشتر از قبل  مد نظر قرار بدیم

آن شب که ابوتراب با قلب حزین   بسپرد تن اُم ابیها به زمین

دانی که چرا خاک ز دستش افشاند           یعنی که تمام هستی ام بود همین!

حضرت فاطمه (س) میفرمایند: بهترین شما كسانی هستند كه متواضع وخوش برخوردتر از همه باشند وبیشتر از همه نسبت به زنان خود احترام كنند.

منبع:صحیفه فاطمیه(حمید احمدی جلفائی)

شهادت بانوی آب و آیینه تسلیت باد!

[ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 ] [ 11:15 قبل از ظهر ] [ نرجس خاتون ]

بعضی وقتا دلم بدجوری هوایی میشه،  دنبال یک مامن میگرده، آغوش گرمی که پناهم بده و  اشک چشمام پیراهنش رو خیس کنه، کسی  که پای دردو دلام بشینه و بتونم مستقیم حرف دلم رو بهش بزنم، محل امنی که بتونم از تقدسش برای صیقل دادن دله زنگار گرفتم استفاده کنم، یا شکایتم رو پیشش ببرم و ازش حاجتمو طلب کنم، و یا حتی در پیشگاهش به خاطر همه روزمرگی هایی که باعث شدن خیلی وقتا فراموشش کنم و همه وعده و وعیدهایی که باهاش داشتم از یادم بره عرق شرم رو پیشونیم بشینه

هفته گذشته مامان با یه  خبر و یا بهتره بگم یه پیشنهاد غافلگیرم کرد، پیشنهاد سفری که این روزها جای خالیش رو بسیار در وجودم احساس میکردم، سفر زیارتی  سه روزه  که سازمان بازنشستگان برای فرهنگیان بازنشسته هر از چند گاهی ترتیب میده و به علت تعداد زیاد متقاضیان سالی یک بار امکان این سفر هوایی برای هر بازنشسته به همراه یکی از بستگان درجه یک فراهم میشه، یعنی مامان و بابا هر کدومشون میتونند یه همراه از بستگان درجه یک رو با خودشون ببرند، پیشنهاد مامان رو از هوا گرفتم و ازش استقبال کردم،  همیشه سفر کردن تو این ماه رو دوست داشتم ، به نظرم اردیبهشت خوش آبو هواترین و زیباترین فصله ساله (مدیونین اگه فکر کنید به خاطر تولدم تو این ماهه که اینا رو میگم)، اگه  بخوای تو این ماه سفر بری  که دیگه نورعلی نوره و مخصوصا اینکه سفرت از نوع زیارتی باشه و  چه زیارتی هم بهتر از زیارت امام رضا!   البته بابا با نظر مامان مخالفت کرد  و گفت حالا که دو تا انتخاب قبلیمونم زیارت امام رضا بوده  و تو سال 91 فقط یکبار امکان سفر هوایی به این طریق از طرف سازمان برامون فراهم شده و با توجه به اینکه مهر ماه سال گذشته هم سفر مشهد رو از بین سفرهای زیارتی و سیاحتی سازمان انتخاب کردیم و قسمت شدو به پابوسی آقا رفتیم ایندفعه بریم کیش! هر چند خوم بسیار تنوع طلب تشریف دارم  و دوست دارم همه جای ایران رو حداقل یک بار هم که شده از نزدیک ببینم ولی یه جورایی دلم فقط مشهدو زیارت امام رضا رو طلب میکرد، مامان هم که عاشق سفرهای زیارتی! شدیم 2 به 1،  برا اینکه حرف بابا زمین نمونه، با اینکه  تعدادمون 2 به 1 بود یه قرعه کشی فرمالیته ای به شوخی  راه انداختمو اسم کیش و مشهد هر کدوم رو سه بار روی 6 تا کاغذ نوشتم و هر کدوممون یکی از اون کاغذهارو برداشتیم و در کمال ناباوری پیش چشم بهت زده سه تاییمون هر سه تا برگه اسم مشهد درومد و پیشنهاد مامان  به کرسی نشست و امام رضا حجت رو بهمون تموم کرد و به فاصله هفت ماه دوباره مارو طلبید. پنج شنبه گذشته مامان اسم سه تاییمون رو تو لیست سفر به مشهد نوشت، هنوز تاریخ سفرمون دقیقا مشخص نشده ولی امید داریم که تو همین اردیبهشت ماه باشه، سفر قبلیمون رو که خیلی راضی بودم هتلی که توش مستقر بودیم فاصله چندانی با حرم نداشت و با پای پیاده تقریبا 10 دقیقه تا یک ربع  به حرم میرسیدیم، و تقریبا تمام نمازها رو به جماعت تو حرم بودیم. لحظه شماری میکنم برای اومدن به پابوست

پ.ن: ممنونم ازت به خاطر اینکه حواست بهم بود، یکی از حاجتام در سفر قبلی که همون هر ساله شدن سفرم به بارگاهت بود  رو نادیده نگرفتی

پ.ن: دیروز داشتم قسمتهای پایانی فصل سیستم عصبی رو به بچه ها درس میدادم زبونم از بس  حول و حوشه اعصاب نخاعی و اعصاب مغزی چرخید  که یکی از آقایون رو به اسم آقای نخاعی صدا کردم و این کلاس بود که با گفتن این کلمه از دهان بنده از خنده بچه ها منفجر شد. دو هفته دیگه یعنی روز تولدم 16 اریبهشت براشون امتحان میان ترم گذاشتم، کشتنم بس که بهم گفتن استاد نمره، منم بهشون گفتم من برای همتون 20 کنار گذاشتم تا ببینیم چجوری این 20 تارو ازم میگیرید 

بعدا نوشت: تاریخ پروازمون مشخص شد، ۲۶ ام

[ یکشنبه 3 اردیبهشت1391 ] [ 6:28 بعد از ظهر ] [ نرجس خاتون ]

 

خیلی از دهه ی شصتی ها ومن جمله خود من و حتی خیلی از متولدان دهه پنجاه او را با صدای دلشینش در تیتراژ آغازیه سریال پس از باران، شناختیم، در حالی که سابقه  هنری این هنرمند گرانقدر سرزمینمان به سالها قبل تر برمی گشت اما نامو نشانی از وی در سالهای پس از انقلاب تا زمانی که تیتراژ سریال پس از باران در سال ۱۳۷۹ از رسانه ملی پخش شد بر سر زبان ها نبود.

 

فریدون پوررضا خواننده و پژوهشگر موسیقی منطقه شمال ، ۳ مهر ۱۳۱۱ در لشت نشا گیلان متولد شد .تحصیلات ابتدایی را در مدرسه ناصر خسرو به پایان رساند و سپس در مغازه پدر به آرایشگری پرداخت. او از استادان آوازی چون یونس دردشتی، سعادتمند قمی و غلامحسین بنان آواز ایرانی راآموخت و در سال ۱۳۳۳ کار تعزیه را به همراه علی به کیش آغاز کرد. او در همان سال نمایشنامه‌ای برای تئاتر و اجرای آن در سالن سینمای لشت نشاء نگاشت.شش سال بعد در آزمون خوانندگی رادیو گیلان رتبه اول را کسب کرد و به طور رسمی به عنوان خواننده شروع به کار نمود.از اردیبهشت ۱۳۵۰ همکاری با تلویزیون را آغاز کرد. و در همان سال به عنوان پژوهشگر آواهای بومی و با همراهی مشاهیر فرهنگی و هنری ایران سیمین دانشور، محیط طباطبائی، منوچهر آتشی، محمود عنایت، ایرج افشار و دیگر استادان برجسته دانشگاه تهران به لندن سفر کرد.وی در سال ۱۳۶۷ همکاری اش را با اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران به عنوان کارشناس موسیقی آغاز و در همان سال کنسرتی رادر رشت برگزار نمود.از آن تاریخ به بعد به ترتیب در شیراز، همدان، آلمان، رشت و تهران به اجرای برنامه و کنسرت پرداخت. دو کاست می گیلان و گیله لو آثار بعد از انقلاب اوست. در سال ۱۳۷۹ تیتراژ و متن سریال پس از باران را اجرا و یک سال بعد مقام اول موسیقی در فیلم و سریال‌های کشور را از آن خود کرد.تحقیقات میدانی فریدون پوررضا درباره موسیقی منطقه گیلان سبب شد تا او برداشتی متفاوت از موسیقی فولکلور منطقه خود داشته باشد. او از ملودی‌های دیلمان، گالش و گیلک در این راه استفاده کرد . او با تحقیق در زمینه موسیقی، بسیاری از ظرفیت‌های موسیقی گیلان را رشد داد و به گیلان و ایران معرفی نمود. همکاری با جهانگیر نصری اشرفی در فراهم آوردن نغمات و مقالاتی برای دانشنامه فلات قاره ایران ودکتر علی عبدلی در گرد آوری "موسیقی گیلان و مازندران" از دیگرفعالیت‌های او به شمار می‌رود.

متاسفانه امروز از شبکه استانی باران خبر درگذشت این هنرمند ارزشمند رو که با ترانه های زیبایش به لهجه گیلکی، روح و روان انسان رو تازه میکرد و با اثرهای زیبای خود سعی در حفظ فرهنگ اصیل مردمان خطه گیلان زمین داشت شنیدم.

صدایش نغمه ای بود جاودانه که در  دل نفوذ میکرد و شنونده را با خود در حال و هوای خواننده ی اثر در طبیعت چشم نواز خطه سرسبز گیلان  هم مسیر میکرد. 

یادش گرامی و راهش مستدام 

 فاتحه ای نثار روحش

[ چهارشنبه 23 فروردین1391 ] [ 10:55 بعد از ظهر ] [ نرجس خاتون ]
 

 

سلام

اول از همه از همه ی دوستان گلم که نتونستم تو تعطیلات بهشون سر بزنم و عیدو تبریک بگم عذرخواهی میکنم ، دیگه خودتون بر مشغولیات عید واقفید، مخصوصا که امسال مامانم کمردردش دوباره  شدید شد و بیشتر کارها تقریبا رو دوش خودم بود، از همین جا سال نو رو خدمت همه دوستان عزیزم  تبریک میگم

سیزده فروردین امسال رو هم خدا رو شکر بدر کردیم،  بر خلاف چند سال اخیر امسال رو به جای  کوه و جنگل و چشمه رفتیم کنار دریای چمخاله  ویلای خالم اینا،  سالهای پیش ساعت 12 تازه خونواده ها تصمیم میگرفتن که کجا برن!!!!! امروز رو   خدارو شکر همه چی  از قبل برنامه ریزی شده بود،  عالی بود، ما شمالی ها که کلا از مسافرت در ایام نوروز محرومیم و اصولا پذیرای مهمانان و مسافران نوروزی می باشیم، امسال  تو جمعِ چند تا از مهمونیهای آخرین روزهای  تعطیلات نوروز دو نفر عضو جدید تو خونوادمون داشتیم، شوهر دختر عمم و شوهر دختر خالم که هر دوشون تو همین عید جشن عقدشون بود و بسی مسرورمون ساختند، شوهر دختر خالم امروز برای اولین بار اکیپ سیزده بدریمون رو همراهی میکرد، ازونجایی که جدیدالورود هستن چندان صحبت نفرمودند و تو مایه های خجالت زدگی و شرمساری بودند و آماج اذیت کردنا و نگاه های  جمع فامیل متوجه این دو غنچه نوشکفته بود  که خجالت زدگی رو برای آقای دوماد دو چندان می کرد، بعد ناهار خانما رفتیم قایق موتوری سوار شدیم، بخوره به تخته و گوش شیطون کر و لا حول و لا قوه الا با الله، نمیدونم چرا اخیرا اینقدر شجاع شدم، آخه قایق موتوری  با اون پیچو ماویچ هایی که میخوره و فاصله ی نسبتا طولانی که از ساحل میگیره یه کم ترسناکه، ولی بنده در کمال خونسردی پیش قراول  همه شدم در این امر خطیر و تازه بعد از یک دور، فریاد دوباره -دوباره سردادم که آقای قایقران به مزاح تهدید فرمودند که قایق مذکور را واژگون کرده تا ما پیاده شویم که با واکنش بنده  اون هم به لهجه شیرین گیلکی مواجه شدند که ما رو از آب نترسون ما  خودمون بچه ی دریاییم. امروز که با برو بچ شوخی میفرمودیم همیشه مواظب بودم نکنه یه هو یکی از دانشجوهام جلوم سبز  بشه ابهت استادیمون بره زیر سوال، الانم باید برم براشون جزوشونو ردیف کنم،  نمیدونم برای همه اینجوری بوده یا فقط من این احساس رو دارم که چقدر تعطیلات زود گذشت! به هیچ کدوم از کارهام یکیش همین تهیه جزوه برای بچه ها نرسیدم، البته بگم عید پر باری بود، پنج شنبه گذشته هم برای علی رضا جونم  یه جشن تولد مفصل گرفتیم هر چند سوم اردیبهشت تولدشه ولی گفتیم حالا که همه فامیل دور همیم براش تولد بگیریم،  به جز یکی دو تا از مسائلی که این اواخر خیلی دلخورم کرد و کمر درد مامانم که سالهاست همراهشه و هر از چند گاهی شدتش بیشتر میشه و تو عید هم به علت گوش نسپردن به حرفمون در مورد عدم دخالت در امر خونه تکونی دردش زیاد شده بود،  کلا همه چی عالی بود امیدوارم برای شما هم همینجور بوده باشه و تا آخر سال کلی اتفاقات بهتر هم برای هممون پیش بیاد ،  موقع برگشت  سر پل چمخاله از ماشین پیاده شدم . جفت سبزه های امسالو خودم گره زدمو به آب سپردم

"جدایی نادر از سیمین" هم بعد از مدتها با مامان و بابا بعد از راهی کردن خواهرم اینا فرصت شد امشب نشستیمو دیدیم، فیلم عالی و تاثیر گذاری بود، مخصوصا صحنه ای که نادر در حال حموم کردن پدرش گریش میگیره رو دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم، برام تداعی کننده یه سری صحنه ها بود

سه تا از عکسای امروز رو گذاشتم بالا

پ.ن: حسم کلا دگرگون میشه با اومدن بهار! خیلی این حس و دوست دارم، آرزو دارم طعم حسی رو که با بهار حضور تو  ایجاد میشه، هر چه زودتر بچشم، زوووووووووودتر بیا لطفا

[ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ 2:36 قبل از ظهر ] [ نرجس خاتون ]

 

هنوز به نوشتن 1390 تو سربرگا عادت نکردم که 1391 هم از راه رسید.

 به قول قیصر امین پور:  تا نگاه میکنی وقت رفتن است/ناگهان چقدر زود دیر می شود

  و این چیزی نیست جز دفتر عمر آدمی که برگه های کاغذش یکی پس از دیگری داره ورق میخوره، و سطر سطر نوشته هاش  اعمال من و توهستند که بر دل دفتر نقش می بندند ، نوشته هامون رو با خودکاری مینویسیم که با هیچ پاکن و لاک غلط گیری قابل پاک کردن نیستن، و حسرت میخوریم که ای کاش معلم اجازه می داد که  نوشته های این دفتر با مداد ثبت بشه، تا هر جایی رو که اشتباه نوشتیم و از نظر خودمون اونموقع و تو اون شرایط درست به نظر میومده و یا حتی اون قسمتهایی که حماقت کردیم و با اینکه میدونستیم اشتباهه و باز هم  غلط نوشتیم چون نمیخواستیم خالی بمونه رو  راحت پاکشون کنیم و از نو بنویسیم، چه آرزوی محالی! ولی اگه اینجوری می شد و میتونیستیم پاکشون کنیم، دیگه خبری از اون اشتباهات نبود، اونوقت چیزی به اسم تجربه جایگاهش تو زندگی ما کجا بود؟  آیا شناختی که الان از اشتباهاتمون داریم رو می تونستیم  داشته باشیم؟  و می تونستیم  این شناخت رو سر لوحه  برگه های آینده این دفتر کنیم تا دوباره اون اشتباهات تکرار نشه که حسرت  برگشت به عقب و پاک کردن اشتباهات تکراری و نخوریم؟

دفتر زندگی من هم مثل هر آدم دیگه ای توی نوشته هاش اشتباه زیاده، گاهی 18 گرفتم و ناراحت شدم، گاهی 75/19، و برای 25/0 اشتباهی که کردم شاکی شدم و حرص خوردم، هم از دست خودم و هم از دست معلم! گاهی 14 شدم، نفسم تو سینه حبس شد و تا مرز ایست قلبی رفتم  و برگشتم و گاهی 20 شدم و در دل احساس غرور کردم، در حرف به حرف  و حتی نقطه به نقطه نوشته هام  وجود و حضوریگانه  معلمم رو احساس کردم، چه اونموقعی که 14 گرفتم، چه اون موقعی که 75/19 و چه اون موقعی که 20 شدم، هر چند گاهی  هم از دست معلم شاکی شدم و اون رو بابت همه اشتباهات و نمره های  بدم مقصر دونستم، ولی همون نمره های پایین و پیامدش باعث شد که الان با نگاه به گذشته اون نمره های بدم رو با ارزش تر  از 20 هایی که  به اسطه اون به خودم مغرور شدم و اشتباهاتم رو ندیدم ببینم، چه بسا نمره های بد  باعث شدند که به ضعف هام و مسیرهای اشتباهی پی ببرم . و از خدا خواستم که این شناخت رو بهم بده که واقعا ببینم و ساده رد نشم و یک عمر اشتباه رو به عنوان کار درست تکرار نکنم!

من این دفتر رو با همه بالا پاییناش، با همه نمره های رنگارنگش، با همه پستی و بلندیاش  و همه خط خوردگیهاش ، با همه بدخط  و خوش خط بودناش دوست دارم، چون حضور یه تکیه گاه و ریسمان رو در برگ برگ این دفتر احساس کردم که هیچ وقت پشتمو خالی نکرد حتی اونجایی که فکر میکردم به خاطر اینکه شاگرد خوبی نبودم تنهام گذاشته!

از یگانه معلم مهربانم میخوام که باز هم مثل همیشه کمکم کنه تا برگه های باقی مونده از دفتر زندگیمو که هنوز چیزی  در اون درج نشده به بهترین نحو نگارش کنم و از همه  صفحاتش  نمره بیستی بگیرم که به واسطه اون بر میزان فروتنی و خاکی شدنم و بر میزان شکرگزاریها و قدردانیهام  افزوده بشه  و مغرور و خودپسندم نکنه.

سال 1390 هم یه تعداد از صفحات این دفتر رو به خودش اختصاص داده بود، صفحاتی که درش بیشتر لحظاتی پر از اضطراب رو تجربه کردم و گاهیم آرامش قرین لحظاتم بود، گاهی خیلی شاد بودم و گاهی غصه مهمون دلم بود، عید سال 1390 فکرم مشغول کار ناتموم پایان نامه ام بود، مراحلی از کارم رو که عقب افتاده بود و مراحلی و که در پیش داشتم  آدرنالین خونم رو معمولا بالاتر از حد معمول نگه داشته بود و باعث شده بود که وجودم  از استرس تهی نباشه، سوم اردیبهشت سال 1390 یه سطر زیبا رو خدا توی دفتر به عنوان هدیه برامون ثبت کرد و اون علیرضای خاله بود که با حضورش دنیامون رو شیرین کرد، و معلم رو  بابت این سطر زیبا  شکرگزارم، نیمه های مرداد سال 1390 بارو بندیلم رو بستم و عزم سفر به دیار شیراز رو کردم تا ادامه مراحل کارم رو در آزمایشگاه دانشگاه پیگیر باشم، و خدا رو شکر اون دو ماهی رو که در خوابگاه بودم لحظات هر چند سخت و پر استرس اما شیرین و به یاد ماندنی مخصوصا در ماه مهمانی خدا، ماه رمضان کنار بچه های خوابگاه و دوستانم برام رقم خورد و اوج لذت و شیرینی رو در روز 7 مهر 1390، روز ولادت حضرت فاطمه معصومه (س) با دفاع از پایان نامم در کامم احساس کردم. و چه زیبا بود لحظه حضور پدر و مادر عزیزم در هنگام خوندن نمره 20  توسط استاد داور در جلسه دفاع پایان نامه!

12 مهر 1390 بعد از حضور در مراسم جشن ازدواج پسر خاله ام رهسپار مشهدالرضا شدم تا عرض ارادت و تشکر کنم خدمت آقا امام رضا (ع) و شادی دفاعم رو با آقا قسمت کنم، پر کشیدن دلم رو همراه  کبوترهای حرم دور گنبد طلایی حرم آقا دیدم و خدا رو بابت این سطر زیبا و معنوی هم سپاس می گم، سفر به دیار خواجه حافظ دوبار دیگر هم برای انجام مراحل پایانی صحافی پایان نامه و تحویل نسخ  آن و همچنین تحویل مقالات پذیرفته شده  و شرکت در آزمون دکترا البته بدون آمادگی به دلیل خستگی روحی ناشی از کار پراسترس رساله تکرار شد، و چه زیبا  رقم خورد پایان سال 1390 با حضورم به عنوان استاد سر کلاس درس  و عوض شدن جایگاهم از دانشجو به استاد که این را هم مثل هر حرف از دفتر زندگیم مدیون آن یگانه معلم مهربان و بینظیرم هستم  که در انتهای  سال 1390 لحظات زیبایی را برایم رقم زد. بابت همه داشته و نداشته ها و غم ها و شادی ها و سلامتی که نصیب منو عزیزانم کرد از او تشکر میکنم .

حال که دفتر زندگیم را ورق میزنم و به گذشته های دورو نزدیک  سفر میکنم از مهربانترین مهربانان از خالق بی بدیل هستی و همراه همیشگیم در لحظه لحظه ثبت دفتر زندگیم  شرمسارم و  دفتر زندگیم را چنان با اشتباهات ریزو درشت آغشته کرده ام که مرا یارای تقاضای خواسته هایم نیست و از اینکه باز هم از او برای ادامه مسیر کمک بخواهم خجالت میکشم، اما به چه کسی پناه میتوان برد جز او که هموست چاره همه بی چارگان و اوست  پناه بی پناهان و رهرو مسیر و نور تاریکیها، و همو فرمانم داده که بخوانمش تا اجابت کند مرا، و بین من و آن بنده معصوم و پاکش تفاوتی قائل نشده در درخواست و اجابت! و چه آرامشی نسیبم می گردد با مرور این آیه در قلبم، و مرا جسارت بیان خواسته هایم را با وجود همه قصور و کوتاهی ها میدهد.

در این لحظات پایانی سال 1390 و شروع سال 1391 دست نیازم را به سویش دراز میکنم و سلامتی  همه بیماران باالاخص عزیزانم  را ازو میخواهم که نعمتی بالاتر از سلامتی برای هیچ بنده ای نیست،  دعایم را در این لحظات روانه درگاهش میکنم و برای لحظه لحظه سال 1391 و سالهای آینده صلح و آرامش را برای ملتم طلب میکنم، آرامشی به دور از جنگ و فشار اقتصادی و فقرو فساد و توام با صلح و شکوفایی و پیشرفت و رفاه برای تمامی مردمان ایران زمین! و از او میخوام که برای باقیمانده  برگ های سفید  دفتر زندگیم از غم ها و اضطراب ها و قصورو اشتباهات و کم کاریهایم بکاهد و  بر شادی و آرامش و رضایت قلبیم بیافزاید و دفترم را پر کند از رسیدن به همه آرزوهای  کوچک و بزرگم  و صلاحم را برایم رقم بزند و خواسته قلبی مرا به صلاحم گرداند و یاریم رساند در راه رسیدن به کمال مطلوب او! و  خواهان تحول واقعی در احوالم برای جایگزین شدن عادات و صفت های خوب  به جای زشتیها در وجودم هستم، و از او برای همه لحظات زندگیم بالاخص قرار دادن لحظه هایی چون تحویل سال برای بالا رفتن دسته جمعی  دعاها و فصلی چون بهار که فصل زیبایی و زندگی و زیبندگیست  سپاسگزارم!

 

پ.ن1: آرزو میکنم همه عزیزان و دوستان و خواننده های گل وبلاگم سال خوبی رو پیش رو داشته باشن و به همه آرزوهای خوبشون برسن.

پ.ن2: برای پدرو مادر عزیزم  و خواهرم و همسرش و علیرضای گلم و همه عزیزانم و همچنین خودم  آرزوی سلامتی دارم. امیدوارم به آرزوهاشون برسن

پ.ن3: بارها گفتم و بار دگر میگویم: عاششششققققققق بهار و عطر بهار نارنجم،  دوست دارم هوای بهاری رو با تک تک سلول های تنم عمیقا نفس بکشم تا طراوت و تازگیش تا عمق روحم نفوذ کنه

پ.ن3: دخترخالم براش خواستگار اومده و انشالله تو عید عروس میشه، همه چی خیلی سریع و اتفاقی رقم خورد برای همینم این اتفاق خجسته هممون رو هیجان زده کرده، آرزوم تو سال جدید خوشبختی همه جووناست.انشالله همه اون جوونایی که بیکارند و تعدادشونم  در کشورمون کم هم نیست امکان شاغل شدنشون فراهم بشه،  ان شاالله من هم تو شغل مورد علاقه ام پیشرفت کنم چه از لحاظ معنوی و چه از لحاظ مادی

 پ.ن ۴:خدایا انتظارها را که گاهی مفهومش لای برگ های دفتر زندگی  زیر رنگ و لعاب مداد رنگی گم می شود و رنگ ظاهر میگیرد  و بابتش شرمنده  میشویم  و از روی آقا خجالت میکشیم به پایان برسان ، و سال 1391 را سال ظهور منجی ات  قرار بده.

پ.ن ۵: دلم گرم خداوندیست، که با دستان من گندم برای یا کریم خانه می ریزد/ چه بخشنده خدای عاشقی دارم!/ که می خواند مرا با اینکه می داند گنهکارم/ دلم گرم است و میدانم بدون لطف او تنهای تنهایم... / برایت من خدا را آرزو دارم...

 

پروردگارا در روزهای پایانی سال به خواب دوستانم، آرامش/ به بیداریشان، آسایش/به زندگیشان عافیت/ به مهرشان، وفا/ به عمرشان، عزت/ به رزقشان، برکت/ و به وجودشان، صحت عطا بفرما.

سال نو مبارک!

 

 

 

[ دوشنبه 29 اسفند1390 ] [ 4:53 بعد از ظهر ] [ نرجس خاتون ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم،مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد؟
شاید این باغچه ده قرن به استقبالت فرش گسترده و در دست گلایل دارد،
یازده پله زمین رفت یه سمت ملکوت یک قدم مانده، زمین شوق تکامل دارد...