تبليغاتX
گل نرگس

گل نرگس
غلام نرگس مست تو تاجدارانند/خراب باده لعل تو هوشیارانند 
قالب وبلاگ

این روزها مشغول یه کاریم که شاید و شاید بشه اسمش رو گذاشت کار خیر ! 

 البته قرار نیست اینجا ازش اسمی ببرم ،چون خود  به ضرس قاطع  به مضحک بودن

عمل خیرم  برای دوستان  معتقدم،  اندر حکایت این عمل خیر همان بس که

 در کنارخیریت این عمل اگر خدا قبول کند ( نرجس در نقش یک آدم ریاکار)

این کار بسیار هیجان انگیز بوده و از ریسک بالایی نیز برخوردار است 

و طنز نویسان قادرند اندر وصف این کار بنده سطرها  مانور داده و جملات  

نغز به چاپ رسانند و قدما چه زیبا مثلی اندر حکایتش سرودند که :

"کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی"

و صد البته هر کسی خربزه میخورد پای لرزش هم مینشیند که الهی الهی 

از لرزش بعد خوردن این خربزه شیرین خبری نباشد و همه اعضای تحت پوشش

این عمل خیر بنده به سر منزل مقصود رسیده و عاقبتشان ختم به خیر شود.

فی الواقع هدفم از ثبت این کار خیر در این وبلاگ بدون نام بردن از نوع عمل

 فقط و فقط یادآوری برای سالهای دورو درزای است که انشالله اگر  عمری

 باقی بود و من جهت مرور خاطرات گذشته به وبلاگم سرک کشیدم به

 خاطر آورم که روزی نرجسی بود که ازین دست کارها نیز انجام میداد

 سفری به شیراز در پیش دارم که ممکن است وقفه کوتاهی در کارم بیفتد

و از برخی نتایج کار به اصطلاح خیرم بی اطلاع یا کم اطلاع بمانم.

 

این شعر  رو تقدیم میکنم به نویسنده وبلاگ متولد برج میزان که دختر بسار گل و مهربونیه

و برای خودم هم بسیار خاطره انگیزه!

 آهنگشم گذاشتم رو وبم امیدوارم برای شما هم باز بشه

زمستون

تن عریون باغچه چون بیابون

درختا با پاهای برهنه زیر بارون

نمیدونی تو که عاشق نبودی

چه سخته مرگ گل برای گلدون

گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه

واسه هم قصه گفتن عاشقانه

چه تلخه
چه تلخه

باید تنها بمونه قلب گلدون

مثل من که بی تو

نشستم زیر بارون زمستون

زمستون

برای تو قشنگه پشت شیشه

بهاره زمستونها برای تو همیشه

 

تو مثل من زمستونی نداری

که باشه لحظه چشم انتظاری

گلدون خالی ندیدی

نشسته زیر بارون

گلای کاغذی داری تو گلدون

نمیدونی تو عاشق نبودی

ببینی تلخه روزهای جدایی

چه سخته
چه سخته

بشینم بی تو با چشمای گریون

 

پی-نوشت: یکی نیست به من بگه دو ماه دیگه کنکور دکترا داری

 بعد میری دنبال کارای حاشیه ایه به اصطلاح خیر !

لا اقل دلت برای اون صدتومنی که برا ثبت نام دادی بسوزه

بعدا - نوشت: واقعا نمیدونم تکلیفم در برابر آدمایی که فقط وقتی که بهت

احتیاج دارن پیداشون میشه چیه؟ میشه اسمشون رو دوست گذاشت؟

من هم باید مثل خودشون کم لطف باشم  و مقابله به مثل کنم؟ که صد البته نمیتونم،

حالم ازین دوستیهای پوشالی بهم میخوره! متاسفم براشون با این همه توقع!

 

[ چهارشنبه 7 دی1390 ] [ 3:7 بعد از ظهر ] [ نرجس ]

 

آخره پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !!

 

روی تختت امشب ،

 بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی ...

بشمار ، تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی ...

بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی ...

 

فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟!

 

 جوجه ها را بعدا با هم میشماریم ...

 

یلدا مبارک!

پ.ن: باز میگویم از مساله دوری و عشق/ و ظهور تو جواب همه مساله هاست

بیا گل نرگس و شب تار یلداییمون را بیش از این طولانی نکن

 

پ.ن: فالم:

 اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا/به خال هندویش بخشم سمرقندو بخارا را...

غزل گفتی و درسفتی بیا و خوش بخوان حافظ/که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

 یلدای زیبایی رو براتون آرزومندم

 

[ چهارشنبه 30 آذر1390 ] [ 2:38 بعد از ظهر ] [ نرجس ]

چقدر سخته طوری وانمود کنی و چهرتو طوری نشون بدی بر خلاف اونچه که در دلت میگذره،

چقدر سخته سعی کنی برای دیگران بی خیال و شاد به نظر برسی درحالی که توی دلت 

طوفانی از غم به پاست،

چقدر سخته اون گوشی که باید بشنوه، اون چشمی که باید ببینه،اون دستی که باید لمس

کنه و اون زبونی که باید برای دلداری تو در دهان بچرخه نیست چون تو به نظر شاد و سرزنده ای

 و نیازی به این کار نیست. چقدر سخته درون گرایی و حمل غمی در دل که حالا به اندازه طول

دوره جوونیت قد کشیده و انگار سرعت بزرگ شدنش پا رو از سن و سال تو هم فراتر گذاشته!

 

دلم گرفته، اي دوست!...

دلم گرفته اي دوست! هواي گريه با من

گر از قفس گريزم، كجا روم، كجا من؟

كجا روم؟ كه راهي به گلشني ندانم

كه ديده برگشودم به كنج تنگنا، من

نه بسته‌ام به كس دل، نه بسته دل به من كس

چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها، من

ز من هر آن‌كه او دور، چو دل به سينه نزديك

به من هر آن‌كه نزديك، ازو جدا، جدا، من!

نه چشم دل به سويي، نه باده در سبويي

كه تر كنم گلويي به ياد آشنا، من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه كاهد؟

كه گويدم به پاسخ كه زنده‌ام چرا من؟

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابري -

دلم گرفته اي دوست! هواي گريه با من...

                                                                                                                  سيمين بهبهاني

[ دوشنبه 28 آذر1390 ] [ 4:18 بعد از ظهر ] [ نرجس ]
 
[ یکشنبه 13 آذر1390 ] [ 11:44 بعد از ظهر ] [ نرجس ]
 

 این هفت شماره !

.
.
.
.

هفت شماره را میگیرم ...

(ایمان ، عشق ، محبت ، صداقت ، ایثار ، وفاداری ، عدل)

... بــــــــــــــــــــوق ...

شماره مورد نظر در شبكه زندگی انسانها موجود نمی باشد،

لطفا" مجددا" شماره گیری نفرمایید !

هفت شماره دیگر

(دوست ، یار ، همراه ، همراز ، همدل ، غمخوار ، راهنما )

... بــــــــــــــــــــوق ...



مشترك مورد نظر در دسترس نمی باشد !

.
.
.
.

باز هم هفت شماره دیگر

(خدا ، پروردگار ، حق ، رب ، خالق ، معبود ، یكتا)

... بــــــــــــــــــــوق ... بــــــــــــــــــــوق ...


... لطفا" پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید

... بــــــــــــــــــــوق ...


سلام ... خدای من !

اگر پیغاممو دریافت کردین، لطفا" تماس بگیرید، فقط یكبار !

من خسته شدم از بس شماره گرفتم و هیچكس، هیچ جوابی نداد !

شماره تماس من :

(غرور ، نفرت ، حسادت ، حقارت ، حماقت ، حرص ، طمع)

منتظر تماس شما هستم . انسان !

.
.
.
خداوندا ...

خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

مبادا جا بمانم از قطار موهبتهایت

مرا تنها تو نگذاری

که من تنهاترین تنهام؛ انسانم

خدا گوید :

تو ای زیباتر از خورشید زیبایم

تو ای والاترین مهمان دنیایم

تو ای انســــان !

بدان همواره آغوش من باز است

شروع كن ...

یك قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من ...

[ شنبه 12 آذر1390 ] [ 2:35 بعد از ظهر ] [ نرجس ]

این روزها  مثل اغلب اوقات آسمون دلش گرفته و هوای شهرمون بارونیه، بر خلاف

خیلیها که عاشق بارونند من دلم تو هوای ابری بدجوری میگیره و آسمون دلم با

ریزش بارون بدون دلیل مشخصی شروع به باریدن میکنه،  و سستی اراده و عدم

تحرک عجیبی رو در من ایجاد میکنه که کلا منقلب میشم ،  بعضی اوقات با خودم

میگم کاش ما هم مثل بعضی از حیوونا پاییزو زمستون رو میخوابیدیم  و فصل بهار از

خواب ناز بیدار می شدیم، نمیدونم چرا ولی عاشق آسمون آبی و آفتابیم با یه

نسیم ملایم که بوی بهارنارنج رو با خودش تو فصل اردیبهشت در فضا پخش کنه،

 تو همچین فضایی چنان انرژی مثبتی می گیرم که هیچ فرایند ناخوشایندی نمیتونه

 خرابش کنه،  یادمه  اوایل دوره ارشدم  بود که تو خوابگاه یکی از بچه های لرمون که

 اهل یاسوج بود یه روز صبح ساعت 6 منو از خواب بیدارم کرد که پاشو داره بارون میاد

رفتم تو حیاط دیدم بهله خانم یه صندلی برده گذاشته تو محوطه زیر بارون نشسته،

یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم و گفتم خانم رمانتیکی که از خواب ناز بیدارم

کردی  درسته اینجا سال تا سال بارون نمیاد ولی ما تو شمال تابستونم فقط چند

روزش رو آفتاب داریم  ( بعدا کاشف به عمل اومد که خانم عاشق میباشند) ،

چند روز سفری که به  نوشهر داشتم هم حالم رو جا

نیاورد و متاسفانه  اون جا  هم هوا بارونی بود، خلاصه اینکه به دلیل کاهش

 روشنایی آفتاب این روزها سروتنین خونم بد فرم اومده پایین و

 پیش بینی میشه تا پایان پاییز این روند کاهشی ادامه داشته باشه تا شب یلدا 

 که به کمترین مقدار خودش برسه و ازون به بعد

 با بلند شدن روز و کوتاه شدن شب دوباره افزایش پیدا کنه.  برای همینم دست و دلم

 به آپ کردن باز نمیشه و دیگه اینکه ...

همین خواستم بگم اگه دیر به دیر میام دلیلش همینه ولی کماکان وب دوستان رو می خونم

پ.ن: خدا قوت به بچه های تیم ملی والیبال که دلمون رو تو این روزای ابری شاد کردند

و آرزوی موفقیت تو بازیهای بعدی

پ.ن: در این سایت یک آدمک بکشید ، اون شروع به حرکت میکنه و یه داستان شروع

 میشه ، باید در حین داستان با کشیدن وسایلی که لازم داره باز هم کمکش کنید

 تا به هدفش برسه !!

www.drawastickman.com

 

بعدا نوشت: ۶ آذر ۹۰: از امریکا باختیم از دماغمون درومد


 

پ.ن:هواپیمای اختصاصی ولید طلال برادرزاده‌ی پادشاه عربستان تقریبا همه‌ جاش

 از طلای ناب ساخته‌ شده‌....

عضویت در گروه اینترنتی منصور قیامت

http://s2.picofile.com/file/7187693010/fwghjk.jpg

 

[ پنجشنبه 3 آذر1390 ] [ 1:22 بعد از ظهر ] [ نرجس ]

سلام، عید غدیر رو به دوستان گلم تبریک میگم، کاش این عید فرصتی

 

باشه برای شناخت قطره ای از اون دریای معرفت و الهام گرفتن از شخصیت

 

اون حضرت در زندگی شخصی خودمون.

 

کتاب "  مکتب، وحدت، عدالت علی" دکتر شریعتی رو میخوندم

 

 بد ندیدم بخشی از کتاب رو در این پست بذارم

 

 

اریک فروم میگوید:

"تنهایی زاییده عشق است و بیگانگی" راست است!

کسی که به یک معبود، به یک معشوق عشق می ورزد، با همه چهره های

دیگر بیگانه می شود و جز در آرزوی او نیست.

خود به خود وقتی او نیست، تنها می ماند، و کسی با افراد و اشیاء و اجزای پیرامونش

 بیگانه است، متناجس نیست. و با آنها تفاهمی ندارد. تنها می ماند، احساس تنهایی

 می کند. انسان به میزانی که به مرحله ی انسان بودن نزدیک تر می شود، احساس

تنهایی بیشتری میکند...

چه کسی تنها نیست؟

کسی که با همه، یعنی در سطح همه است.

کسی که رنگ زمان به خود میگیرد.

رنگ همه را به خود می گیرد و با همگان تفاهم دارد و در سطح موجودات و با وضع موجود،

 به هر شکل و هر بعدش منطبق است. این آدم، احساس تک بودن و مجهول بودن نمی کند.

آن همه یاران، آن همه هم رزمان، آن همه نشست و برخاست با اصحاب پیغمبر، هیچ کدام

 برای علی تفاهمی به وجود نیاورده است.در سطح هیچ کدام از آن ها نیست.

می خواهد دردش را بگوید،

حرفش را بزند،

گوشی نیست، دلی نیست، تجانسی نیست...

رنج بزرگ یک انسان، این است که عظمت او، و شخصیت او در قالب فکرهای کوتاه، در برابر

نگاه های پست و پلید و احساس او در روح های بسیار آلوده و اندک و تنگ قرار گیرد. چنین

روحی در چنان حالی همیشه هراسناک است که این نگاه ها، این فهم ها، و این روح ها ببینند،

بفهمند و بشناسند.

به قول یکی از نویسندگان

"روزها شیر نمی نالد"

در برابر نگاه روباهان، گرگ ها و جانوران ، شیر نمی نالد، سکوت و وقار و عظمت خویش را

بر سر شکنجه آمیزترین دردها حفظ میکند.

اما ، تنها در شب ها است که شیر می گرید...

به نخلستان می رود و هراسان است، که کسی او را در آن حال نبیند که شیر شب می گرید

 و تنهایی.

و باز برای اینکه ناله او به گوش هیچ فهم پلیدی و هیچ نگاه آلو ده ای نیالاید، سر در حلقوم چاه

 فرو می کند، و می گرید.

این گریه از چیست؟

افسوس که گریه ی او یک معما برای همه است. زیرا حتی شیعیان او نمی دانند علی چرا

می گرید.

از این که خلافتش غصب شده؟

از این که فدک از دست رفته؟

...

واقعا که چندش آور است

یک روح تنها در دنیایی که با آن بیگانه است، در یک جامعه ای که دائما در آن زندگی می کند،

 اما در سطح آن جامعه و سطح اسلام قبایلی یارانش نتوانسته خودش را پایین بیاورد و با آن

بند و بست ها و با آن کشش ها و با آن خود خواهی ها و با آن سطح درکی که یاران پیغمبر از

اسلام داشته اند، نتوانسته خودش را منطبق کند، تنها مانده است و می نالد.

علی همان طور که فلسفه ها می گویند، می نالد.

به خاطر اینکه انسان است، و به خاطر اینکه تنهاست.

 

[ سه شنبه 24 آبان1390 ] [ 1:56 بعد از ظهر ] [ نرجس ]
                           واعظی پرسید از فرزند خویش / هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟
 
                          صدق و بی آزاری و خدمت به خلق / هم عبادت، هم کلید زندگیست
 
                      گفت زین معیار اندر شهر ما /  یک مسلمان هست آن هم ارمنی است!!؟ 


ستاد مبارزه با فتنه پ ن پ

به بابام گفتم سوئيچ ماشينو بده ...... گفت : مي خواي جايي بري ؟ ... گفتم : بله پدر عزيزم

(ستاد مبارزه با فتنه ي پَ نَ پَ - واحد فرزند صالح)


به دوستم گفتم برو بالا نردبون چراغ و ببند گفت بچرخونمش؟ گفتم اگه سختت ميشه تو

بگيرش من نردبون و ميچرخونم

(ستاد مبارزه با فتنه ي پَ نَ پَ - واحد مرام)


رفتم خونه سالمندان عيادت پدربزرگم،مسئول اونجا ميپرسه:

 

شمام اومدين عيادت؟ ميگم نه خونه سالمندان طلبيده اومديم زيارت

(ستاد مبارزه با فتنه ي پَ نَ پَ - واحد عتبات عاليات)


رفتم ساندويچي، ميگم آقا يه هات داگ با سس مخصوص بدين. ميگه ميل مي كنيد؟ ميگم:

بله، دستتون درد نكنه

(گشت مبارزه با فتنه پـَ نه پـَ ، واحد سيار غذاخوري ها و رستوران ها)


ميخوام مسواك بزنم

مامانم مي پرسه ميخواي مسواك بزني؟؟

ميگم بله مامان جون..

ميگه خمير دندونم روش ميزني؟؟

ميگم بله مامان جان..

ميگه خاك تو سرت اين همه موقعيت پ ن پ درست كردم واست استفاده نكردي

منم گفتم پ ن پ خز شده مامان جون

(ستاد مبارزه با فتنه ي پَ نَ پَ - واحد كنترل نفس اماره)


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 19 آبان1390 ] [ 8:27 بعد از ظهر ] [ نرجس ]

سال گذشته همین موقع ها بود که از اعماق وجودم آرزو کردم کاش منم به خونت دعوت میکردی تا منم

تو حال و هوایی نفس بکشم که درش بندگان مخلص و خاصان درگاهت متنفس شدند، فارغ از حرف همه

اونایی که میگن ما هنوز لیاقتشو در خودمون نمیبینیم یا اونایی که چرایی عدم سفرشون رو در حالی که

مستطیعند میپرسی با نیشخند میگن ما پولمون رو نمیریزیم تو جیب عربای مفت خور خوش گذرون

خواستم ازت  و از ته دل آرزو کردم حتی اگه لایقش نیستم من رو هم دعوت کنی که چه جایی بهتر از

اون سرزمین برای برائت از همه پلیدی ها و ناپاکی ها

 

 

و حالا  که  به سوال سائلت پاسخ گفتی و در جواب دعام دعوتم کردی از صمیم قلبم و ذره ذره وجودم

ازت متشکرم و ازت میخوام این  توفیق و بهم بدی که این  حداقل سه سال فرصتی رو  که بهم تا سال 93

دادی تا آماده بشم برای اومدن به مهمونی خونت،  اسباب مهمونی دلمو برای دعوت از وجود نا متناهیت

همواره و در همه حال فراهم کنی.

پ. ن: عید تون مبارک!

 

 

[ یکشنبه 15 آبان1390 ] [ 9:14 بعد از ظهر ] [ نرجس ]

این روزها کاملا سردرگمم، نقشه های زیادی تو ذهنمه که

 

تحقق بعضیاشون که خیلیم مهم اند  به بند پ بستگی داره

 

 1-رفتن سر کار مناسب و دریافت حقوق ثابت بعد از 19 سال تحصیل

 

 (بند پ بسیار در این گزینه موثر بوده چند جا سپردم ولی طرفا

 

 فعلا تو بند ب(بی تفاوتی) سیر میکنند تا یه نقطه تبدیل بشه به سه نقطه

 

عمر ما بسر میاد

 

 2-جمع آوری منابع  جهت مطالعه برای آزمون دکترا سال 90-91

 

 (راستش خیلی خستم، پایان نامه به اندازه یه عمر پیرم کرده ولی چاره ای نیست

 

  به دلیل کمبود نقاط پ،باید بشینمو بخونم چه برای دولتی چه  آزاد به دلیل

 

   پررنگ بودن باز هم  بند پ در مرحله مصاحبه  دانشگاه دولتی 

 

۳-تقویت زبان انگلیسی و رفتن به کلاس برای این امر چه خصوصی چه آموزشگاه

 

(هنوز باید تحقیق کنم)

 

۴-گرفتن یک رژیم مناسب ضربتی  و کم کردن  وزن اضافه ای که

 

 از نشستن پای لب تاب و سرچ در دنیای مجازی  و تایپ متن پایان نامه حاصل شده

 

  و شاید رفتن به کلاس ایروبیک

 

5-فکر نکردن به آینده ای که قراره بیاد و ازش خبر ندارم

 

و  عدم استرس و ناراحتی و دلشوره و متعلقات آن،

 

   و راضی به رضای خدا بودن برای همه چیز و تقویت روحیه خویش با تکرار

 

این مصرع معروف:

 

  همه چی آرومه من چقد خوشحالم

 

"همه چی آرومه و من چقد خوشحالم که تو کشوری که دولتش  سالانه

 

تعداد زیادی شغل علی الخصوص برای قشرتحصیل کرده اش فراهم میکنه

 

و آمار بیکاری با این روند که پیش میره تا چند سال آینده

 

به صفر میرسه زندگی میکنم

 

6- .... .... .. .... .... ....  .  این بند و اگه دوست دارید خودتون حدس بزنید.

 

تا حالا شده درست وقتی که فکر میکنید همه چی آرومه و به تازگی یه بار سنگینی

 

 از مسئولیت از رو دوشت برداشته شده  و موقعشه که یه نفس راحت

 

از اعماق وجودت بکشی و یه مدت استراحت کنی و خوش باشی همه

 

نقشه های ذهنیت نقش بر آب بشه (البته نه به اون غلظت و شدت)

 

 و ببینی اوضاع اونجوریم که فکر میکردی آرومه آروم نیست؟؟؟

 

این مسئولیتی که برداشته شده و از پسش براومدی و یک سال

 

و نیم براش تلاش کردی فقط جاشو خالی کرده تا حجمی

 

 از مسئولیت های پیش بینی نشده به ذهنت هجوم بیاره

 

و خودتو ناتوان تر و خسته تر از همیشه برای به عهده گرفتن هر کدوم از اونها بدونی!

 

از وقتی که به خاطر دارم تو زندگی با احتساب 7 سالگی که وارد مدرسه شدم

 

و 26 سالگی که که در مقطع ارشد فارغ التحصیل شدم  ،  

 

19 سال مشغول تحصیل و درس خوندن بودم تو پرانتز بگم ،منظورم پیوستگی این زمان طولانیه

 

که به من فرصت انجام خیلی از کارهایی که دوست داشتم رو نداده 

 

وگرنه خداروشکر تقریبا اکثرا درسم خوب بوده ولی

 

به هیچ عنوان نمیتونستم 24 ساعته مثل بعضی افراد خودمو مشغول درس کنم

 

 چون واقعا گروه خونیم با این کار نمیخونه و بسیار از تکرار مکررات حتی درس متنفرم

 

و صرف درس خوندن بسیار خسته ام میکنه به جز شبای امتحان و فرجه ها

 

که تا صبح بیدار میموندم، بقیه اوقات حتی برای کنکورم هم مدام

 

با برنامه ریزی ساعتی درس نخوندم و البته  اصلا کار اونایی

 

 که مدام درس میخونن و سرشون تو کتابه رو رد نمیکنم و

 

 اگه کسی بتونه با فهم مطلب این کارو بکنه اتفاقا خیلیم ارزشمنده 

 

و یکی از کلیدهای موفقیت مطالعه پیوسته است، ولی من مدل

 

مطالعه ام فرق داره،  

 

از اصل مطلب دور شدم که همانا این است که

 

ذهنم اینروزها بسیار مغشوش و متزلزل است، 

 

قبل دفاع پایان نامم همش تمرکزم

 

رو دفاع بود و هیچ خوشحالی از جانب من

 

از ته دل نبوده و فقط به اتمام کارم فکر میکردم، بعد دفاع پایان نامه

 

 به اتفاق بابا و مامان که برای جلسه  دفاع پایان نامم  اومدن شیراز

 

و بعد دو ماه میدیدمشون رفتیم تهران عروسی پسر خالم و بسیار هم عالی بود

 

و کل فامیل رو که بعضیاشون رو مدتها بود ندیده بودم ملاقات کردم 

 

سیل تبریکاتشون بابت دفاعم

 

 و مهمونیهای دسته جمعی که خونه تک تکشون رفتیم کلی روحیم رو بالا برد

 

 و بعد اون هم سفر مشهدمون  که قبلا ثبت نام کرده بودیم و خدا خواست

 

و امام رضا طلب کرد افتاد بعد دفاعم، چون اگه قبلش بود امکانش نبود که برم ،

 

به اتفاق فرهنگیان بازنشسته، همکاران سابق بابا  و مامان پیش اومد.

 

هر چند مدتش کوتاه بود ولی چون رفت و برگشتش هوایی بود 

 

 و هتلمون هم در جوار حرم بودخیلی عالی بود خوشحالی فارغ التحصیلیمو

 

 با امام رضا قسمت کردم و کلی ازش تشکر کردم که هوامو داشته

 

 و ازش خواستم بعد اینم هوامو داشته باشه، با این سفر کلی

 

خستگی ذهنی و جسمی

 

 روزهای قبل رو از تنم بیرون کردم،

 

وقتی برگشتیم خونمون خواهرم به اتفاق همسرش و علی جونم

 

برای استقبال از نوشهر

 

اومدن خونمون،  علی جونم  این دو ماهی که رفتم شیراز و ندیدمش

 

کلی بزرگ شده و البته شیطونو بانمک

 

یعنی آدم دلش میخواد این بچه رو بخوره بس که باهوش و  بامزه است.

 

در ادامه مطالب چند تا از عکساشو گذاشتم.

 

و حالا این منم با کلی برنامه برای آیندم و یه دل پر آشوب،

 

   از طرفی دوست دارم از حاصل سالهای عمرم که گذشت ثمری ببینم  

 

و اگه جور بشه و امکانش باشه و بند ب به پ تبدیل بشه بتونم

 

تو دانشگاه تدریس کنم البته برنامه ای  هم  برای  تدریس خصوصی در منزل دارم ،

 

کاری که خیلی بهش علاقه دارم ولی تا به حال به دلیل مشغله تحصیلیم

 

در شهر دیگه امکانش برام فراهم نشد، از طرفی دلم میخواد بشینم

 

 و برای  دکترا بخونم که اونم یعنی نشستن مداوم و

 

سر از کتاب برنداشتن رو حالا حالا ها در خودم نمیبینم ولی چه کنم که ناچارم.

 

یه فکراییم برای ترجمه مدارکم و فرستادن به یکی از دانشگاههای کشور مالزی

 

 که در سالهای اخیر تعداد زیادی از فارغ التحصیلان دانشگاههامون

 

برای ادامه تحصیل  به این کشور مهاجرت کردند داشتم که همون شب 

 

 که این فکر به مغزم خطور کرد گفتگوی خبری کانال 2 برنامه ای گذاشت

 

 مبنی بر اینکه" زین پس مدارکی که از دانشگاههای کشور مزبور گرفته میشود

 

در ایران ارزش گذاری نشده و فاقد اعتبار است". (البته گویا این یک مقابله به مثل

 

با کشور مالزی است وگرنه دانشگاههای اونجا سطح علمیشون بالاست

 

 و خیلیاشون رتبه های بالای علمی  جهان رو دارن) همه اینایی که گفتم

 

فقط  و فقط در حد فکره و صد البته

 

ارزش اجرایی داشته  واسباب اجراییش که همانا همت خودم

 

و التفات دوستان و البته

 

التفات برترین دوستم که همانا و همانا بالاترین و تنها بند پ من در زندگی

 

او بوده که هیچ گاه تا کنون برایم بند ب نبوده و  زین پس نیز از صمیم

 

قلبم از او میخواهم که مرا به حال خود واگذار نکند، می باشد.

 

به امید هر چه زودتر  راه افتادن موتور اجرایی

 

و دیگه اینکه

باز میگویم از مساله دوری و عشق

 

و ظهور تو جواب همه مساله هاست

 

 

پ.ن: وبلاگم ۸/۶/۱۳۸۸ متولد شد، امسال وقت نکردم برای

جشن سه سالگیه خونه مجازیم مطلب بذارم. با تاخیر تولدت مبارک!

پ.ن:تبریک بعدی بابت شب ازدواج حضرت علی (ع) و فاطمه زهرا(س)

آرزوم درین شب خوشبختی همه جووناست

 

 


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آبان1390 ] [ 0:47 قبل از ظهر ] [ نرجس ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم،مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد؟
شاید این باغچه ده قرن به استقبالت فرش گسترده و در دست گلایل دارد،
یازده پله زمین رفت یه سمت ملکوت یک قدم مانده، زمین شوق تکامل دارد...

امکانات وب
زمستون با صدای افشین مقدم