.... حرفی برای نگفتن(شرمندگی)
آقا اجازه
اجازه آقا
ما یعنی من میخواستم یه چیری بگم![]()
بگم
بگم که ...
اوووومممممم
شرمندتونم آقا که در کوچه پس کوچه های غفلت از خویش
شما رو هم گم کردم
آقا اجازه
اجازه آقا
ما یعنی من میخواستم یه چیری بگم![]()
بگم
بگم که ...
اوووومممممم
شرمندتونم آقا که در کوچه پس کوچه های غفلت از خویش
شما رو هم گم کردم
در نهان، به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند، و در آشکارا از آنانی که
دوستمان دارند غافلیم. شاید این است دلیل تنهایی ما
خدایا دل مرا آنقدر صاف بگردان تا قبل از پایین آمدن دستم دعایم مستجاب گردد.
سلام
ترم یک کارشناسی که بودم هم اتاقیم تو خوابگاه که ۳ سالی ازم بزرگتر بود میگفت
عید مال بچه هاست، خوشیهاشم مال اونا
من که هنوز از اومدن بهارو نو شدن سال
احساس خوبی بهم دست
میداد تو دلم باهاش مخالفت میکردم![]()
ولی الان که
۶-۷ سالی از اون موقع میگذره نه تنها از اومدن عید و سال تازه خوشحال نمیشم بلکه
با اجازتون یه دو سالی اصلا دلم نمیخواد عید بیادو وارد یه سال جدید بشیم.
نمیدونم
شاید اون موقع هنوز بچه بودمو احساساتمم بچگونه بود و الان به اصطلاح بزرگ شدم
و یا شاید الان دیگه چیزی نمیتونه منو به سادگی عید و حالو هوا و مراسم خاص خودش
خوشحال کنه![]()
دلم بد جوری برای حالو هوای بچگیو شاد شدن ساده اش تنگه!
با همین دیدگان اشک آلود
از همین روزن گشوده به دود
به پرستو به گل به سبزه درود
به شکوفه به صبحدم به نسیم
به بهاری که میرسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود
ما که دلهایمان زمستان است
ما که خورشیدمان نمی خندد
ما که باغ و بهارمان پژمرد
ما که پای امیدمان فرسود
در کویر کبود آتشها
اختران کورمانده در پس ابر
بردگان قوز کرده در بن چاه
می چکد از گلوی محکومان
قطره قطره سرود دهشت و درد
می رمد آهویی به دامن دشت
تا برانگیزد از سیاهی گرد
لیک اینجا سرد گویانند
دل به دریا سپرده موج آسا
می خزند از کرانه های ظلام
تا دم صبح تا دل دریا
م.آزاد
If There Were No Words , No Way To Speak
I would Still Hear You
If There Were No Tears No It to Feel In Side
I Would Still Feel For You And Even If The Sun Refuse To Shine
Even If All Ends Ran Out Love I Would Still have You Here
اگر هیچ راه و حرفی وجود نداشت برای صحبت کردن
من باز هم صدایت را میشنوم ، اگر هیچ اشکی وجود نداشت ،
من تو را احساس میکنم و حتی اگر خورشید از تابیدن جلوگیری
میکرد و تمام پایان ها به عشق منتهی میشد
من تو را اینجا کنارم دارم
فرمایشات حضرت محمد(ص)
«خوارترین مردم کسی است که مردم را خوار شمارد.»
«شجاع ترین مردم آن کس است که بر هوس خویش تسلط یابد»
چقدر لذت بخشه دیدن تن لرزان فراعنه
در حالی که مسافر خسته،
بهار
داره از راه میرسه
هان ای بهار خسته که از راه های دور
موج صدا ی پای تو می ایدم به گوش
وز پشت بیشه های بلورین صبحدم
رو کرده ای به دامن این شهر بی خروش
برگرد ای مسافر گمکرده راه خویش
از نیمه راه خسته و لب تشنه بازگرد
اینجا میا ... میا ... تو هم افسرده می شوی
در پنجه ی ستمگر این شامگاه سرد
برگرد ای بهار ! که در باغ های شهر
جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست
شغیعی کدکنی