در دل ندهم ره پس از این مهرِ بتان را /مُهر لب ِ او بر در این خانه نهادیم

بِسم الله الرّحمنِ الرّحیم 

نتیجه تصویری برای مرقد حسین

 

 یار پسندید مرا؟؟؟!!!  

 

پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من / آینه در آینه شد دیدمش و دید مرا  

 

یا حسین جان(ع) 

 

هیچ چیزی تو این روزها نمیتونست 

 

 بارِ غمی که این مدت اخیر تمام قلبمو تسخیر کرده بود

 

  بشوره و با خودش ببره  و حال دلمو اینجوری خوب کنه 

 

 

هیچ چیزی نمیتونست اینجوری شور و اشتیاق و روشنیِ امید رو  

 

در دلم زنده کنه و قلبم و به تپش واداره 

 

هیچ چیزی نمیتونست طعم شیرین حال و هوایِ  

 

یِ عاشقِ بیتاب رو اینجوری در وجودم زنده کنه

 

هیچ چیزی مگر  

 

خبرِ 

  

دریافتِ  

" یک دعوت  "

 

تو مخیله ام هم جا نمیگرفت که 

 

من گنهکارِ سر تا پا تقصیر رو  هم یاد کنید

 

 

درست تو روزهایی که به کل زندگیم نگاه چالشی داشتم  

 

تو روزایی که بدجوری با خودم دست به یقه شده بودم و    

  

تمام سالهای زندگیمو شخم میزدم و تو خودم برایِ 

 

 حال خوب خودم و دیگران دنبال ثمر میگشتم   

 

و نتیجه اش برام جز محکومیت زیر  نگاهِ شماتتگرم نبود  

 

تو روزهایی که شک تمام وجودم رو فراگرفته بود 

 

و  تردید بابت راه هایی که رفتم و نرفتم   

 

تردید بابت همه ی افکارو عقاید و  سبکِ زندگیم  

 

روزایی که تو موجی از ترس و تردید و اضطراب  

 

و  انتخاب ها  بابت آینده ام  غرق بودم

 

و انگار منتظرِ یه آغوشی بودم که بگیرتم در بغل و من های های براش زار بزنم  

 

از این همه دغدغه و ترس که در وجودم غوغا میکنه  

 

و اون بهم دلداری بده و آرومم کنه و بگه چیزی نیست نرجس

 

 

 و اینکه بگه تو چه خوب باشی چه بد  من دوستت دارم 

 

و خبر نداشتم که قراره اون آغوش و اون قرارِ دل بیقرارِ من  

 

آغوش مهرِ حسینِ زهرا (ع) باشه  

 

که درست ایام عزاداری سرور جوانان اهل بهشت 

 

 تو ماه محرم 

 

 برای سفر به بهشتِ زمینی  

 

سرزمینِ عشق 

 

 کربلای معلا

 

برای زیارت بارگاه معشوقم   

 

حسین زهرا

 

دعوتنامه دریافت کنم ... 

 

هر چند هنوز نمیدونم قراره چه روزی از این سال عازم این سفر عاشقانه بشم  

 

هر چند ممکنه به دلایلی سفرمون خیلی بیشتر ازونی که فکرشو میکنیم 

 

به تأخیر بیفته

 

اما همین  شور و شوق و امید  دیدارِ دوست  

 

یک دنیا برام می ارزه  

 

امیدوارم بتونم قدر این حال خوب رو بدونم   

 

دلم میخواد تو فرصتی که هست تا لحظه دیدار 

  

فقط و فقط  در خودم آمادگی دیدار یار رو  ایجاد کنم  

 

چون همیشه فکر می کردم که من کجا و  سفر به سرزمین ملائک کجا؟ 

  

یعنی ممکنه یه روزی برسه که منم لایق همچین سفری بشم؟ 

 

اصلا آقا جانم! من بین خودم و شما همیشه فرسنگ ها فاصله میدیم 

 

هیچ وقت حتی اجازه نمیدادم به خودم که فکر کنم میتونم لحظه ای

 

 عظمت و بزرگواری شما رو حتی به قدر  سرِ سوزنی درک  کنم 

 

ولی حالا منم و یه دعوتنامه برای دیدار دوست 

 

انگار وصف و حالم خلاصه شده تو این عبارت 

 

 

"خیلی دور، خیلی نزدیک" 

 

 

 انگار معناش برام خیلی زیاد ملموس شده  ...

 

 


امروز که برای انجام کارای گذر نامه رفته بودیم  پلیس +10 

   

بسی شلوغ بود 

 

جمعیت زیادی برای سفر کربلا  مشغول انجام کارای دریافت گذرنامه بودند 

 

من و مامان و بابا هم منتظر بودیم تا اسممون رو بخونن و بریم برا  امضاو... کارای دیگه

 

تو همین حین یه آقای نارنجی پوشی از کارگران شریف شهرداری وارد شد 

 

بابام از طرز نگاه آقاهه به اطراف متوجه مقصودش که سواد نداره و تقاضا داره 

 

یکی براش فرم رو پر کنه شد، و البته پدرم که عینک همراهش نبود عذرخواهی کرد  

 

از اینکه نمیتونه و من فرم و ازش گرفتم و شروع کردم به پر کردن 

 

بابا ازش پرسید کجا میرین شما؟ آقاهه گفت کربلا   

 

یه لحظه نگاش کردم

 

انگار یه برق خاصی تو چشمش بود  

و بابا بازم سوال کرد از طرف شهرداری میبرنتون ؟  

 

 و آقاهه 

 

بازم با همون برقِ خاص نگاه و لبخند رو چهره و شور و شوق  

 

و سادگی که تو وجودش موج میزد

 

 جواب داد که نه من خودم اقدام کردم 

 

و من بودم که تو دلم قربون صدقه ی اباعبدالله (ع) میرفتم 

 

 که چطور سیلِ عاشقانش رو  تو هر قشری و هر موقعیتی میطلبه  

 

....

 

یه موقعیتِ بامزه ایم تو پر کردن فرم ایجاد شد این بود که تو گذرنامه 

 

از قدو وزن و رنگ چشمو و پوست سوال شده بود و من برای پر کردنِ  

گزینه ها مجبور بودم  این سوالات و از آقاهه بپرسم ...  دیگه از خجالت 

 

سوالا رو پاس میدادم به بابا تا بپرسه ازش و یه چیزی که باعث خنده 

 

شد در مورد  رنگِ چشاش بود که مجبور بودیم زل بزنیم تو چشمشو 

 

دقیقا بفهمیم رنگ چشمش عسلیه آیا؟  یا قهوه ای ؟

 

 یعنی 

 

یه جوری خندم گرفته بود

 

... ازون خنده های کش دار که قابلِ توقف نبود 

 

و ایضا مامانم هم همراهم

 

 و دختری که  کنارمون بود و اونم متوجه ی موقعیت شده بود  

 

و  ....

 


 

امشب شب تاسوعاست که این مطالب رو مینویسم 

 

و این منم یک عدد نرجس  

 

 با یه شوقِ زنده در دلم  

 

برای دیدارِ بارگاهِ  

 

بهترین برادر دنیا  

 

خداوند عشق و احساس 

 

حضرت عباس (ع)

    

و قلبم که تو بین الحرمینه  

نتیجه تصویری برای بین الحرمین

 

و دیگه اینکه

   

جانا! 

 مرا امید وصل تو زنده میدارد 


 پ.ن: از سفر مشهد یک عدد چمدون چرخ دار جمع و جور خریده بودم برا خودم  

 

وقتی برگشتیم گذاشتمش تو اتاقم، یه جایی دم دست و در معرض دید

 

به امید اینکه همنجوری تند تند قسمت بشه برم سفرهای زیارتی و سیاحتی


 

 بعدا نوشت:  عکس حلوا ها که برای مراسم عزاداریِ خونه ی مادربزرگه درست کردم  

 

 

اینم نذری شب هفتم امام حسین(ع) 

 

 

صل الله عليك يا ابا عبدالله

بسم الله الرحمن الرحیم  

 

ای امید به خون نشسته ی من/ نظری کن به حال خسته ی من
 

 

 تیرگی از دلم به نور بشور/ روشنی ده به چشم بسته ی من نتیجه تصویری برای کربلا 


پاییز آمدست کــــه خود را ببارمت/پاییز لفظ دیگر"من دوست دارمت"

بسم الله الرحمن الرحیم  

 

پاییز از راه رسید   

 

مسافرِ غریبی نیست  

 

 به خانه اش باز گشته   

 

  پاییز از راه رسیده است  

 

و   

من اما دلم در بهار هم رنگ و بوی پاییزی دارد

 

 

حال و هوایِ دلم بارانی است 

 

 

خو کرده ام به آن 

 

دیگر بهار تنها فصل محبوب من نیست  

 

دیگر میدانم که می شود پاییز را هم دوست بدارم 

 

این را وقتی یاد گرفتم که....

 

تمام فصول  قلبم پاییز  شد...   

 


سلام    

 تو این 7-8 سالِ وبلاگ نویسی نشده بود که 

 

 اینقدر طولانی غیبت کنم  

 

اینم چند تا عکس تابستانه  

 

برای رفع دلخوری از تابستان که پستی براش نداشتم  

 

 

  

  

 

   

 

  

 

پ.ن: 

بیت عنوان از سید مهدی موسوی 

متن و ایضا عکسا  از خودم