سی سال پیش یه هویی
بسم الله الرحمن الرحیم
سی سال پیش در تاریخ 16ام اردیبهشت1364 یه هویی (به قول عکاسان سلفی
)
در چنین شبی، یه دختر کوچولو
زودتر از موعد مقرر و در حالی که مامانش خودشو آماده ی
چندین روز دیگه کرده بوده، به دنیا اومد
از قرار اسمشم میخواستن هم آهنگ اسم خواهرش که "شاهده" است "مائده "بذارن
اما دست روزگار دختر کوچو لو اذون صبح نیمه ی شعبان به دنیا میاد
و به پیشنهاد یکی از خاله هاش اسمش میشه
"نرجس"
سالها میگذره و دختر قصه ی ما بزرگ و بزرگ تر میشه
گاهی دلش برای بچگیاش تنگ میشه دلش میخواد برگرده اون دوران
اون وقتایی که همه ی دنیا و هم و غمش
تو بازی ها و نقاشیهای بچگونش خلاصه میشد
بازی هایی که توشون ادای آدم بزرگارو درمیاورد
نقاشی هایی که هنوزم لا به لای دفترا و آلبوما اثرشون هست
چه لذتی میبرد و چه شورو شوقی داشت واسشون
خیلی وقتا هم که به عقب نگاه میکنه دوست نداره برگرده
چون نمیخواد دوباره این همه راه و پستی و بلندی و طی کنه ....
دختر کوچولوی قصه
حالا دیگه بزرگ شده و امشب تولد سی سالگیشه
باورش نمیشه که سی سالش شده، کوچیکتر که بود سی سال براش
خییییییلی بزرگ بود، اما حالا که به این سن رسیده میبینه چه زود گذشت
انگار خیلی از اتفاقات بچه گیا همین دیروز بوده
دختر قصه ی ما
نمیدونه که قراره تو سالهای پیش و رو چه چیزی براش رقم بخوره
فقط امیدواره و دوست داره بقیه ی عمرش مفید و سازنده باشه
و در راه تکامل قدم برداره
و اینکه نه تنها باری نباشه برای این دنیا
بلکه بتونه باری و هر چند خیلی کوچولو از رو دوش دنیا برداره
پ.ن: امشب آرزو کردم جنگی نباشه تو دنیا
امشب غصه ها و آرزوهای خودمو فراموش کردم و برای برآورده شدن آرزوهای
دختر کوچولوهای یمن و سوریه و ..... و همه ی دخترکان سرزمینم دعا کردم



)
که اونام کمی از اولی ندارن






وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ