زندگی با طعم ملس!
خیلی روتین شده، چی؟ زندگی و میگم ، طالب یه هیجان مثبت بزرگم
در حد تیم ملی و لالیگا و بنز و... اینا هم نه ! یه چیزی در حد بیگ بنگ
یا ابالفضل!
***
میدونید چیه؟ البته میخوام این فکرو تغییر بدما یعنی باید این کارو بکنم چون نمیخوام
کار به بکار افتادن مراکز القای مغزم بکشه و تلقین بشه این مساله بهم که یعنی آره اینجوریه
ولی بذار اینجا بگم بلکه عوض شه
موضوع اینه که من فقط کافیه از یه چیزی که برام پیش بیاد، یه اتفاق ساده که ممکنه برا همه رخ بده،
که حالا مثلا یه کم مثبت هم باشه
حتی مورد داشتیم مساله بسیار خنثی هم بوده
(نه مثبت نه منفی)
فقط و فقط کافیه من کلمه اول اون اتفاق و بگم آقا اصلا اون جریان یه جوری میشه
که من از گفتنش پشیمون و بسی خجل میشوم یعنی شما اینو از یه مساله کوچیک
مثل برنامه ریزی کوچولو برا درس یا کار بگیر تا ذخیره ارضی و مسائل مربوط به ازدواج و
تعطیلی و مشغولیتو... اصلا کافیه من یه نمه از یه چیز تعریف کنم
حالا نه که برا خودم تعریفی باشه ها یا که خیلی دوسش داشته باشم نه!
فقط منظورم اینه کافیه بگم، آقا یعنی تمومه! پودر میشه میره هوا![]()
همینه عزیز دلم حافظ جان همش بهم میگه رازت را با کسی در میان مگذار،
یعنی حافظ جان یه باره بگو کلا سکوت اختیار کنم هیچی نگم دیگه! عجب! ![]()
***
یه سوال؟ البته از خدا بپرسم بهتره! شمام در جایگاه اشرف مخلوقات و خلیفه الله
حق پاسخگویی دارین: خدا جان ! عزیزم
فلسفه این دندون عقل چیه خداییش
! زده
فک و لثمو درب و داغون کرده، آخرین بار که رفتم دندونپزشکی جناب دکتر فرمودن فکت گنجایششو نداره
باید بکشی؟ جل الخاق ، چه درومدنی چه کشیدنی؟ چرا درومدی که بخوام بکشمت نازنین؟
از سن بیست سالگی که ریز ریز درومدی تا همین سال قبلم ادامه داشت بیون اومدنت
خانمی کردم هیچی نگفتم بهت!
دیگه این سوراخ شدن لثه و تو فک نگنجیدن مفهومش چیه؟
حالا از قٍبل ایشون یه نموره عقلمون زیاد میشد حافظمونم دو چندانُ باز یه چیزی!
دیگه حتما یه خاصیتی داره دیگه خاصیتش بالقوست به فعلیت نمیرسه![]()
***
عرضم به حضورتون که آخر هفته دو سه روزی شاید برم سفر (نوشهر -چالوس) خونه خواهرم
آهان این هفته هم کلاسا تعطیله به دلایل نامشخص اساتید گفتن نیاین البته خوشحال شدم
یعنی سمینارام یه دونشم هنوز تموم نشده واقعا من چرا اینقد کندم درین زمینه؟!
زیادی دقت به خرج میدم ، میخوام روندشو تندش کنما نمیشه
***
آقا اینقد دلم میخواد یه برنامه بفرمایید شام شرکت کنم کودک درونم و ساکتش کنم![]()
آهان ایضا دلم کلاس بازیگری هم میخواد ، یادمه بچه که بودم همش با عروسکام بازی میکردم
اونم چی؟ سریالای چند قسمتی تازه اونم با تعداد معدود عروسک بیشترش مجسمه بود
کسیم حق اومدن تو اتاقو نداشت چون خیلی غرقش میشدم و میرفتم تو قالب نقش![]()
بعد بزرگتر که شدم تو مدرسه نمود بیرونیش شد نمایش های سر صف و ...
خلاصه چند روز پیش از کنار اداره ارشاد شهرمون رد میشدم دیدم نوشته کلاس بازیگری
مربیشم میشناختم دلم خواست در راستای بها دادن به کودک درون برم ثبت نام کنم
فارغ از این همه کار نکرده که دارم (فقط هوس کردما)
شب تو خونه مطرح کردم این هوس را
در اون لحظه این قیافه من بود
این قیافه مامانم
اینم بابام بود![]()
باز این من بودم
و متعاقبا این من![]()
حالا مثلا بهش میگفتم بابا امسال تصمیم دارم برم بشینم برا پزشکیم بخونم اینجوری
میشد
البته خیلی چیزای دیگه دلم میخواد، مثلا کلاس سنتور و فتوشاپو تایپ دو دستی و ...
دیگه اینکه آهان دلم میخواد پستایی مثل پست قبلیم نظراتش زیادتر از همه پستا باشه
وقتی تعداد نظراتش کمه دلم میگیره ![]()
پ.ن: خدایا شکرت! بیگ بنگ نمیخوام ، فقط آرامش !
پ.ن: چقد در هم نوشتم![]()



وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ