محرم

بسم الله الرحمن الرحیم

 تا که پرسیدم ز منطق عشق چیست؟

در جوابم اینچنین گفت و گریست

لیلی و مجنون فقط افسانه است

عشق بازی کار عباس علیست

 

پ.ن: عزاداریهاتون قبول، امیدوارم حس و حال معنوی این روزا شامل حال همه دوستانم

بشه، اگه تونستین و زحمتی نیست هر جا که دلتون شکست و برا حسین فاطمه اشک ریختین

منم یه کوچولو دعا کنید که بسیار محتاجم

پ.ن:انشالله  خدا توفیق  درک و دریافت  قیام حسین علیه السلام  و گام برداشتن در

مسیر اهداف  اون حضرت رو به مابده

 

ادامه نوشته

هستم اگر میروم گر نروم نیستم

بسم الله الرحمن الرحیم

با مامان  غروب رفتیم بیرون قدم زدیم ، چند تا وسیله نیاز داشتم، وای چقدر  هوا مطبوع بود

ازون هواهایی که دلت میخواد فقط توش نفس عمیق بکشی  

یکی که فکرشو نمیکردم بدونه رو تو مسیر دیدیم به مامان بابت قبولیم  تبریک گفت

برام آرزوی موفقیت کرد، خیلی خوشحال شدم ، رسیدم خونه

تند تند کوکو سیب زمینی درست کردم برا فرداشب تو راهمم بمونه و یه جور غذای محلی به اسم

کال کباب (با بادمجون و گردو سیرو رب انار درست میشه)

 با سبزی محلی و ترشی  که خودم هفته پیش گذاشتم

ببرم برای دخترخالم  که تو بلاد غریب دستش ازین دست خوراکیها کوتاهه


 

 تو مسیر زندگی همه ما آدما یه سری انتخابا هست که خیلی سخت و دشواره

شاید ما تو اون مقطع متوجه اون انتخابها و تاثیراتش تو زندگیمون نشیم

اما به واقع  اون انتخاب تو اون مقطع زمانی میتونه بهترین وقایع و شاید بدترینشون

 رو برای ما رقم بزنه و صد البته این نوع نگاه ماست که میتونه تعیین کننده باشه،

 شاید به نوعی در همون زمان انتخاب نادرستی قلمداد بشه اما در دراز مدت آثار خوبش و

نتایج مثبتش برامون هویدا بشه و حتی برعکس، انتخاب من برای ادامه تحصیل هم همینطوره

شاید من میتونستم درگذشته با انتخابهایی که تو زندگیم میکنم

مسیر زندگیمو عوض کنم و الان اصلا تو این نقطه نباشم

شاید اگه  چند سال پیش تصمیم دیگری میگرفتم  الان باید مادر یه بچه میبودم و

 مشغول بزرگ کردنش و به بهونه  کارو بچه اصلا فکر ادامه تحصیل نبودم

و یا یه جایی که ابدا باب طبعم نبود نه مکانش و نه آدماش، مشغول به کار بشم

ولی خب  تصمیماتم در گذشته مسیر  زندگیمو به این سمت سوق داد

شاید همچین تصمیمی به آسونی اتخاذ نشه، شاید دلم خیلی چیزای دیگه میخواست

که تحت الشعاع  این تصمیم در زندگی شد، شاید  با گرفتن این تصمیم از لحاظ جسمی و

روحی  و حتی هزینه متحمل سختیهایی بشم ولی خب ، این انتخاب منه

هر چند  راه دشواری در پیش رو دارم

  هر چند ۴ سال حتی بیشتر این مسیر طولانی و باید برم و برگردم

 هر چند درسا تو مقطع دکترا  بسیار سنگینند

هر چند از الان  استرس امتحان جامع و آزمون زبانی که باید ازش نمره  بیارم  و دارم

و هر چند ... خیلی چیزای دیگه

ولی در هر حال این انتخاب منه، و من معتقدم انتخاب آدما در هر زمانی میتونه

بهترین گزینه برا اونها باشه و باید پاش بایسته

اگر چه سختیهای زیادی و  در راه این انتخاب تحمل کنه

اما دیر یا زود  اثرات مثبت انتخابشو خواهد دید

از خدا هم میخوام تو این راه کمکم کنه مثل همیشه مثل این دو سال  بعد تموم کردن

ارشدم که فشار روحی زیادی و به دلایل مختلف  تحمل کردم  و چه مثل

همون چند روزی که جواب مصاحبم اومد و با تفاوت حداقلی تو مرحله اول قبول نشدم

و چه مثل بقیه دوران عمرم  دستم رو بگیره  و منو

در انتخابهای صحیح تر برای بقیه عمرم یاری کنه

البته من میتونستم دامغان رو هم انتخاب کنم ، اما خب به دلایلی از جمله  اینکه اساتیدی که

تو دانشگاه آزاد کازرون هستن ، لااقل برا این ترم  همون اساتید دوره ارشدم تو شیرازند، 

یکیشون استاد راهنمای پایان نامم بود که معاون آموزشی دانشگاه هم هست،  و اینکه دانشگاه

قدیمی و معتبریه و  با مشورتی که  با استاد راهنمام  داشتم این دانشگاه رو انتخاب کردم،

اولین بارم دو هفته قبل رفتم  برا ثبت نام، مسئولانش بر خلاف دانشگاه دوره ارشد

که بسیار از دستشون تو همین وبلاگم نالیدم ، بسیار آدمای مودب و

خوب و  وظیفه شناسی به نظرم اومدن، امیدوارم  در ادامه هم همینجوری باشه

 امکانات آزمایشگاهیشم  تا اونجا که شنیدم  خوبه  و  ... دیگه اینکه

فعلا کلاسام یه هفته  در میونه این ترم هم ۶ واحد دارم 

 (مکانیسم تنظیم الکترولیت ها، گیرنده های سلولی و بیوتکنولوژی مولکولی )

تنظیم الکترولیت ها رو با  یکی از اساتید دوره ارشدم دارم که بسیار سخت گیرند مخصوصا

امتحاناتشون تو دوره ارشد و یادم میاد لرزه بر اندامم میفته  

اونسری چون راه بلد نبودم  وقتی رسیدم زنگ زدم به راننده آژانس  خوابگاه دوره ارشدمون

اومد ترمینال دنبالم ، حدودا دو ساعت از شیراز تا کازرون راه بود،

ماشالله هواشم فوق العاده  گرم  و مطبوعه  لهجشونم خیلی جالبه و شیرینه، واژه هایی چون

 سی میکنمو چند تا واژه دیگه که الان یادم نمیاد خیلی شنیدم ، بافت شهرشم قدیمیه

(دوست و همراه قدیمی وبلاگم عروس خانم گل گلاب خانم ویس عزیز  اهل کازرونن،

ایشالله فرصت بشه از نزدیک ببینمت ویس مهربون)

دیگه رسیدم و یه راست رفتم خدمت استاد راهنمام یه سری راهنمایی کرد برا ثبت نام

منم رفتم تند تند مراحل ثبت نامو کاغذ بازیا  رو انجام دادم حدودا ساعت ۳ کارم تموم شد

 موقع برگشتم  آقای راننده  رفتن دنبال بابا بزرگ و مادربزرگشون که بیارنشون شیراز

بنده خداها دم در دانشگاه تو چمنزار نشستن منتظر من

خیلی بامزه و شیرین حرف میزدن  خیلیم شوخ بودن ولی من متوجه نمیشدم دقیقا چی میگن

آقای حیدری نقش چلنگر و برامون ایفا میکردن ،  تو راه هم آقای حیدری

 یه جایی نگه داشتن به اسم دشت ارژن  رفتم براشون بستنی خریدم به عنوان شیرینی ثبت نام

مسیر راهمونم که پر از کوههای بی آب و علفه به رنگ قهوه ای روشن،  هر چند چشمم

عادت به کوههای سبز شمال داره ولی خب خالی از لطف نیست این تنوع  مناظر

بعدشم که دیگه رفتم خونه دخترخالم که شیرازه

فرداشم برا عرض ادب رفتم زیارت شاهچراغ 

 حافظم که  جزء برنامه هام بود اما جور در نیومد که برم

و دیگه اینکه برا فردا ساعت ۱۲ ظهر بلیط گرفتم، فعلا چهارشنبه و پنجشبه کلاس داریم

 ۱۸ ساعت ناقابل  تو راهم ، بلیط هواپیما هم که ماشالله رفته بالا

طی دو سال تقریبا دو برابر شده!!!!

و پرواز رشت شیراز هم دو روزه فقط ،احتمالا محدود بتونم سفر هوایی داشته باشم

مگر در موارد ضروری، و دیگه اینکه...

  منو تو این ایام  که متعلق به امام حسینه

از دعاهاتون فراموش نکنید ، که شدیدا به انرژیهای مثبت و دعاهای خالصانتون نیازمندم

اوه اوه دیگه برم کم کم  بار سفرو ببندم و آماده بشم که راه بس سخت و طولانیست

ولی ما آسونش میکنیم

 

دعا یادتون نره ها باشه؟

 

جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد/ ناخود آگاه به سمت تو تمایل دارد

سلام

بازم جمعه و غروب و دل گرفته من

کلاه پهلوی هم بالاخره تموم شد

تنها قسمتی از سریال که تحت تاثیر قرارم داد و اشک در چشمانم حلقه زد

همین مرگ  دردناک  مه لقا و صمصام  بود

چقدر  ملتمون تو  طول تاریخ زجر کشیدن، چه بسیاری مثل همینا آلت دست  بیگانه شدن

و به ساز اونا رقصیدن  و چوب اشتیاقشون به تغییرات نسنجیده رو خوردن و چه بسیار  که بر

عقایدشون استوار بودند  و  به زندان افتادنو شکنجه جسمی و روحی و تهدید شدن

 و .... به هر حال هر  دوره با اومدن حکومتهای مختلف

رنج هایی بر ملتمون تحمیل شد  و الانم  به نوعی دیگر با شکل و محتوای متفاوت

که هنوزم که هنوزه  این ملت درگیرن

تفکیک جنسیتی تو دانشگاه، گشت ارشاد،و ...

روسری و مانتویی که مثلا برای حجاب بر سر و تن میکنند 

 اما فی الواقع بشکلیه که به نوعی تمسخر این دستور اسلام محسوب میشه و  ....

هر روز یه بازی جدید

در هر حال خداوند آخر و عاقبت این سرزمین و مردمانش رو ختم به خیر  کند

البته من خیلی مرتب این سریال و دنبال نمیکردم به جز این اواخر ، در مقایسه با سریال

"در چشم باد" که تقریبا همون دوره تاریخی و  دنبال میکرد، باید بگم در چشم باد  برام

جذابیت بیشتری داشت

 

پ.ن:  ازینکه سهمم در اشتیاق به آمدنت نگارش قافیه و غزلیست  در وبلاگی که

به نام نامی تو متبرک شده بسی شرمسارم

 

پ.ن: آهنگ وبلاگم رو دوست میدارم با صدای حامی

 

پ.ن: علی جونم برای عید غدیر اومد پیشمون تا الان اینجا بودن،

از شیطونیاش نگم بهتره که خیلی زیاد شده، بچمون دعای فرج رو یه نفس میخونه

قربونش برم الهی

هر چی خواستم با مینی طبلی که برا محرم باباش براش خریده ازش عکس بندازم

موافقت نکرد، بابام به دومادمون گفت مطمانی برا بچه خریدیش

و خودت دوست نداشتی یه دونه ازین طبلا داشته باشی؟!

 چی میشه گفت به این کودک درون که همیشه زندست

 برنامه این چند روزمون برا بازی طبق دستور، اجرای کنسرت دو نفره  زنده با صدای

خاله نرجس  و علیرضا بود  با ترانه رعنا گوله که از ترانه های مورد علاقه علیرضاست

گروه رستاک اجراش کردن ،  یعنیا عاشقشم  با اون فیگوراش 

اینجا  دانلودش کنید

 

 و کلام آخر  اینکه من بعد میتونین منو خانم دکتر نرجس صدا بزنین

اول پست ننوشتم که ریا نشه

در این حد ما خاکی هستیما   

به قول فوتبالیستها از زمینهای خاکی شروع کردیم کلا

مدتیه میخوام  بیامو خبر قبولیمو بنویسم بالاخره این وبلاگ حق آب و گل داره

 ولی خب  تو پست قبل گفتم  نوشتنم نمیومد، انشالله  تا قبل رفتنم  بازم میام مینویسم

یه پست طووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووولانی!

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

من اومدم  البته الان یه هفته ای میشه که اومدم (سه شنبه هفته پیش)

عید غدیر بر همه شما مبارک!

مخصوصا دختر عمو پسر عموهای خودم سادات گرامی

شرمنده بابت تاخیر در تبریک!

 

حرف واسه گفتن زیاده

شرح سفر و  اینکه چرا رفتم و .... خیلی چیزای دیگه

البته رفتنم به این سفر ارتباط مستقیم با این پست داره  که لینکشو گذاشتم

 

سر فرصت اون عکس بخصوصم میذارم تنگ  همون پست مزبور تا اینکه

 اوووووووومم تااا اینکه ..... نمیدونم چی بگم.... ناگفته ها زیادن

 

ایشالله  سر فرصت مینویسم

 

هی امروزو فردا میکنم بیام  بنویسم

 

نمیدونم چرا دستم به نوشتن نمیره 

 

البته که تو این یه هفته سرم  هم خیلی شلوغ بوده

 

الانم با اجازه تو تختمم و در حال چرت زدن این چند جمله رو تایپ میکنم

 

انشالله به زودی بیام  یه دونه ازون پستای طولانی بذارم  که بعضی از دوستان

اصلا نتونن بخونن

 

 

فعلا علی یارتون حق نگهدارتون

 

به به چه داش مشتی  گفتما   مدلش عید غدیری بود