زبان

 بسم الله الرحمن الرحیم 

در حالی که ذهنم  بدجوری درگیر آزمون جامع هست،  و هی تو ذهنم  

 

برا خوندن درسا به صورت های  مختلف برنامه ریزی میکنم و  

 

حتی ازین که فروردین 31 روزه است بابت همون یه روز بسی خوشحال  

میشم، ولی هنوز شروع نکردم به خوندن 

علتش اینه که تا آخر تعطیلات که درگیر سوالای استادمون بودم  

 

بعدش داشتم ریلکسیشن می کردم که یه کم استراحت بدم به خودم که 

 

فهمیدم ای دل غافل آزمون زبان ept همین جمعه ی پیش و روست  

و منی که هیچی براش نخوندم ، البته دلمو خوش کرده بودم که نمرش برای   

آزمون جامع نیاز نیست و تا پایان فارغ التحصیلی وقت است اما دوستم گفت نه  

ظاهرا قبل آزمون جامع باید باشه نمره اش، البته هنوز مطمان نیستم  

ولی خب خلاصه که باید نمرش باشه اینه که شرکت کردم برای این هفته  

 

فردا میرم تهران ،  جمعه صبح امتحانه،   

دیروزم داییم تو گروه وایبری فامیل پیام داد همه رو به ولیمه سفر کربلاشون دعوت کرد  

  

دیگه فردا با مامانم  اول میریم کرج  برای ولیمه

 

بعدم با خالم اینا که میان مهمونی میرم تهران برا امتحان 

 

مامانمم یه سر میخواد بره دکتر برای کمرش ..... دیگه بعد برگشتم باید  

 

شروع کنم برای جامع بخونم، ظاهرا تاریخش از آخر خرداد اومده اواسط خرداد 

 

کاش میشد بیفته برای بعد از ماه رمضون

 

 پ.ن: استرس جامع نمیذاره حال و هوامو عوض   کنم مخصوصا  

دو تا از منابعمون مال یکی از اساتید هست که از دروسشون امتحان نگرفتن 

  

و مطالبش خیلی گسترده است، خیلی فراتر از اونچیزیه که درس دادن

 

هر کاری میخوام بکنم یه کم روحیم تغییر کنه  

 

یاد یه کار نکرده بزرگ یعنی همان آزمون جامع میفتم.... خدایا مددی

 

پ.ن: زبان هم شده قوز بالا قوز 

 

 

 

 

مادر

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

میلاد خانم فاطمه زهرا(س) و روز مادر انشاالله بر همه ی مادران عزیز مبارک باشه  

 

وجودش موجب آرامشه، چراغ خونست، خونمون رو بدون مادرم 

 

دوست ندارم، عطر وجودشو دوست دارم، گاهی میچسبم بهش و 

 

همه ی سینمو پر میکنم از عطر وجودش،  یه عطر خاص وبی بدیل 

 

که تو بهترین عطر فروشیهای دنیا هم پیدا نمیشه  

 

و فقط مخصوص وجود نازنینشه 

 

ایشالله 120 ساله بشه ولی هیچ وقت هیچ وقت پیر نشه،  

 

فکر چروک شدن صورتش اذیتم میکنه 

 

با دیدنش تو بستر بیماری انگاری منم مریض میشم

 

درد کمرش که سالیان ساله همراهشه و  هر از چند گاهی  

 

تشدید میشه مثل این چند وقت اخیر، خیلی ناراحتم کرده  

 

کاش این درد لعنتی بره و وجودشو برای همیشه ترک کنه 

 

و وجود فرشته ی نازنینمو اینقدر اذیت نکنه

 

 هدیه ام  برای امروز از لحاظ مادی چشمگیر نبود اما یه کار دلی بود  

 

یه قاب عکس و داخلش یه عکس از مادرم   

 

مامان خوشگلم که فتوشاپ خدایی هست

 

فقط اطراف عکس و با یه برنامه فتوشاپ خوشگلاسیون کردم 

 

 و  گذاشتم تو قاب بعدم قاب و گذاشتم رو میز توالت 

 

 وقتی دید خیلی خوشش اومد 

 

دیگه پریدم بغلشو و ماچ و بوسه کردیم  

 

به سبک هندی گفتم مادر روزت مبارک باشه مادر 

 

با صدای وی جی بخونید (آمیتا پاچان) 

 

یه جمله ای گفت که  اشک تو چشمام جمع شد  

 

خودمو خیلی کنترل کردم تا نریزه پایین 

 

گفت آخرین آرزوی من خوشبختی و موفقیت توهه دیگه هیچی از خدا نمیخوام   

 

پ.ن: به حق خانم فاطمه زهرا انشالله سایه همه ی پدرو مادرا سالیان سال 

 

بالا سر بچه هاشون باشه مامانو و بابای منم خدا بهشون سلامتی بده 

 

و سایشونو از سرم کم نکنه و عمر با عزت و عاقبت ختم به خیر نصیبشون کنه

  

پ.ن: آستانه ی تحملمون خیلی پایین اومده خودمو عرض میکنم  

 

گاهی که بی اختیار در جواب پدرو مادر صدام بالا میره خیلی خودمو سرزنش میکنم 

 

از خدا میخوام کمک کنه خیلی کم بشه این اخلاق بد  

 

پ.ن: خیلی از ماها محبتامون کلامی نیست 

 

خودمم اینجوریم تقریبا البته 50-50 هستم، باید روزی حداقل  

 

یک بار دست و روی مادر و بوسید و تو چشاش زل زد و گفت 

 

عاشششققققققتتتتتم مامان

 

حسب و حالی ننوشتیمو شد ایامی چند

   
بسم الله الرحمن الرحیم 

  

بهترین تعطیلات نوروزم اون سالی بود که به اتفاق خواهرمو دومادمون 

 

سال نو رو کنار حرم آقا امام رضا تحویل کردم هنوز خاطره شیرینش تو ذهنمه 

 

بسیار بهمون خوش گذشت دیگه بعدش و قبلش به یاد ندارم  که نوروز و سفر بوده باشم 

 

چون ما در شمال کشور هستیم اصولا مهمان پذیریم  

 

در کل قدیما حال و هوای عید خیلی متفاوت بود انگار هر چی بیشتر از سنمون  

 

میگذره احساسمون فرق می کنه نمیدونم شاید این فقط در مورد نسل ما 

 

صدق میکنه چون اونموقع ها بزرگترها هم حس و حال بهتری 

 

 نسبت به بزرگترای این دوره داشتن


 

قبل نوروز: بعد از امتحانات ترم که مدت دو هفته شیراز بودم به اتفاق مامانو بابا  

 

چند روزی رفتیم نوشهر  

 

لب تابم دوهفته ای خراب بود و برای جواب سوالات استاد تاریخ معین کرده بود  

 

و من بدون لب تاب عملا دستم بسته بود، تو کافی نت هم کار چندانی نمیشد انجام داد 

 

بعد از تعمیر لب تاب تا قبل سفر شیرازم همینجوری در حال سرچ و تایپ برا جواب سوالا 

 

و واحد سمینارم بودم، روزی که قرار بود برم شیراز اتوبوس نیومد و من با چه استرسی  

 

بلیط هواپیما گیرم اومد و با اتوبوس  رفتم تهران  و از اونجا هوایی رفتم شیراز 

 

کلاس و ارائه ی سمینار برای درس سمینارمون داشتیم  

 

برگشتنی هم باز استرس کشیدم اساسی، اومدم ترمینال و دیدم ای دل غافل ظاهرا  

 

بلیطم اوکی نشده ، اعصابم درب و داغون بود، با چمدونو بارو بندیل دیگه حال برگشت  

 

به خونه دخی خاله رو نداشتم ضمن اینکه کلی کار هم داشتم، دیگه اتوبوس حرکت کرد که بره  

 

ولی یه لحظه تحت تاثیر فیلم هندی که قبل حرکت بازی کردم متوقف شد 

 

 و گفتن سوار شین به خاطر شما این آقا  رو پیاده کردیم و ... داشتن منت می ذاشتن

 

 (ظاهرا اون آقا همون قبل حرکت بلیط گرفته بوده در حالی که من روز قبل  

 

رزرو کرده بودم) هر جور حساب کردم حق من بود  

 

اونام عذاب وجدان گرفته بودن ظاهرا


 درست یه هفته قبل سال تحویل، بنده هم همچنان در حال سرچو تایپ،  

 

بعضی بچه ها جواب رو در تاریخ مقرر تحویل دادن ! البته مشخص نشد چه جوری  

 

چون برا بعضیاش واقعا جوابی نبود حتی تایپ بعضیاش چندین روز از من وقت گرفت  

 

چه برسه به جواب!  نمیدونم شاید از حساسیت زیاد من باشه، در هر حال من همچنان 

 

تا روز 11 فروردین مشغول جمعو جور کردن کارا بودم، دو تا خانم اومدن کمک مامان برای 

 

 خونه تکونی اما خب اونا فقط با کلیات کار دارن، جزییات دست خودمو میبوسید که من تازه یه روز  

 

قبل سال تحویل مشغول شدم، یعنی به معنای واقعی از کت و کول افتادم  

 

و صلوات فرستادم بر روح و روان هر آنکه آیین نوروزو خونه تکونی و دید و بازدیدو بنا نهاد  

 

 اون وسطا دو مدل شیرینی هم درست کردم  چون کلی وسیله خریده بودم براش و ضایع 

 

بود رو دستم بمونه البته مقدار شیرینی ها خیلی کم بود و دو سه باری از بیرون خریداری شد 

 

صبح روز عید تازه وارد جزییات آشپزخونه شدم در حالی که زیر لب همچنان غرغر می کردم 

 

ناهار هم که خواهرم اینا و پدر شوهر و مادر شوهرش قرار بود بیان  

 

دیگه اوضاع من  دیدنی بود

 

"یکی از همکلاسیهای آقا میگفت ما به اتفاق خونواده قبل عید سفرمون و شروع  میکنیم  

 

بعد سیزده برمی گردیم نه جایی میریم نه کسی میاد خونمون خونه تکونیم نمی کنیم، راحت! 

  

خیلی زحمت میکشن نگرانشونم 

 

ولی کلا فکر که میکنم میبینم خعلی با حرکتشون موافقم 

 

حالا نه که از مهمون و مهمونی  بدم بیاد  ولی خب در عرض  

 

13 روز یه هویی همه با هم ! بعد اونم میون این همه کارو استرسم  

 

 خداییش سخت بود" اینه که کلا یک عدد نرجس غرغرو و بداخلاق بودم

 

توصیه میکنم تا روی مدارهای اعصاب مرکزی و محیطی کار نکردین دکتر نشین 

 

یعنی اگه من ازدواج کرده بودم  اوضاع منو میدید برمیگردوندم خونه ی مامانم اینا


 

 

 شب اول به رسم همیشه منزل مادربزرگ مادری بودیم  

 

به همراه بقیه ی فامیل ، به علت فوت عمه خدا بیامرزم دو ماه قبل از عید  

 

خونواده پدریم پیش عید داشتن ، ایام فاطمیه هم که بود ، برا عمه ام مراسم گرفتن

 

خلاصه کلا عیدم با کارای دانشگاه و مهمونداری گذشت 

 

کلا رو فرم نبودم قبل از عید و در ایام عید 

 

غم عجیبی به واسطه یه سری اتفاقات قبل عید  و استرس کارهای نکرده ام  

 

تو دلم چنبره زده بود، و کلا شوق و ذوقی در من نبود  

 

به یاد امتحان جامع خرداد هم میفتادم که دیگه غمم دو چندان می شد  

 

علیرضا جان هم با مامانش کل عیدو اینجا بودن پدرش روز اول موند و رفت  

 

تا سه روز آخر تعطیلا ت مجدد برگشت، قربونش بشم هر روز شیطون تر از دیروز   

 

یه آهنگ طولانی جدید از حامد زمانی یاد گرفته بود کلا مغزمان را با خوندنش تلیت فرمود 

 

یه چیز جالبم که این اواخر یاد گرفت: بند 1 اساس نامه چی چی میگه 

 

این خونه کلش واس ماسیعنی کانهم جواد رضویان میگفتا   

 

سیزده بدرم که بارون بود ناهار رو در خانه زدیم بر بدن  

 

بعد از ظهر رفتیم دریای امیر آباد بعدم  دستک و لاهیجان دور زدیمو 

 

مراسم سبزه و سنگ  پرت کنون و  ازین جور چیزا  جمعه هم خواهرم اینا رفتن 

 

امروزم موندم دوباره یه نیمچه خونه تکونی انجام دادم بس که علیرضا   

کن فیکون کرده بود زندگی و  

 

و الان  هم در خدمت شما هستم

 


 

دیگه اینکه آهان تفاهمات در زمینه هسته ای و یادم رفت تبریک بگم 

 

واقعا جای تشکر داره از آقای ظریف و هیات همراهشون انشالله خدا بهشون قوت بده 

 

و توفیق روز افزون، و هر روز خبرهای خوب ازین دست بشنویم در سال 94 

 

هممون چه در زمینه اجتماعی چه سیاسی چه زندگی شخصی برامون اتفاقات خوب رقم بخوره 

 

و دیگه اینکه 93 رو دوست نداشتم  یه جورایی خیلی برام غم انگیز بود  .... هنوز 

 

سنگینی غمش همراهمه....امیدوارم  به 94  و از خدا میخوام برای هممون سال خوب و 

 

پر از اتفاقات شادی آفرین و سفرهای زیارتی و سیاحتی و موفقیتهای کاری و تحصیلی و  

 

هر جنبه ای از زندگی که مد نظرمون هست باشه. 

  

پ .ن : یعنی پست گذاشتم طومار   

 

پ.ن: دلم یه اتفاق نو و خوب و هیجان انگیز میخواد  

 

بهار و همیشه دوست دارم  حتی اگر  ....

پ.ن: لطفا دعا کنیم برای هم  

 

سین مثل سکوت

بسم الله الرحمن الرحیم 

سلام  

93 سال عجیبی بود  

 

خداروشکر  تلخ و شیرینش گذشت   

 

سخت گذشت   

خدارو شکر که گذشت  

 

خیلی از لحظاتش با دلواپسی و اشک و غم گذشت 

 

خدارو شکر که گذشت  

 

برنامه های زیادی برای 93 داشتم  

 

اما ...

 

بهتره در موردش سکوت کنم  

 

مخصوصا آخراش واقعا برام  از هر حیث پرتلاطم بود   

 

خداروشکر که سالمم و  الان تو این لحظه  

 

توفیق نشستن پای سفره ی هفت سین کنار عزیزانم رو دارم  

 

که این خودش بالاترین نعمته  

  

آرزوی سالی سرشار از آرامش و سلامتی و موفقیت و دلخوشی دارم براتون   

 

دعا میکنم براتون دعا کنید برام  

اللهم عجل لولیک الفرج  

یا زهرا(ع)