سرزده

سلام ...

اتفاقی داشتم وبلاگ یکی از دوستان و میخوندم گفتم بیام سری هم به اینجا بزنم

تو پست قبل که نمیدونم کی نوشتم(الان تاریخ و ببینم این پستم میپره😅)چند نفری گفتن که هنوز میخونن من و ...خواننده های قدیمی که از دیدن پیامشون خوشحال شدم و دو سه نفری که خدایی یادم رفته کیا بودن 😅لطفا خودتان را معرفی کنید... به هر حال ممنونم از لطف و توجه شما...شاید باور نکنید ولی من نحوه پاسخدهی به پیام ها رو هم فراموش کردم 😐...

وقتی میام اینجا چندین و چند حس متفاوت بر من غلبه میکنه، انگار وبلاگ دیگه جز خاطرات نوستالژیک شده با اینکه این فضا خیلی هم قدیمی نیست... ولی دیگه اونقدر فضاهای مختلف اومده که به اینجا که میرسی میگی یادش بخیر...خدایی اینجا برای من اتفاقات خاصی رقم خورد، خاطراتی برا من ساخت که هیچ وقت فکرشم نمیکردم که یه روزی بشه جزئی از خاطرات زندگی من، از شروع ساختش بگیر تا بعدها ...

از اتفاقات خاص این چند وقته اگر بخوام بگم که خیلی به دلم نشست سفر پیاده روی اربعین بود که خدا قسمت کردو آقا اباعبدالله طلبید تا برای دومین سال پیاپی در حالی که اصلا امسال قصدش رو نداشتم اربعین راهی سفر کربلا بشم ، یک سفر رویایی که هیچ وقت از یادم نمیره، انگار یه جورایی یک دست غیبی خودش دستم و گرفت و من و راهی این سفر کرد، سفر پارسالمم خیلی خوب بود و سختی های خودشم داشت از شروعش و گرفتن گذرنامه بگیر تا دقیقه نود که نمیدونستم بالاخره راهی این سفر میشم یانه؟ ولی تجربه بسیار خوبی بود ، اما سفر امسال و نگم که به معنای واقعی کلمه دعوت شدم و چقدر آقا برام سنگ تموم گذاشت...البته که سفر اربعین با سختیهاشه که تعریف میشه اما خب این سفرم در کنارش تجربه خاصی برام رقم زد

القصه که من همیشه دلتنگ کربلای حسین و اون صحن و سرا هستم ان شالله به زودی قسمت تمام آرزومندان و بازم قسمت خودم😅 ...خلاصه که این سفر ترکیبی از قسمت و همت و دعوته و بخش دعوتش فوق العاده پررنگه، نمیدونم دیگه کی بیام و بنویسم ولی تا اون موقع خیلی التماس دعا

منم به شرط لیاقت دعاگوتون هستم

بدون عنوان

یعنی کسی هست که هنوز اینجا رو بخونه؟ 

 

 

خدایا شکرت

نمیدونم که چرا بی هوا ازین وری رد شدم یه هو دلم خواست یه چیزی بنویسم هر چند کوتاه

قبل از عید دفاع کردم درست دقیقه نود یه هفته مونده به عید، با مامان رفتیم،

مامان سر جلسه دفاعم بود. با یکی دیگه از همکلاسی ها (یه آقای کرمانی ) یه روز دفاع داشتیم

خدارو شکر نتیجه زحماتم با تعریفی که اساتید از پایان نامم و زحماتم کردند گرفتم

نظرشون بسیار مثبت و نمره امم اگر خدا بخواد با مقاله ISI و علمی پژوهشی

20 میشه. استاد مشاورم آخر بعد از خوندن نمره ام گفتند اجازه بدین ازین به بعد خانم دکتر خطابشون کنیم

دیگه اینکه واقعا سخت بود رُسم کشیده شد، من آدم حساسیم

نمیتونم کاری و سرسری انجام بدم اونم پروژه بزرگی مثل تز دکترا ، خیلی براش

وقت گذاشتم زخمت کشیدم و خون دل خوردم و البته هزینه کردم بعد دفاع یک

نفس راحتی کشیدم اما یه کم جسمم خسته و به خاطر مریضی که تو اون ایام

داشتم اذیت شدم با مامان چند روزی شیراز بودیم و گشتیم امیدوارم خدا به زودی

جواب زحماتمو نشونم بده که جز این هم ازش انتظار ندارم توکلم به اونه که تا اینجا

تنهام نذاشته امیدوارم ازین به بعدم دست عنایتش همیشه بر سرم باشه و بر سر

همه ی جوونای این مملکت تو این اوضاع و روز و روزگار فقط و فقط دلم به خودش

خوشه و گرمای محبش این روزا بی دلیل و با دلیل شکرش میکنم

وجودش تنها برای هزاران بار شکر کافیه

اینجا برای نفس کشیدنم هوا کم است

بسم الله الرحمن الرحیم 

بعد از مدت ها سلام 

نوشتن مرهم خوبیست بر هر چه زخم بازو بسته است  

مادربزرگه را در نیمه ی رمضان از دست دادیم 

در روز میلاد امام حسن مجتبی، بعد از نماز صبح پشت میز صبحانه روحش به آسمان پرواز کرد 

و ما که با رفتنش در غمی عمیق فرو رفتیم 

این از دست دادن ها خیلی سخت است 

مادربزرگم زن بسیار مهربانی بود 

قلب بزرگی داشت  

صدای نرگس گفتن های آهنگینش هنوز در گوشم هست 

و چ حسرت بزرگی است از دست دادن این زنجیرهای ارتباطی با زندگی های ساده و صمیمی قدیم  

و حالا که پدربزرگ بسی تنها گشته و مادرم که بغض خویش را فرو میخورد از دلتنگی برای مادرش 

و همه ی بچه ها  و ما نوه ها هر یک بسی ناراحتیم  

کاش قدرشان را بیشتر بدانیم 

مراسم چهلم مادربزگه هفته گذشته در مسجد و خانه ی مادربزرگه برگزار شد درست شب شهادت امام جعفر صادق (ع)

مراسم هفتش هم مقارن با شب قدر 

و چه خوش سعادت بود مادربزرگم  

همه ی مراسم ها به بهترین وجه ممکن و در روزها و شب های عالی برگزار شد 

و تمام اینها گواهی بود بر اخلاق خوب مادربزگه در طول حیات که عروج خوبی را برایش رقم زد 

و ما اندوهگین و حسرتبار از غم از دست دادنش و او که مطمانیم جایگاهش در آغوش خداوند امن است 

ماه رمضان بود و جمع زیاد افرادی که می آمدند برای تسلیت و پذیرایی از انها و افطاری دادنها خود پروژه ای  

عظیم بود اما همه به عشق مادربزرگه با همکاری انجام شد اشد که ثوابش برسد به روح مادربزرگم

آخرین باری که مادربزرگه را دیدم روسری سپید بر سر گذاشته بود  آمده بود دیدن مامان که از سفر عتبات برگشته بود

زیبایی چهره اش  با وجود کهنسالی و چین و چروک با آن روسری سپید  دوچندان مینمود   

اندوه نبودنش هنوز بر قلبمان چنبره زده 

گویی هیچ یک باورمان نشده که مادربزرگه دیگر نیست  و این مجالس اندوه برای او برگزار میگردند

و خونه ی مادر بزرگه که بی او دیگر لطف و صفایی ندارد 

و ...
خونه ی مادربزرگه که دیگر مادربزرگ ندارد... 

 

پ.ن: از بیوفایی دنیا، از زندگی و شرایط نابسمان و هر روز به یک رنگ این کشور ، از دغدغه هایی که هیچگاه تمامی ندارند قلبم گرفته، نوشتم  شاید مرهمی باشد بر دلم

بعدا نوشت: شبی که مطلب بالا را می نوشتم دلم بسیار گرفته بود، غافل ازینکه قرار است باز هم مصیبتی بر خانواده ما وارد شود، صبح فردا خاله مهربانم که هنوز بی تاب از دست دادن مادر بود همسفر زندگیش هم بار سفر بست ...خداوند به دلش صبرو آرامش عطا کند که بتواند بار این غم را تحمل کند اول سال هم یکی از شوهر عمه هام به رحمت خدا رفت ، خدایا پناه بر تو لطفا امتحانات سختی که از عهده ی ما خارج است از ما نگیر

96-97

بسم الله الرحمن الرحیم 

سلام 

البته ک گمان نکنم دیگه کسی اینجا رو دنبال کنه 

حتی خودمم از میان حجم انبوهی از تار عنکبوت خویش را بدین جا رسانیدم  

بقول خانم دکتر نیلگون جان که وبلاگ خواندن و وبلاگ نویسی حال و هوای خاص  خودش رو داره 

96 هم سپری شد 

و شروع کردیم 97 ای رو که میخوام پیشاپیش خدا رو شکر کنم بابت اتفاقات خوبی که قراره درش رقم بخوره 

خب انسان به امید زندست 

و من بسی برای امسال امیدوار 

96 اما نه تنها با اتفاقاتش سال خوبی برای کشورمون نبود 

که برای من هم به جز اول و آخرش که فوق العاده بود بقیه سال خیلی لاک پشت وار پیش رفت 

اولش رسیدن به یکی از آرزوهام یعنی زیارت بهشت زمین نجف اشرف، کربلای معلی، سامرا و کاظمین بود 

و آخرش توفیق اجباری زیارت آقا امام رضا، که شرکت در سمینار بهانه ای شد برای زیارت کعبه ی آمال  

امام رضا جان جانانم که بسی دلم برایش تنگ شده بود 

ماجرا ازین قرار بود که دقیقه ی نود متوجه برگزاری سمیناری در حیطه ی طب سنتی و داروهای گیاهی  

شدم که بی ارتباط با موضوع پایان نامم نبود 

و من که تا اون زمان در حال نوشتن مقاله ی ISI و ترجمه اش بودم سریع مسیر رو برای نوشتن 

مقاله ی سمینار تغییر دادم و با بخش دیگری از اطلاعات پایان نامم طی حرکت انتحاری و  

بیداری شبانه روزی مقاله ای تدوین و به سایت سمینار ارسال و به مدد تمدید های مکرر زمان ارسال 

اکسپت برای ارایه پوستر رو گرفته و بسی خوش خوشانمون شد 

البته که سمینار رو میشد حضور نداشته باشم و همینجوری مقاله رو بفرستم و بعدم مدرک رو بگیم 

ولی وقتی موضوع را با مامان مطرح کردم و با استقبال زیادی از طرفش روبرو شدم 

دیگه فرصت و از دست ندادم 

هتل پیشنهادی سمینارو رزرو 

دو تا بلیط هواپیما ایضا 

و چه جالب که همه ی مسافرت ما با فشار چند دکمه کارش ردیف شد 

و صد البته طلب شدن که من بسیار بهش معتقدم وگرنه من فکرش رو هم نمینمودم که تو بهمن ماه 

وسط حجم کارای مقاله ام و صد البته با توجه به اینکه خرج و مخارج زیادی بابت 

شهریه دانشگاه رو دستم مونده بود راهی دیار یار بشم 

و البته شرح مبسوط و سفرنامه رو در اینستا گذاشتم 

از لحظه نشستن در فرودگاه 

تا لحظه لحظه ی سمینار و زیارت البته تا جایی که وقتم اجازه داد 

سمینار بین المللی بود و البته پذیرایی و مکان برگزاری و هتل اقامت عالی بود  

بابت همش هزینه دریافت شد اما خب یک سوم  بهای معمول 

مابین سمینار کارگاه های طب سنتی بود که بابت اونا هم مدرک میدادن که تو ایام عید  

به همراه گواهی سمینار به دستم رسید 

و خیلی جالبه که روح اساتید خبر نداشت و من اسمشونو تو مقاله آوردم!!! 

سخرانی ها زیاد بود راجع به استارت آپا و شرکت های دانش بنیان و استفاده از منابع فراوان  

جواش رو دوست داشتم ، البته بی نظمی در بخش دادن کارت جضور در جلسه خیلی زیاد بود 

من قبلا هم سمینار بین المللی شرکت کرده بودم اما حضوری نبود و این تجربه اولم بود 

دو تا ناهار مهمونشون بودیم و پذیرایی عصرانه که هر دوش عالی بود 

در حاشیه هم ما رو بردن مرکز فن بازار و اونجا رو افتتاح کردن  

بیشتر محصولات سنتی و گیاهی بود و بهمون کلی دمنوش و ازین چیزا دادن 

اونموقع هایی که من نبودم مامان تنهایی رفت زیارت 

و منم منتظر بودم که زودی این دو روز سمینار  بگذره رو من زودی برم پیش عشقم  

اینم بگم که هتلمون بازم تو خیابان عشق بود 

"خیابان امام رضا" 

و 

عدد امام رضا جانم 

و این هشتمین سفرم به مشهد مقدس بود  

و خیلی جای خوشحالیه که برای اولین بار با اینکه هیچ وقت به زور نمیخواستم دستم به ضریح برسه 

تو موج جمعیت خودمو رها کردم و همینجوری سه باری ضریح و از نزدیک زیارت کردم 

قبل رفتن ادم کلی دعا و حاجت از خودش و دیگران تو ذهنشه  

اما حرم که میرسی انگار همه ی تلاطم های وجودت رو فراموش میکنی و به آرامش میرسی 

انگار همه ی حاجتات یه حا جمع میشه و جاشو میده به زیارت حرم یار که حالا براورده شده 

و تو دیگه چی میتونی از امام رئوفت بخوای جز خودشو  

دعای توسل و کمیل و ندبه خوندیم تو حرم  این یعنی اینکه سه شنبه و پنجشنبه شبی و جمعه صبحی در  

حرم دوست بودیم  

موقع اومدن اما مثل همیشه دلگیر 

برنامه خریدمون هم مختص همون دوروبر حرم بود  

محصولات رضوی که فروشگاهش جنب باب الجواد هست 

 من یه گزینش و خیلی دوس میداشتم اون هم اشترودل رضوی بود که تو اون هوای سرد جای شما خالی 

به عنوان یک شام هول هولکی بسی چسبید، و خریدهای دیگمونم تو راه حرم بود  

من باز مثل همیشه چادر خریدم برای خودم و خواهرم که قرار بود برگشتنی بریم نوشهر 

برای علی اسباب بازی و بقیه هم نخود دو آتیشه و کشمش و رعفران و زرشک و باقی قضایا 

که این آخریا رو همیشه از فرشگاهی نزدیک باب الرضا میخریم  

البته دکه ی محصولات رضوی کنار همه باب ها هست از جمله باب الرضا وفروشگاه اصلیش جنب باب الجواده 

و ماجرای برگشتمون نگم ازش که بسی طولانیست 

موقع برگشت تو فرودگاه پروازمون به نوشهر لغو شد 

درست روز 29 ام تولد خواهرم که قرار شد نوشهر باشیم برا تولدش 

بابام از خونه دو روز پیش رفته بود پیششون 

خواهرم زنگ زد گفتم پرواز لغو شده  

پرواز ما با آسمان بود 

گفت همون روز صبح هواپیمای شرکت آسمان سقوط کرده 

هیچی دیگه بابام ازونور میگفت مبادا هوایی بیاین برین بلیط اتوبوس بگیرین 

 و من سردرگم بین گرفتن بلیط هوایی به مقصد تهران(نوشهر دیگه پرواز نداشت) و تلفن های پی در پی بابا و خواهرمو و دایی و خاله  که نگران بودن

که بالاخره کدوم گزینه 

راستش اتوبوس گزینه خوبی نبود چون برای مامان واقعا سخت بود 

حتی حرکت قطارها رو هم چک کردم  

اما نهایتا تصمیم هوایی شد به مقصد تهران 

رفتم همونجا بلیط نوشهرو لغو با شرکتش تماس گرفتم و خوشبختانه امکان جابه جایی بود 

و بلیط برای تهران اکی شد 

اما خب بابا عصبانی بود 

میگفت نیاین 

جو پر استرسی بود 

من و مامانم کلی خسته بودیم از ساعت 11 فرودگاه بودیم و پرواز ساعت 5 بود 

اما این یکیم تاخیر داشت 

و استرس تو چهره ی همه مشخص بود 

و من بودم و انبوهی از تماس ها 

با سلامو صلوات نشستیم و برخی مسافرا به مزاح میگفتن اشهدمونو بخونیم

و ... 

بالاخره مهراباد فرود اومدیم و رفتیم خونه ی خاله کوچیکه 

فردا صبح علی الطلوع هم رفتیم سمت نوشهر و البته از راه جاده چالوس 

چه هوای خوبی بود کوه های پر از برف و یه جاده ی زیبا و مناظر دلنشین  

وسطا پیاده شدیم کلی عکس گرفتیم با مامان 

دیگه رسیدیم خونه خواهرمو یه کم گشت و گذار شهرای اطراف کردیم و شب آخرم کیک و فشفشه و 

تولد بازی 

علی جونم قربونش برم با ارگی که براش خریده بودیم تریپ آهنگ زدن برداشته بود 

مثلا داشت برامون پیانو میزد  


برای مسافران پرواز یاسوج بسی دلم خون شد 

وقتی تو اینستا فیلم یکیشونو دیدم که بسی آشنا بود و تازه یادم اومد که دانشجوی دکتری رشته ی ما 

و سال پایینی خودمه، دختری که در حال نقاشی  کوه دنا بود و باباش روی همون فیلم براش شعر خوند 

چون عمل زیبایی داشت(پدرش جراح زیبایی بود )  

دیر شناختمش اما وقتی رفتم تو تلگرام آخرین عکسای پروفایلشو چک کردم  و فهمیدم خودشه

شوکه شدم هنوز پیامهاش تو تلگرامم هست، بسیار دختر افتاده ای بود

و آخرین عکسش ردپای آدمی رو برف بود 

اگر هنوز کسی هست که اینجا رو میخونه لطفا برای آرامش  روحش یک صلوات بفرستید 

با هزاران امیدو ارزو این همه راه پر تنش رو طی کرده بود 

کیه که ندونه تحصیل اونم تا مقطع دکترا چقدر پر تنش و استرس زاست 

که خیلیا ممکنه زیر بار فشار و استرسش کم بیارن   

و اینکه همراهش هزاران دغدغه ی دیگه ناشی از زندگی درین مملکت پر تنش هم داشته باشی 

و اینکه خداوندا سپاس 

بابت این فرصت محدود زندگی که در اختیارمون قرار دادی 

و کسی از فردای خودش خبر نداره   


96 به جز دو اتفاق فوق العاده که اول گفتم برای من خیلی پر تنش بود 

مامانم بیمار شد و ایضا من  

و فشار کاری تو دانشکده با جوی که بهتره نگم ، کارای پایان نامه تو اوج گرمای جنوب و وسط ماه رمضون

و ...

خداوندا 97 را سرآغاز غنیمت شمردن ساعت دنیا قرار بده  

سرآغاز درست پیمودن مسیر درست در سفر دنیا   

خدایا زحمات و عمری که گذاشتیم به چشم هیچ مسوولی نمیاد درین مملکت   

به جز خودت و خودمون و خونواده هامون کسی عمیقا درک نمیکنه 

خدایا من با چشم باز منتظرم و فقط دست طلبم به سوی توست 

منتظر دیدن جواب زحماتم تو 97 هستم  

خدایا خودت آگاهی که چقدر از بی عدالتیها در خودم میشکنم اما حفظ ظاهر میکنم 


نوروز 97 هم به خوبی گذشت خداروشکر  

با تجربه های قبلی که داشتیم روزای اولو غنیمت دونستیم و دو تا سفر داخل استانی داشتیم 

و دید و بازدیدا رو همون اول انجام دادیم که بعد با حضور مهمانان میدونستیم ممکنه بهش نرسیم  

و اینو هم بگم که راستش از حجم زیادمهمونا بسی خسته شدم

و البته که خیلی دوست دارم سال آینده نوروز رو بریم  سفر، جنوب یا یه کشوری در همسایگی

تا ببینیم خدا چی میخواد

و اینکه 8 چیزه که خیلی دوست دارم  درش پیشرفت کنم

دلم میخواد بعد از دفاع یه راهی برای  اونا باز بشه  

و چند تا عادت بده که باید ترکشون کنم

و برای همه ی  کارهامون از آقامون امام زمانمونم مدد بگیریم  

انشاالله که خیره و جفت و جور میشه  

که از اهل بیت مهربان تر برای ما نیست  و نخواهد بود

و ما چه خوشبختیم که در زمان غیبت هم از برکات وجودشون بهره مندیم و 

چه مغموم که توفیق دیدنشون رو تا الان نداشتیم  

و جمله ای از امام علی جانم هست که می فرمایند: "اگر میخوای برکات خدا رو به سمت خودت 

جلب کنی خیرخواه همه ی مردم باش" و این جمله خودش نمایانگر اوج محبت اهل بیت هست

 التماس دعای فروان دارم اگر کسی احیانا بازم میخونه منو و من هم دعاگویتان هستم

در مسیر سامرا

بسم الله الرحمن الرحیم 

از کربلا که نمیتوانی دل بکنی قلبت را میگذاری و بعد از نماز صبح مسیر سامرا را به  

شوق دیدن بارگاه عسکریین  (ع) در پیش میگیری، مسیر بسیار زیبا و سرسبز  

هست  با نخل های سر به فلک کشیده، راستش مسافتش یادم نیست  

(حدودا ۶ ساعت یا شاید کمتر) فقط یادم هست که تمام مسیر گوشی به دست  

 در حال ثبت زیباییش بودم، وجود نظامی ها در پایگاه هایی به فاصله کم  

 

از هم کاملا  محسوس هست، صفوف ترانزیت ها از دیگر تصاویری بود  

که در آنطرف جاده توجه ام را به خودش جلب میکرد، نمیدانم چقدر از مسیر  

 

را طی کردیم که به امام زاده محمد برادر امام حسن عسکری 

 

(عموی امام زمان) رسیدیم، بعد از طی مرحله تفتیش به زیارت اقا رفتیم، 

 

 ظاهرا افراد زیادی که دامانشان سبز نمیشده از امامزاده حاجت گرفته اند،  

 

گهواره ای بر سر ایوان حرم هست که پارچه های سبزی به آن وصل شده 

 

 که از آن به زایران میدهند، بعد از زیارت سوار اتوبوس شده و ناهاری  

 

که تولیت امامزاده تهیه کرده را در اتوبوس خورده و به راه افتادیم،  

 

به سامرا که میرسی یک مسیر طولانی را باید پیاده بروی تا زیبایی بارگاه 

 

 عسکریین رخ بنمایاند، اتوبوس وارد پارکینگ بزرگی میشود که کف آن 

 

 پوشیده از سنگریزه است، تعداد اتوبوس های زایرین آنقدر زیاد است که  

 

حتما باید نشانی از اتوبوس خود داشته باشی تا موقع برگشت اگر گروه  

 

پراکنده شد بتوانی پیدایش کنی، رییس کاروان شوخ طبعمان که در تمام 

 

 مسیر بسیار خوش اخلاق بود از زایران میخواهد که گوشی ها را در اتوبوس 

 

 بگذارند تا در اندک زمانی که دارند وقتشان برای سپردن گوشی ها  

 

به امانتی هدر نرود، در ابتدای مسیر پیاده روی سرویس بهداشتی برای 

 

 قضای حاجت و گرفتن وضو تعبیه شده، بعد تجدید وضو حرکت به سمت مرقد 

 

 آغاز می شود، خرابی های جنگ در طول مسیر کاملا هویداست، عمارت های 

 

 قدیمی فرو ریخته و ساختمانهایی با دیوارهای ترک خورده، اینجا نیز  

 

نظامی های عراقی با چهره خاص خودشان زیاد به چشم میخورند، 

 

 گاها طوری براندازت میکنند که از چشم در چشم شدنشان ابا میکنی، 

 

 آثار به جا مانده از حمله داعشی ها و معماری قدیمی شهر را شبیه  

 

تصاویری کرده که پیش از این فقط در فیلم ها دیده ای، در مسیر بساط چای و  

 

شربت نذری مهیاست، راستش نحوه ی شستشوی استکان های کوچک 

 

 را که میبینی از خوردنش پشیمان میشوی، ون هایی در مسیر برای 

 

 جابه جایی زاییرین تعبیه شده اما صف های طولانی و جمعیت زیاد مقابلشان 

 

 تو را به ادامه دادن راه با پای پیاده میخواند. 

 

 زیر آفتاب سوزان اردیبهشت ماه سامرا به راهت ادامه میدهی، 

 

بعد از طی مسیر طولانی حالا دیگر خستگی، اندکی رخ مینمایاند، مخصوصا  

 

به خاطر بابا که زانوانش پروتز دارد باید گامها را ارامتر برداری و این خود  

 

مسیر را طولانی تر میکند، نزدیکی های حرم دو شیر آب قرار دارد که  

 

روی دیواری خودنمایی میکند، تشنگی و گرما باعث میشود چند جرعه ای 

 

 از آب بی توجه به منبعش بنوشی، آب خنک و گوارایی است، دو سه تا لیوان 

 

 یک بار مصرف را پر کرده و بی وقفه سر میکشم، حالا دیگر میتوانی  

 

گنبدو گلدسته حرم را که پشت ساختمان ها پنهان بود ببینی، وارد مرحله ی 

 

 سخت تفتیش میشوی، مکان های سرپوشیده ای با جمعیت زیاد که باید 

 

 پشت انبوه جمعیت صف بکشی تا بازرسی بدنی شوی، نیمی از فرصت  

 

زیارت را در طول سفر در این صف ها از دست می دهی... 

 

 به حرم که رسیدیم حس غریبی سراغم را گرفت 

 

 انگار در فضای حیاط حرم دنبال گمگشته ای باشی 

 

 سعی میکنم نفس های عمیق بکشم شاید 

 

 عطری از حضور امام زمانمان را استشمام کنم 

 

 پایین پله ها  سمت چپ حرم، سرداب امام زمان هست 

 

وارد حرم می شوی ،در مقابل ضریح می ایستی 

 

 اینطرف تویی و هزاران کلام نگفته، و آن طرف پیکر مطهر بزرگوارانی 

 

 که سراسر مهرند و کرامت 

 

 و تو میمانی که در برابر امام هادی(ع)، امام حسن عسگری(ع)، 

 

 نرجس خاتون و حکیمه خاتون که پیکر مطهرشان در کنار هم و در یک ضریح قرار دارد  

 

چه حاجتی را بر زبان آوری، اصلا در تمام این سفر تو هستی و  یک سکوت ممتد و یک زبان الکن 

 

 وقتی تمام اسطوره های زندگیت را که از کودکی داستانهایشان زیر گوشت زمزمه شده،  

 

با هم در یک سفر میبینی مگر میتوانی عرض حاجتی داشته باشی و 

 

 سخنی جز حمد پروردگار را به زبان آوری؟  

 

اصلا انگار همه ی خواسته های دنیایی جلوی چشمت رنگ میبازد 

 

 و تو میخواهی که فقط آنها جاری باشند در لحظه لحظه ی حیات و مماتت،  

 

رییس کاروان یک ساعت برای زیارت وقت تعیین کرده چون باید قبل از اذان مغرب 

 

 در هتلمان در کاظمین مستقر شویم، وقت اندک است و تو باز هم سیر نشدی  

 

مجبوری باز گوشه ی دیگری از قلبت را بگذاری بروی، سرداب اما خیلی شلوغ است،  

 

اندکی که از پله ها پایین میروی اگر بخواهی انبوه جمعیت را طی کنی و به مکان اصلی برسی 

 

 نمیتوانی سر ساعت مقرر به اتوبوس برسی از راه دور مکان سرداب را زیارت میکنی اما اینبار 

 

 قلبت و امام زمانت را به هم گره زده و یک جا در سینه ات جای میدهی ..... 

 

آغاز امامت گل سر سبد عالم هستی، منجی عالم بشریت، امام زمانم (عج) مبارک باد. 


به امید آنکه لحظه های شیرین ظهورش را درک کنیم... 


اللهم عجل لولیک الفرج

پاییز

بسم الله الرحمن الرحیم  

پاییز خود را چگونه می گذرانید؟  

مثل همیشه درس 

یعنی چند وقت پیشا به خواهرم میگفتم که به یاد ندارم از وقتی  

تو ازدواج نومودندی و محمد آقا دومادمون شده بودندی  اون بنده 

خدا یک بار مرا در حالت فراغت دیده باشد 

یعنی یادمه شب عقدشون وسط امتحانات پایان ترم دوره کارشناسیم بود  

و من چقد دلمشغولی و استرس داشتم

حالا نه اینکه من دائِم در حال درس خوندن باشمها 

ولی خب اونایی که درگیر درس و تحصیلند میدونند که 

حتی اگر بیکار و در حال تفریح هم باشی بازم حجم وسیعی از ذهنت  

درگیر درس و کارای عقب مونده است .....  

شروع کار این وبلاگ هم که از ابتدای دوره ارشدم بود و خب اینجا هم ب درسم گره خورده

الانم که درگیر پایان نامه و نوشتن مقاله isi  و البته یک طرحی که  

 استاد راهنمای دومم تو شهر خودمون 

پیشنهاد داد و تا همین دیروز سر کارای عملی اون بودم  

و البته تجربه خوبی بود برام خداروشکر میکنم 

هر چند با تیپهای جدیدی از شخصیت ها آشنا شدم، کلا کار کردن تو محیط های متفاوت 

اشخاص خاصی و سر راه آدم قرار میده که تو در میمانی و انگشت تحیر بر دهان میگیری 

که واعجبا ازین همه تنوع شخصیت که خداوندگار آفریده!!!

و اما... 

پاییز را خوش است اگر یار یار من باشد   

اگر چه یاری موجود نمی باشد اما خب همونجوری این شعر را  

اینجا گفتندمی تا بگویم چقدر این اوایل پاییز هوا بس ناجوانمردانه دونفره است  

و بد جوری این حال و هوا در دل من میتازد هر چند در روزهای آفتابی پاییز 

که باد ملایمی هم وزیدن میگیرد همون یک نفره خویشتن خویش را 

تحویل گرفته و کلی انرژی به خود تزریق مینمایم  

کلا خیلی با هوای بارونی حال نمیکنم   

و اینکه... 

 مینویسم اما تو انیستاگرام  

اینجا هم ک بعید میدونم کسی من و بخونه 

و اما... 

 یار تویی غار تویی....دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی یا صاحب الزمان  

 

چقدر دلم پیاده روی اربعین میخواست ، نجف که بودیم موقع برگشت 

وقتی داشتم از پله های هواپیما بالا میرفتم رو اون اخرین پله دلم خیلی  شکست 

آخه هنوز سیر نشده بودم و  یه قراری با مولا جانم گذاشتم  

و شنیدم دست رد به سینه کسی نمیزنند ،چه همان دیدن و زیارت مرقدشان 

منتهای آمال من است ....آقا جان میخوام بگم 

قرارمون یادت نررره، یادت نره دوست دارم، خیلی دلم تنگه برات 

قرارمون ساعت عشق، کنار دلشوره زدن، کنار دلواپسی و ترس یه وقت نیومدن 

قرارمون یادت نره ...دیر نکنی منتظرم

 

 خدا نوشت: خداوندا یه سرعتی در اجابت دلخواسته هام بده عزیز دلوم  

پارتی من در زندگی تویی دستمو بگیر که هیچکجا محتاج خلقت نباشم

قربون اون حکمتت بشم من تسلیم و راضیم ب رضای تو مراقبم باش مثل همیشه 

شکرت بابت همه چیز ، میدونم محب واقعی نیستم اما همین اندک حسم به اهل 

بیت رو شفیع من قرار بده یا الرحم الراحمین 

 

 

 

  

 

 

 

وطن آن دیگری

بسم الله الرحمن الرحیم 

سکانس ۱: دیشب  ب طور اتفاقی خبر تمدید ریاست یکی از مقامات رو در اخبار شنیدم  

و فکر کردم به به چ تجربه  گراییم ما الان سالیان ساله ک برخی صندلی های خاصمون  رو فقط 

 یک انسان با یک نوع فکر و صد البته بسی با تجربه اشغال کردن و چقدرم  

ما ب این تجربه ها و فکرهای ناب نیازمندیم و اصلا هم با این مدل تفکر ب در بسته نخوردیم!!!
 

سکانس۲: خواهرم طبق معمول این روزها  پیام جاماندگان و حق التدریس هایی رو 

 از گروه تلگرامشون میفرسته که سالیان ساله بدون حقوق یا با حقوق اندک در مدارس مشغولند  

در حالی ک با وجود کمبودمعلم  نهادهای مسوول حاضر به جذبشون نیستند و میگن باید  

دوباره با آزمون جذب بشن و جالبه که اینها چند  ساله در حال تدریسند و معلوم نیست  

تو این چند سال چجوری ب سوادشون اعتماد شده!!!بیشتر دلم برای آقایونشون 

 میگیره ک حقوق معلمی چیه که الان چند ماهه ب خاطر همون چندرغاز داره 

 با اعصابشون بازی میشه
 

سکانس ۳: با یکی از دوستانم در ینگه دنیا تو تلگرام چت میکنم،  

ناراحته از گره ای که در کارای اقامتش افتاده، و همین باعث میشه زخم کهنه دلش سرباز کنه ... 

قلبم فشرده میشه از رفتنش از استعدادی ک از دست این مملکت رفت،  

از انتخاب اجباری ک ب خاطر احترام قایل نشدن ب فکر و استعداد نو و جوانی 

 مثل اون باید داشته باشه، ب هزاران فکر تازه که میتونه دنیا رو تکون بده و  

سهم داره از خاکش اما خب باید بره چون صندلی ها پره ما ب باتجربه ها نیاز داریم  

مملکتمون فقیره !بودجه ای نیست ک خرج اون بشه، از کجا بیارن؟!  

وقتی امثال تتلوها هستند ب نخبه و استعداد و فکر نو چه احتیاجی هست!!! 

قلبم فشرده میشه برای دوستم و برای اون پسر  نخبه ای  که الان چند ساله ازدواج کرده 

 ولی توان مالیشو نداره زن و زندگیش رو از خوابگاه دانشجویی ب یک خونه زندگی آبرومند  

انتقال بده حتی نتونسته ی مراسم ازدواج ساده هم به عنوان جشن برگزار کنه!  

قلبم میگیره از این همه فارغ التحصیلی ک فکری به حالشون نمیشه،  

قلبم میگیره وقتی ازم ‌میخوان ک یک ورقه خالی و بهش نمره قبولی بدم  

ک کرور کرور آدم پرتوقع ب اسم تحصیل کرده از دانشگاه بیرون بیاد، 

 قلبم میگیره ازین همه تناقضات و بی نظمی و بی عدالتی، 

از نظام آموزشی که بهترین دوره زندگی و با سیستم ناکارامدش تلف میکنه،  

چون قرار نیست ی فکر نو بیاد  تغییر ایجاد کنه،  صندلی ها پره، 

 قلبم میگیره از  این ازدست دادن استعداد و قدر ندونستن ها و بیتفاوتی ها و بی برنامگی ها....  

قلبم میگیره برای جوونای مملکتم، اون معلم بی حقوق،  برای ..... 

 

برم ی کاری برای قلبم بکنم این حجم از  اندوه براش  زیاده  

پ.ن: دوستان و همراهان این خونه ی مجازی  راستش فرصتم برای  

سر زدن ب اینجا خیلی کمه

اینستا رو چون در دسترس تر و مختصرو مفید تره فعلا ترجیح میدم 

nnarjes1985   

پ.ن:ظاهرا بلاگفا بازم زحمت کشیده اینجا رو کن فیکون کرده 

 شدیدا التماس دعا  

بسم الله الرحمن الرحیم 

   

 

با آرزوی توفیق الهی برای آقای روحانی   

در راه پیشرفت و اعتلای  ایران و ایرانی

 

تو هر زمان که بیایی شروع تقویم است+ پست انتخاباتی

  بسم الله الرحمن الرحیم 

سلام ای موعود منتظر 

ای که عطر حضورت را در لحظه لحظه ی زندگی خواهانم 


آقا جان گناهانم مانع شده تا حضورت را آنگونه که شایسته ی والامقامی چون شماست درک کنم 


اما من از شما و اجداد پاکتان جز نیکی و مهربانی نمیدانم،  

 چه شما مصداق واقعی خلیفه الله در زمینید و رحمت بی چشم داشت را وامدار پروردگار عالمید 

 

 من تنها به واسطه ی همین صفت چشم امیدم به شماست  

 

تا شفاعتم کنید و تیرگی گناهانم را وسیله ی دوریم از درگاهتان نگردانید 

 

 و من را در مسیر یک منتظر واقعی قرار داده 

 

 و درک دوران ظهورتان را بر من متجلی گردانید 

 

 تا هر روز شوق و امید به ظهور در قلبم منورتر گشته  

 

و خود را مهیای حضور سراسر مهر و برکت شما گردانم 

 

میلاد امام زمان(عج)  رو با تاخیر تبریک میگم 

متن بالا رو روز میلاد آقا تو پیجم نوشتم الان فرصتی شد اینجا هم بذارمش 

 ب هر حال اسم و وجود این وبلاگ وامدار آقا امام زمانه و   

من شرمنده آقام که خیلی وقتا کوتاهی میکنم....  

پ.ن: پست زیارتی در راهه راستش فرصتی نشده با جزییات کامل بنویسم  

هر چند خیلی دوست دارم این کارو بکنم 

پ.ن: چقد دلم هوس سامرا کرده...


 

و اما انتخابات .... 

از خودم متعجبم که چرا دیگه اون شورو حال خاصی ک تو دوره های قبلی برای انتخابات داشتم 

 از وجودم رخت  بربسته، ی جور حس رخوت و خستگی ازین بازی های سیاسی،  

من خودم خیلی علاقمند به سیاست هستم و   بسیار دنبال میکنم  اما  فکر میکنم  

 مسایلی پشت پرده است که من نوعی توش هیچ نقشی ندارم، گاهی حس بازی خوردن بهم دست میده 

 و ابزار، مخصوصا وقتی تو مناظرات دو طرف اینجوری دست هم و رو میکنن و  

پرده از مسایلی بر میدارن و چهره های واقعی برای ملت رو میشه،  

وقتی میبینم کسانی بر اریکه قدرت نشستن که یه تحلیل درست حسابی  

در مورد مسایل اقتصادی و فرهنگی و ...ندارن و در جواب سوالا پرت و پلا میگن و 

 به طرف مقابل اتهام میزنند و ابایی ازین قضیه ندارند یعنی با تمام قدرت اومدن 

 تا طرف مقابل و بی آبرو کنند و از خدا ترسی ندارند ، و من میمونم که چطور  افرادی این چنین  

سالیان ساله که زمام قدرت رو در دست گرفتند و بر ما حکومت میکنند و جایی ازین مملکت نبوده که 

 دست این افراد و فک و فامیلشون نباشه! و وقتی میبینم که ما در مملکت خودمون فقط یک بار 

 اونم قبل از انتخابات و برای اینکه ملت بیان رای بدن حق داریم اینجوری طعم آزادی و بچشیم و شفاف 

 و بی پرده سخن بگیم !اینجوریه که قلبم ب درد میاد  شوقی برام باقی نمیمونه
 

 من رای میدم و معتقدم باید شرکت کرد 

 ولی حتی تو پیج و کانال کاندیدای مورد نظر خودم هم خیلی کم سر میزنم تا ببینم چه خبره 

 اخبار و از مامان و بابا که پیامای تلگرام و بلند برا هم میخونن دنبال میکنم ، 

قربونشون بشم که یه موقعی به من گیر میدادن که چرا سرت تو گوشیه 

راستش تلاشی نمیکنم که کسی و متقاعد کنم مثل من فکر کنه چون همونجور که  

من با فکرو تحلیل خودم کاندیدای مورد نظرمو انتخاب کردم و بر انتخابم تاکید دارم  

 طرف مقابل هم حق داره چنین حسی به کاندیدای خودش داشته باشه و من  

برای افکارش هر چند مخالف نظر خودم باشه احترام قایلم  

بقول دکتر شریعتی تعصب یک بیماری خطرناکه، 

 قرار نیست کسی طرف مقابل رو کافر یا کوته فکر بدونه، هر کی بر اساس ظرفیت های 

 فکری خودش انتخاب میکنه و قرار نیست به همدیگه برچسب بزنیم و  

به خاطر این موضوع بین خودمون دلخوری پیش بیاریم ،  

شاید یه موقعی خیلی احساسی با این جریان برخورد میکردم ولی دیگه معتقد بر این موضوع نیستم ... 


پ.ن: تعجبم ازون کاندیداهاییه که قراره به ملت کرامت بدن اما در مستند تبلیغاتی خودشون 

 از مردم میخوان علنا فقرشونو فریاد بزنن و زندگی فقیرانه ی خودشون رو زار بزنن،  

واقعا این چه کرامتیه که با بردن آبروی یک فرد صرفا جهت جمع کردن رای و بد کردن چهره رقیب ،  

 قراره به مردم  بدیم؟؟؟؟!!!! 

پ.ن: اول هفته یه روز در سطح شهر پیاده روی کردم، چیزای جالبی جلب توجه می کرد 

اول اینکه کاندیداهای شورا از بس که زیادن کل مغازه ها رو گرفتن برای ستاداشون،  

از کنار هر کدومم که رد میشی یه باند گذاشتن که 

از توش آهنگای دلبرانه حامد همایون پخش میشه و تو باید خیلی کنترلت رو خودت زیاد 

باشه که لااقل تو دلت با اون صدا هم آهنگ نشی و حرکات موزون راه نندازی ، 

 از پوسترای تبلیغاتی که بانوان گذاشتند بهتره چیزی نگم که بسی تماشاییست البته باز  مال شهر 

خودمون خیلی موقرانه تر از شهرهای دیگست ، بعضی آقایون هم انصافا خوش تیپند تقریبا 

هر کسی از راه رسیده کاندیدا شده  

و من موندم این چه شورایی که قراره اعضاش بر اساس تیپ و نوع آهنگ دم دره ستاد انتخاباتی مشخص بشن !  

و جالبه اعضای قبلی هم از موضعشون عقب نشینی نمیکنند و همچنان  

سفت سخت خواهان تداوم چسبیدن بر میز قدرتند ظاهرا تا آدم  قدرت رو بدست نیاره  طعم شیرینش رو  

نمیفهمه و مثل من قضاوت میکنه