بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
البته ک گمان نکنم دیگه کسی اینجا رو دنبال کنه
حتی خودمم از میان حجم انبوهی از تار عنکبوت خویش را بدین جا رسانیدم
بقول خانم دکتر نیلگون جان که وبلاگ خواندن و وبلاگ نویسی حال و هوای خاص خودش رو داره
96 هم سپری شد
و شروع کردیم 97 ای رو که میخوام پیشاپیش خدا رو شکر کنم بابت اتفاقات خوبی که قراره درش رقم بخوره
خب انسان به امید زندست
و من بسی برای امسال امیدوار
96 اما نه تنها با اتفاقاتش سال خوبی برای کشورمون نبود
که برای من هم به جز اول و آخرش که فوق العاده بود بقیه سال خیلی لاک پشت وار پیش رفت
اولش رسیدن به یکی از آرزوهام یعنی زیارت بهشت زمین نجف اشرف، کربلای معلی، سامرا و کاظمین بود
و آخرش توفیق اجباری زیارت آقا امام رضا، که شرکت در سمینار بهانه ای شد برای زیارت کعبه ی آمال
امام رضا جان جانانم که بسی دلم برایش تنگ شده بود
ماجرا ازین قرار بود که دقیقه ی نود متوجه برگزاری سمیناری در حیطه ی طب سنتی و داروهای گیاهی
شدم که بی ارتباط با موضوع پایان نامم نبود
و من که تا اون زمان در حال نوشتن مقاله ی ISI و ترجمه اش بودم سریع مسیر رو برای نوشتن
مقاله ی سمینار تغییر دادم و با بخش دیگری از اطلاعات پایان نامم طی حرکت انتحاری و
بیداری شبانه روزی مقاله ای تدوین و به سایت سمینار ارسال و به مدد تمدید های مکرر زمان ارسال
اکسپت برای ارایه پوستر رو گرفته و بسی خوش خوشانمون شد
البته که سمینار رو میشد حضور نداشته باشم و همینجوری مقاله رو بفرستم و بعدم مدرک رو بگیم
ولی وقتی موضوع را با مامان مطرح کردم و با استقبال زیادی از طرفش روبرو شدم
دیگه فرصت و از دست ندادم
هتل پیشنهادی سمینارو رزرو
دو تا بلیط هواپیما ایضا
و چه جالب که همه ی مسافرت ما با فشار چند دکمه کارش ردیف شد
و صد البته طلب شدن که من بسیار بهش معتقدم وگرنه من فکرش رو هم نمینمودم که تو بهمن ماه
وسط حجم کارای مقاله ام و صد البته با توجه به اینکه خرج و مخارج زیادی بابت
شهریه دانشگاه رو دستم مونده بود راهی دیار یار بشم
و البته شرح مبسوط و سفرنامه رو در اینستا گذاشتم
از لحظه نشستن در فرودگاه
تا لحظه لحظه ی سمینار و زیارت البته تا جایی که وقتم اجازه داد
سمینار بین المللی بود و البته پذیرایی و مکان برگزاری و هتل اقامت عالی بود
بابت همش هزینه دریافت شد اما خب یک سوم بهای معمول
مابین سمینار کارگاه های طب سنتی بود که بابت اونا هم مدرک میدادن که تو ایام عید
به همراه گواهی سمینار به دستم رسید
و خیلی جالبه که روح اساتید خبر نداشت و من اسمشونو تو مقاله آوردم!!!
سخرانی ها زیاد بود راجع به استارت آپا و شرکت های دانش بنیان و استفاده از منابع فراوان
جواش رو دوست داشتم ، البته بی نظمی در بخش دادن کارت جضور در جلسه خیلی زیاد بود
من قبلا هم سمینار بین المللی شرکت کرده بودم اما حضوری نبود و این تجربه اولم بود
دو تا ناهار مهمونشون بودیم و پذیرایی عصرانه که هر دوش عالی بود
در حاشیه هم ما رو بردن مرکز فن بازار و اونجا رو افتتاح کردن
بیشتر محصولات سنتی و گیاهی بود و بهمون کلی دمنوش و ازین چیزا دادن
اونموقع هایی که من نبودم مامان تنهایی رفت زیارت
و منم منتظر بودم که زودی این دو روز سمینار بگذره رو من زودی برم پیش عشقم
اینم بگم که هتلمون بازم تو خیابان عشق بود
"خیابان امام رضا"
و
8
عدد امام رضا جانم
و این هشتمین سفرم به مشهد مقدس بود
و خیلی جای خوشحالیه که برای اولین بار با اینکه هیچ وقت به زور نمیخواستم دستم به ضریح برسه
تو موج جمعیت خودمو رها کردم و همینجوری سه باری ضریح و از نزدیک زیارت کردم
قبل رفتن ادم کلی دعا و حاجت از خودش و دیگران تو ذهنشه
اما حرم که میرسی انگار همه ی تلاطم های وجودت رو فراموش میکنی و به آرامش میرسی
انگار همه ی حاجتات یه حا جمع میشه و جاشو میده به زیارت حرم یار که حالا براورده شده
و تو دیگه چی میتونی از امام رئوفت بخوای جز خودشو
دعای توسل و کمیل و ندبه خوندیم تو حرم این یعنی اینکه سه شنبه و پنجشنبه شبی و جمعه صبحی در
حرم دوست بودیم
موقع اومدن اما مثل همیشه دلگیر
برنامه خریدمون هم مختص همون دوروبر حرم بود
محصولات رضوی که فروشگاهش جنب باب الجواد هست
من یه گزینش و خیلی دوس میداشتم اون هم اشترودل رضوی بود که تو اون هوای سرد جای شما خالی
به عنوان یک شام هول هولکی بسی چسبید، و خریدهای دیگمونم تو راه حرم بود
من باز مثل همیشه چادر خریدم برای خودم و خواهرم که قرار بود برگشتنی بریم نوشهر
برای علی اسباب بازی و بقیه هم نخود دو آتیشه و کشمش و رعفران و زرشک و باقی قضایا
که این آخریا رو همیشه از فرشگاهی نزدیک باب الرضا میخریم
البته دکه ی محصولات رضوی کنار همه باب ها هست از جمله باب الرضا وفروشگاه اصلیش جنب باب الجواده
و ماجرای برگشتمون نگم ازش که بسی طولانیست
موقع برگشت تو فرودگاه پروازمون به نوشهر لغو شد
درست روز 29 ام تولد خواهرم که قرار شد نوشهر باشیم برا تولدش
بابام از خونه دو روز پیش رفته بود پیششون
خواهرم زنگ زد گفتم پرواز لغو شده
پرواز ما با آسمان بود
گفت همون روز صبح هواپیمای شرکت آسمان سقوط کرده
هیچی دیگه بابام ازونور میگفت مبادا هوایی بیاین برین بلیط اتوبوس بگیرین
و من سردرگم بین گرفتن بلیط هوایی به مقصد تهران(نوشهر دیگه پرواز نداشت) و تلفن های پی در پی بابا و خواهرمو و دایی و خاله که نگران بودن
که بالاخره کدوم گزینه
راستش اتوبوس گزینه خوبی نبود چون برای مامان واقعا سخت بود
حتی حرکت قطارها رو هم چک کردم
اما نهایتا تصمیم هوایی شد به مقصد تهران
رفتم همونجا بلیط نوشهرو لغو با شرکتش تماس گرفتم و خوشبختانه امکان جابه جایی بود
و بلیط برای تهران اکی شد
اما خب بابا عصبانی بود
میگفت نیاین
جو پر استرسی بود
من و مامانم کلی خسته بودیم از ساعت 11 فرودگاه بودیم و پرواز ساعت 5 بود
اما این یکیم تاخیر داشت
و استرس تو چهره ی همه مشخص بود
و من بودم و انبوهی از تماس ها
با سلامو صلوات نشستیم و برخی مسافرا به مزاح میگفتن اشهدمونو بخونیم
و ...
بالاخره مهراباد فرود اومدیم و رفتیم خونه ی خاله کوچیکه
فردا صبح علی الطلوع هم رفتیم سمت نوشهر و البته از راه جاده چالوس
چه هوای خوبی بود کوه های پر از برف و یه جاده ی زیبا و مناظر دلنشین
وسطا پیاده شدیم کلی عکس گرفتیم با مامان
دیگه رسیدیم خونه خواهرمو یه کم گشت و گذار شهرای اطراف کردیم و شب آخرم کیک و فشفشه و
تولد بازی
علی جونم قربونش برم با ارگی که براش خریده بودیم تریپ آهنگ زدن برداشته بود
مثلا داشت برامون پیانو میزد
برای مسافران پرواز یاسوج بسی دلم خون شد
وقتی تو اینستا فیلم یکیشونو دیدم که بسی آشنا بود و تازه یادم اومد که دانشجوی دکتری رشته ی ما
و سال پایینی خودمه، دختری که در حال نقاشی کوه دنا بود و باباش روی همون فیلم براش شعر خوند
چون عمل زیبایی داشت(پدرش جراح زیبایی بود )
دیر شناختمش اما وقتی رفتم تو تلگرام آخرین عکسای پروفایلشو چک کردم و فهمیدم خودشه
شوکه شدم هنوز پیامهاش تو تلگرامم هست، بسیار دختر افتاده ای بود
و آخرین عکسش ردپای آدمی رو برف بود
اگر هنوز کسی هست که اینجا رو میخونه لطفا برای آرامش روحش یک صلوات بفرستید
با هزاران امیدو ارزو این همه راه پر تنش رو طی کرده بود
کیه که ندونه تحصیل اونم تا مقطع دکترا چقدر پر تنش و استرس زاست
که خیلیا ممکنه زیر بار فشار و استرسش کم بیارن
و اینکه همراهش هزاران دغدغه ی دیگه ناشی از زندگی درین مملکت پر تنش هم داشته باشی
و اینکه خداوندا سپاس
بابت این فرصت محدود زندگی که در اختیارمون قرار دادی
و کسی از فردای خودش خبر نداره
96 به جز دو اتفاق فوق العاده که اول گفتم برای من خیلی پر تنش بود
مامانم بیمار شد و ایضا من
و فشار کاری تو دانشکده با جوی که بهتره نگم ، کارای پایان نامه تو اوج گرمای جنوب و وسط ماه رمضون
و ...
خداوندا 97 را سرآغاز غنیمت شمردن ساعت دنیا قرار بده
سرآغاز درست پیمودن مسیر درست در سفر دنیا
خدایا زحمات و عمری که گذاشتیم به چشم هیچ مسوولی نمیاد درین مملکت
به جز خودت و خودمون و خونواده هامون کسی عمیقا درک نمیکنه
خدایا من با چشم باز منتظرم و فقط دست طلبم به سوی توست
منتظر دیدن جواب زحماتم تو 97 هستم
خدایا خودت آگاهی که چقدر از بی عدالتیها در خودم میشکنم اما حفظ ظاهر میکنم
نوروز 97 هم به خوبی گذشت خداروشکر
با تجربه های قبلی که داشتیم روزای اولو غنیمت دونستیم و دو تا سفر داخل استانی داشتیم
و دید و بازدیدا رو همون اول انجام دادیم که بعد با حضور مهمانان میدونستیم ممکنه بهش نرسیم
و اینو هم بگم که راستش از حجم زیادمهمونا بسی خسته شدم
و البته که خیلی دوست دارم سال آینده نوروز رو بریم سفر، جنوب یا یه کشوری در همسایگی
تا ببینیم خدا چی میخواد
و اینکه 8 چیزه که خیلی دوست دارم درش پیشرفت کنم
دلم میخواد بعد از دفاع یه راهی برای اونا باز بشه
و چند تا عادت بده که باید ترکشون کنم
و برای همه ی کارهامون از آقامون امام زمانمونم مدد بگیریم
انشاالله که خیره و جفت و جور میشه
که از اهل بیت مهربان تر برای ما نیست و نخواهد بود
و ما چه خوشبختیم که در زمان غیبت هم از برکات وجودشون بهره مندیم و
چه مغموم که توفیق دیدنشون رو تا الان نداشتیم
و جمله ای از امام علی جانم هست که می فرمایند: "اگر میخوای برکات خدا رو به سمت خودت
جلب کنی خیرخواه همه ی مردم باش" و این جمله خودش نمایانگر اوج محبت اهل بیت هست
التماس دعای فروان دارم اگر کسی احیانا بازم میخونه منو و من هم دعاگویتان هستم