بسم الله الرحمن الرحیم
بازم غروب جمعه و دلتنگی! دلم میخواست بودی کنارم و سرم رو
بی هیچ دغدغه از نگاه دزدکی و پچ پچ آدمها به آغوشت میسپردم،
وعطر تنت را با همه وجودم میبلعیدم و صورتت را غرق بوسه میکردم
و فضا پر میشد از صدای هق هق گریه هام
و دامنت از اشکهایم خیس!
آه !که چقد بینمان فاصله افتاده
آه ! که وجودت رو کم دارم در لحظه هام
بیا ای موعود...
من اومدم ! یه سفر یه هفته ای نه چندان دور به لحاظ مسافت به منزل خواهر جانم داشتم
اول یه دعا بکنم
انشالله که همه جوونا اول زندگیشون برن تو خونه های خودشون و طعم مستاجری نچشن
این سفر و منو مامان به مناسبت ورود خواهر جان به خونه خودشون رفتیم، و بابا هم
کماکان درگیر کارگرا، موندن خونه، مامان سه روز موند و برگشت، منم موندم همونجا
کمی در امر جابجایی وسایل وتنظیم دکوراسیون به خواهر جان کمک کردم، هر چه قدرم که
امسال نرفتم دریا تو این سفر جبران کردم و سه شبی و رفتیم ساحل نوشهر و چالوس
هوا هم که با ما یار بود، و دریا تو شب آروم بود و نسیم روح بخشی از سمتش
می وزید، آخه یکی نیست به این مسافرا بگه آدم حسابی میای شمال از هوای خوبش استفاده کنی
اونوقت هی دود قلیون میچپونی تو حلقت! جل الخالق!
ما هر چی نفس عمیق میکشیدیم هوا ی ید دار با بوی دریا ببلعیم
همش هوا با بوی توت فرنگی و لیمو این بندو بساطا میرفت تو حلقمون
اعصاب نمیذارن برا آدم بوخودا!
آخه دود هم کلاس داره؟! قلیون رو کردیش مظهر کلاس!
غافل ازینکه اون ریه بدبختت داره سوارخ میشه!چی بگه آدم بهشون ؟؟؟
بگذریم
موقع اومدن کد بانو گریم گل کرد با خواهرم رفتیم وسایل ترشی خریدیم دو مدل ترشی
کلم و بادمجون گذاشتیم البته زحمت اصلیش مال من بود
شبش تموم بدنم کوفته بود بسکه سرپا موندم
هر کی خربزه میخوره پای لرزشم میشینه دیگه
گمونم تو این سفر دو کیلو زیاد شدم باز، بس که این خواهر جانمان و همسرشان اهل
تعارفند و ماشالله خوش خوراک! از علی جانمان نگویم که بسی شیرین زبان شده و آدم
دلش میخواهد درسته قورتش دهد، این سری گیر داده بود که من یا خودش آقای تعمیر کارو
آقای فروشنده باشیم و برویم از هم خرید کنیم ،
گوجه و بستنی دو کالای اصلی ردو بدل شونده بین ما بود
دیالوگ ها هم بر این اساس بود:
+ آقای فروشنده گوجه دارین؟ -بله بله، +چن کیلو بدم؟- کیلو چنده؟+ یه تومن
+آقای تعمیرکار -بله +میشه چرخ مارو تعمیر کنین
پنج شنبه هم با خودشون برگشتم خونه و الان دو سه ساعتیه که اونا رفتن
منم در خدمت وبلاگم هستم
پ.ن: دوستان عذر میخوام نیومدم و نخوندمتون خیلی خسته بودم ا لساعه انجام وظیفه میکنم
کاش تو رو به روی من نشسته بودی و از زوال و پایان جهان می گفتی
و اگر حوصله بود در غروب های نا به کار جمعه فال قهوهمی گرفتیم.
چه آسان بودیم و آب را گاهی در تاریکی از کوزه می نوشیدیم و گاهی
کلماتی در دست های ما برف می شد و روز ما را به شب پیوند
می زد. بوی نم و نیستی و غصه و بیماری با لطف کلام تو می مرد
کاش تو در این غروب جمعه بودی.
( احمدرضا احمدی)