بهار بهار چه اسم آشنایی/ صدات میاد اما خودت کجایی

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

سلاااااااام 

من بالاخره موفق شدم بیام اینجا و یه پست آخر سالی بذارم 

اول تشکر کنم از دوستان عزیزم که جویای احوالم و پدر شدن 

 خانم دکتر غریب آشنای مهربانم، خانم دکتر نیلگون عزیزم، و آقا قاسم برادر بزرگوار و نیکو سرشت  

 و... 

 شرمنده که مجالی نشد تا پاسخگوی لطف بیکران شما عزیزان باشم  

جانم بگه خدمتتون که دلیل این همه تاخیر درگیری با اتفاقات پیرامونم بود  

 

راستش بسی درگیر بودم حتی مجالی نبود تا پیام های تلگراممو چک کنم  

 انگار این آخر سالی همه ی قدرتشو بکار برده بود 

که حسابی ما رو بفشاره و یک عصاره انسانی ازمون بگیره اما باز هم  خدارو شکر 

 حال پدر بهتره بعد از 15 جلسه فیزیوتراپی میتونه اندکی راه بره اما جهت احتیاط هنوز با واکر راه 

 

 میره، البته به لحاظ جسمی 

و روحی نسبت به عمل قبلیش ضعیف تر شده و هنوز محتاج دعای شما عزیزانم جهت بهبودی کامل 

مامانم بنده خدا کمر درد خودش یادش رفته و درگیر کارهای باباست، نگران مامان هم هستم،  

 روحیه مامان هم ازین اوضاع بهم ریخته است، خب  دیگه یکی از اعضا مریض بشن  

 

انگار کل خونه روحیه ندارن ،خدا به هر دوشون سلامتی بده 

واقعا سلامتی نعمت بزرگیه  امیدوارم خدا این نعمت رو ازمون در طول زندگی که بهمون میده دریغ 

 

 نکنه و البته دل خوش 

امسال خونه تکونی در وضعیت مناسبی به سر میبرد چون اینجانب  

 

از یه ماه قبل کم کم کارا رو شروع کردم 

از پاک کردن تابلو و بوفه و لوستر و مهتابی بگیر تا جاسازی وسائل کمدها و کابینت، حیاط پشتی و  

جلویی و ...  

چون میدونستم که بعد از عمل بابا فرصت چندانی برای این کار نیست  

 

و دوستان و آشنایان جهت ملاقات بعد از عمل میان 

و باید پای  کارای پروپوزالمم بشینم  

البته هفته ی قبل دو تا خانم اومدند برای کارای خونه تکونی ، 

 

 دیگه تمیزی پنجره ها و طی و کندن و نصب پرده ها کار اونا بود  

و یه آقایی که قبل تر برای جابه جایی وسائل حیاط اومده بود  

ولی امان از کارای خرده ریزه و بالا و پایین رفتناش  که باعث شده الان بنده 

 دچار درد جانکاهی از ناحیه  کمر بشم و درود بفرستم بر روح و روان کاشف خونه تکونی 

 و همه ی کارهای قبل از عید و قص علی هذا ، 

 والله نمیتونم مدام بشیم پای لب تاپ یا سرپا بایستم، آه و ناله ی کمر بیچاره بلند میشه،  

هر دم از این باغ بری میرسد ... 

 نمیدونم چی بهش میگن احتمالا ادم بصری هستم چون تو خونه چیزی نباید

دهن کجی کنه بسیار حساسم به این مساله  

البته علیرضا جانمان سه سوته از خجالت این امر درمیان و خونه رو زیرو زبر میکنن

قبل نوشتن این پست خودمو آماده کرده بودم که کلی از 94 بد بگم... 

 

 شاید به دلیل روحیه ی پایین این روزهامه 

بگم که سال سختی بوده برام، اتفاقاتی که برام افتاد، 

 فشارهای روحی که متحمل شدم و برنامه هایی که داشتم و نشد

و دست خالی برگشتم و ...  همه ی اینا  نذاشت که از 94

به عنوان یه سال خوب  یاد کنم،  

اما خوب که فکر کردم دیدم نباید بی انصاف باشم دیدم که دارم ناشکری میکنم

دیدم که کم هم نبوده اتفاقات خوب که  اتفاقا برام سرنوشت ساز هم بودن

درسته که خیلی تحت فشار بودم، 

 کلا از نواحی مختلف از زمین و زمان روحیم و داغان کرده بودند، 

 بغضی که اول سالی بابت یه اتفاق بد همراهم بود و هنوزم هست، 

 نامهربونی بعضی آدمای زندگیم که روحیه امو خیلی پایین آورد ...

اما با وجود همه ی اینا نباید اتفاقات خوبش فراموش بشه

درسته که عید و  فروردین 94  بسی فشرده به پروژه ها و سوالات استاد پر ابهتمون گذشت  

واسترس رسوندنش دست استاد

و بسته ی پستی که 12 ام فروردین ارسال شد

اما خب    اول سال رو تو اردیبهشت ماه درست حدودای تولدم کلی هدیه ی زیبا هم گرفتم از خدا، 

  تو اون بحبوحه ی فشارا و اتفاقات بدِ اون روزهام

 امام رضای عزیزم من و به پابوسیش دعوت کرد و  

من چقدر ازین دعوتِ غافلگیرانه تو آسمونا بودم و  بعد قشنگتر ازون

هدیه تولدم  یعنی قبولی در آزمون زبان که همونجا تو مشهدش آزمون دادم 

 همونجا هم  برات قبولیشو بهم داد

بعد از اون آزمون جامع بود ، درسته که آزمون خیلی سختی بود 

 چیزی که تصور استرساش هنوزم که هنوزه میترسوندم

اما قبولی در آزمون اتفاق خوب دیگری بود که کم اتفاقی نبود

94 سالی بود که به یاری خدا و توسل به خاندان پاک رسولش و کوشش سخت  خودم  

دو تا امتحان مهم و سرنوشت ساز زندگیم و با موفقیت پشت سر گذاشتم

درسته که 94 سخت بود و همونطور که گفتم عصاره امو کشید  

اما شیرینی این موفقیت ها اون سختی ها رو هم بر من شیرین کرد  

 از اتفاقات خوب دیگری که برام رقم خورد  این بود  

که  اواخر سال فرصت شرکت تو دو تا از کلاسهایی که خیلی علاقمند بودم بهشون دست داد  

 مخصوصا یکیش ک منو بیش از پیش علاقمندم کرد

مخصوصا که باعث شد این دو سه ماه آخر سال لااقل مراقب نوع تغذیه ام باشم

با اینکه وقتم تنگ بود اما فرصت گذاشتم برای علایقم و کلی از فیلم های جشنواره ی قبلی و دیدم   

دیگه اینکه آهان از فضای امر خیر بگم که

سه چهار  مورد خواستگار در طول امسال داشتم  

که نبود آنچه طلب میکردم، یکیش همین چند روز پیش بود،  

سخت گیر نیستم اما ...دیگه اوس کریم خودش میدونه و دلمو آنچه که میطلبم 

 و سختی بی شریکی این روزها  

مخصوصا بعد از اتفاق بد  اواخر سال پیش که چند بار خواستم ازش بنویسم 

 اما انگار رفته تو کنج دل و قلم نمیچرخه برای پیاده کردنش فقط اینو بگم  

که ضربه ی روحی بدی بود و بعدش هم اتفاق دیگری که دلشکسته ام کرد... 

راستش اعتراف میکنم که

دیگر خسته ام ازین خواستگارهای رنگا وارنگ،  

دلم نمیخواهد آدم بی دل و جرات را که حتی توان بر زبان راندن خواسته اش را هم ندارد 

 انگار همه از چشمم افتاده اند، دلم مأمن و قرار خودش را میخواهد، 

 کسی که باشد آنکه باید باشد و همیشه باشد

هم کفو و همراه و همدل و  ...خودِ اوس کریم میداند دلم چه میخواهد 

در 94 آرزوها و  برنامه های زیادی بود که به ثمر رسید و نرسید 

 یکیش کاهش وزن پیش بینی شده بود که به اون وزن

مورد نظرم نرسیدم چون اواسط رژیمم به امتحان جامع برخوردم

و استرساش مانع تداوم رژیمم شد 

 اما بازم خدارو شکر که طی 6 ماه تقریبا 9 کیلو کم کردم   

والله سه ماه است که وعده ی ناهارم را هم حذف نمودم

از عشقم اشپزی هم دست کشیدم دیگر نمیتوانم که خودم را بکشم

برای ایام عید تا اینجا به دو تا مجلس عروسی دعوت شدیم 

 احتمالا پذیرای مهمانان زیادی هم باید باشیمچون برای ملاقات بابا هم می آیند

علیرضا و مامان و باباش سه شنبه آمدن باباش رفت و دوباره  فردا برمیگردد  

الان علی و خواهرم پیش ما هستن

شاید اواسط عید خواهرم با خونواده همسرش برن سفر

دیگه اینکه  برای خرید خودم چندان وقت نذاشتم  

ولی از نتیجه راضیم در واقع خرید چندانی نداشتم ولی از آن میان

کیف و کفشم را بیش از بقیه دوست میدارم، 

 لباس را خواهرم برایم به عنوان عیدی از نوشهر خرید

  پنجشنبه را با  خواهر جانمان که اواخر سال دچار آبله مرغان بزرگسالی

شده و مجال آنچانی برای خریدهای علی جانمان نداشتن رفتیم خرید،  

لباسای مجلسی و تو خونه ای برای علی جانمان   خریدیم و من هی قربان صدقه ی

لباس های خوشگلش با آن سایز کوچک رفتم  والله آنموقع ها ما کوچک بودیم 

 از خریدن و پوشیدن لباس نوامان کلی ذوق میکردیم  

ولی بروبچ این دوره گوییا اینقدر فول گشته اند  

در مقابل خرید کاملا خنثی عمل می کنند

 یک عدد کیک تولد خواهر جانمان که هنوز بهمان بدهکار بودند  

و مزه ی نخوردنش هنوز زیر زبانم بود را هم  بالاخره خریدیم

و چقدر خیابانها و پیاده روها مملو از جمعیت بودند

اصلا گوییا امسال یک شورو هیجان دیگری بین مردم بود 

 من این ازدحام رو با کمی رقت از دو هفته قبل مشاهده کردم

تا دیروز که کیپ تا کیپ جمعیت از مردمی که برای خرید اومده بودند 

 تا کاسبا و دست فروشا را مشاهده کردم

یعنی با خواهرجانمان ساعت 5 که از منزل خارج شدیم  

ساعت 11 برگشتیم ترافیک سنگینی هم حاکم بود

البته علت تاخیر  خریدهای نکرده ی خواهر جانم هم بود 

 که خداروشکر اندکی سروسامان گرفت

و البته لذت بردم از شورو هیجانات مردم  

هر چند در خودم گوییا این هیجانات هر سال کمتر از سالهای قبل میشود

فقط صدای آواز پرندگانی که نوید بخش فصل محبوبم بهار است هنوز برایم تازگی و هیجان آفرین است

نرگس های باغچه ی دوست داشتنی حیاط پشتی باز شدند البته آنکه پیازش را کاشته بودم نرگس زرد بود

 

به نیت خانم دکتر نیلگون جان جانان

دو تای دیگر که پیاز رشد کرده اش را کاشتم نرگس سپید بود

سبزی خوردن هم قرار است به نیت خانم دکتر مهربان گلم بکارم که پیشنهاد داده بودن

هنوز موفق نشدم چون قرار بود

یک آقایی برای کاشت سبزی بیاید زمین را اندکی کندو کاری کند 

  که دم عیدی وقت نکرد،  

باشد که خداوند توفیقش را عنایت فرماید باغچه امان صاحب سبزی خوردن هم بشود 

 پامچال و بنفشه و چند تا  گلهای رنگاوارنگ هم کاشتم 

و البته سه تا درخت کاج که در زمستان آتی  دیدنی میشوند

دیگه اینکه بازم خداروشکر که عزیزانم کنارم هستند و 

 اینجا یعنی خانه ی مجازیم هنوز پابرجاست

و اینکه دوستان خوبی را اینجا دارم که ب 

رایشان از صمیم قلبم آرزوی موفقیت میکنم

 

خانم دکتر مهربانم امیدوارم امسال عروس شوی و هر آنچه خیر است

دکتر نیلگون عزیزم امیدوارم سالی پر از موفقیت های شغلی و تحصیلی باشد  

و هر آنچه خیر است

آقا قاسم برادر بزرگوارم امیدوارم سالی پر از سلامتی و دلخوشی باشد  

برای شما و عزیزانتان و  هر آنچه  خیر است

و ... همه ی دوستانی که خاموش و روشن میخوانند این کلبه ی مجازی را  

و از قلمم افتادند عفو بفرمایند

از صمیم قلبم برایشان بهترین ها را طلب میکنم

این آخر سالی به فکرم زد که چرا من از اول نرفتم سراغ هنر و نویسندگی؟

خب دیگر این هم رفت توی لیست برنامه های چند سال آتی، 

 حال نه اینکه خیلی هنر نویسندگی دارمها نه، فقط علاقه ام زیاد است

همینجوری بیربط دلم خواست الان اینجا بنویسمش  

آخر از یکی شنیدم که پایان نامه اش را در رشته ی 

نویسندگی رادیو دفاع کرده نمیدانم چرا دل من هم خواست 

و دگر اینکه دلم میخواهد امسال سال 95 پر باشد 

 برای همه ی دنیا و مردم سرزمینم و خودم و خانواده ام  

از سلامتی و آرامش و رسیدن به آرزوها و ر آنچه خیر است

خدایا راضیم به رضای تو، خدایا از غوغای دلم با خبری

خدایا من می دانم قرار است تو 95 را برایم بهترین سال زندگیم گردانی  

من با چشمان باز منتظرم و از الان شکرلحظات عالی سال 95 را به درگاهت میکنم  

خدایا تو که دوست نداری بنده ات را غمگین ببینی

میدانم که منتظری بخوانمت تا اجابت کنی مرا  

خدایا دستان خالیم به سمت توست من روسیاهم 

 در این سال بنده ی بدی بودم  

ناشکری کردم شکوه کردم زیاد غصه خوردم چیزی که تو دوست نداشتی

خدایا میدانم 95 ام آنقدر  مملو است از اتفاقات خوب که رخت برمیبندد  

 هر آنچه  94 در کنج دل لانه کرده بود

خدایا خدایا خدایا  

من میدانم که تمام  سال 95 را می آیم اینجا و هی پشت سر هم  

از اتفاقات عالی مینویسم و هی تو را شکر میکنم

خدایا 95 ام را پر از سلامتی و آرامش و رضایت و شادی و دلخوشی  

 سال دفاع پایان نامه، اکسپت مقاله های خارجی و داخلی، 

 پیشرفتهای بیشتر علمی،  

رسیدن به رتبه ی مورد نظرم در زمینه شغلی و تحصیلی و   

برآوردن یه عالمه آرزوی درگوشی 

 

و ...قرار بده  

خدانگهدار 94 من دیگر به تو نمی اندیشم

 

سلام 95 من تو را بسی دوست میدارم 

  

چون تو و سالهای پیش رو بهترین سالهای زندگیم هستین  

 

پ.ن: عفو بفرمایید مجالی برای ویرایش متن نبود  

پ.ن : اگر در 94 بدی از من دیدید  

 

مربوط به تاری دید است  

 حتما 95 سری به چشم پزشکی بزنید 

 چون همه میدانند که من چقد گلم  

 

با آرزوی سالی عالی برای همگی 

 

                              سال نوتون پیشاپیش مبارک  

 

خدایا عیدی ما یادت نره

 

 

یا حضرت مادر (س)

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

 

تسلیت ایام فاطمیه 

 

به امید ظهورش و به امید پیدا شدن هر چه زودتر آرامگاه حضرت مادر فاطمه ی زهرا (س) 


 

پ.ن: ممنون میشم برای فردا و عمل بابام دعا کنید   

 

پ.ن: دیروز که رفتم بهشون آب بدم   

دیدم دختر گلم، حاصل دسترنجم سنبل نازنینم  غنچه هاش وا شده    

 

عطرش تو خونه پیچیده

 

غافلگیر شدم  اساسی، امیدوارم برای هفت سین سرحال بمونه  

 

 

  

 اون آخریه هم دختر گلم لیلیومه، پیازشو دو ماهی میشه کاشتم 

 

تا ببینیم کی چشممون به جمال گلش روشن میشه  

 پ.ن: به استاد راهنمام گفتم تا آخر هفته پروپوزال رو میفرستم خدمتشون  

پ.: یه کاری بود که برای درست شدنش رفته بودم مرکز  و قبلا گفتم تا حدودیش درست شده 

 

دیروز پیگیر شدم و خیلی راحت مأیوسم کردن، دلم از یه جای دیگه هم خیلی پر بود 

 

سطح  برخی هورمونها هم افت کرده بود

 

دیگه دست به دست هم دادن منم نشستم گریستم   

 

چشمام هم  که استعداد پُفیلاسیونش بالا 

 

 نمیشه یه کوچولو واسه خودم اشک هم بریزم  والله سریع لو میرم