روزهای پرکار

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

سلااااااام  

من آمدم  

البته چه آمدنی که نیامده باید بروم  

فقط میون حجم عظیم کارا یک دفعه  

 

دلم کشید زنگ اینجا رو به صدا در بیارم

 

انگار روز و شبم را به هم چسب زده باشند 

 

تا میام کاری رو درست و درمان به انجام برسونم میبینیم که 

 

ساعت شده 3 نیمه شب 

  

میخوام این آخر سالی کمی کارهای این طرف رو سرو سامون بدم تا  

 

برم اونطرف جهت پیگیری کارهای پایان نامه   

 

خونه تکونی را هم به حجم زیاد کارا اضافه کنید  

 

با خود عهد بستم ک قبل از رفتن حتما 

 

کارای آشپزخونه رو  انجام بدم چون وقت گیرترین قسمت همین آشپزخونه است

 

و اینگونه بود که تمام وسایل را از تو کابنت ها به پایین کشیده 

 

و زیرو بم آشپزخانه را در مرکز آن جمع و ب  پاکسازی مشغول شدم

 

هر چند مامان چون نمیتونه کاری انجام بده حتما کارگر میاره

 

ولی اونا که جزییات و درست درمون و باب طبع من  انجام نمیدن 

 

منم که روی اینجور چیزا بسی حساسم و تا یک برق اساسی  

 

به همه چیز نیوفته و بوی مواد پاک کننده همه جا نپیچه 

 

احساس امنیت خاطر نمیکنم

 

و در این اثنا هی میرم سراغ مقاله ها و کارای پایان نامه  و طرحِ استادم  

 

 و هی میرم  داخل  آشپزخونه و قسمتی از پاکسازی و انجام میدم  

 

 

دیروز هم که با درد دندان از خواب بلند شدم

 

رفتم و عصب دندان نازنینم را کشیدم 

 

چقد هم پشت بندش ناراحت شدم که عصبِ  

 

این عضو عزیز و گرانبها  رو از دست دادم 

 

و امروز و فردا هم وقت پر کردن دارم  

 

 دو روز پیش هم رفتم پیش استاد راهنمای دومم  و بسی از محیط دانشکده 

 

شهرمان حظ بردم هم از مناظرش که در کنار کوهایی به رنگ سبز تیره واقع شده 

 

که  آدم از دیدنش سیر نمیشه 

 

و هم از دیسیپلین خود دانشگاه

 

نسبت به دانشگاه های دیگه دانشکده های علوم پزشکی  عالی عمل میکنن  

 

و صد  البته بودجه ای که وزارت بهداشت به دانشگاه هاش  اختصاص میده  

 

بسیار قابل توجه تر از بودجه ی وزارت علومه 

 

استاد راهنمام بر اساس شایستگی که از خودشون نشون دادن  

 

از موقع کارشناسی ارشدم که تازه دکترا گرفته بودن  

 

تا الان به رتبه دانشیاری رسیدن که الحق شایستش بودن  و 

 

سرشان هم حسابی شلوغ بود ، بسیار جوان هستند (متولد 58)  

 

و  چیز دیگه ای که  

 

برام جذاب بود تعداد زیاد اساتید جوونی که تو دانشکده هیات علمی شده بودن

 

 استاد راهنمام منو به جلسه دفاع یکی از دانشجویان 

 

ارشدش دعوت کرد، وقتی سالن سمینار و تجهیزاتشون رو دیدم  

 

و با دانشگاه خودمون که خیرِ ِ سرش اینهمه قدمت داره مقایسه کردم 

 

فقط افسوس خوردم .... و البته بازم کیف کردم از ردیف اول  

 

که اختصاص به صندلی اساتیدی(ائم از داورو راهنما و مشاور و ...چند استاد دیگه ) 

 

 داشت که همه جوون بودن مثل استاد خودم  

 

بتازگی هم ظاهرا یک سری تجهیزات بیوتکنولوژی برای دانشکده خریداری 

 

شده  که قبل ازین تو هیچ دانشکده ی استانی وجود نداشت  

 

و ناگفته  نماند که قبلا یکبار از غذای سلف دانشکده هم تناول کرده بودم 

 

که هنوز کیفیت آن از خاطرم نرفته که با برنج محلی اعلا طبخ شده بود  

 

که قبل از آن در هیچ کدام از مقاطع تحصیلی در سلفی رویت نکرده بودم 

 

که جز به شیوه ی غذاهای سربازی بلد باشند غذا بپزند

 

 هفته دیگر هم که رهسپار شیرازم و استان فارس را هم که سیل 

 

فراگرفته است و دیگر اینکه... هیچی دیگه برم به کارام برسم

 

"خدایا چنان کن سرانجام کار تو خوشنود باشی و ما رستگار" 

 

پ.ن: هرچند ابرهای تیره گهگداری بدجوری آسمان قلبم رو فرا میگیره 

 

ولی نمیدونم دلم چرا هی بیخودی قیلی ویلی میره  

 

یک چیزی در گوشه پس گوشه ی ذهنم میگوید اتفاقات بسیار خوبی در راه است    

 

پ.ن: هنوز فیلمای خوب جشنواره فجر قبلی و ندیدم که بعدیم تموم شد  

راستش تا اینجا فقط بادیگارد رو دوست داشتم هرچند ابد و یک روزهم خوب بود 

و ایستاده  در بار که تو نوبته و همچنین سیانور و لانتوری 

 جشنواره امسال هم که با اون اعتراضاتی که بهش شد ... 

 خلاصه من که متوجه نشدم کی درست میگه 

اینجوریم که بوش میومد فیلمای امسال هم چنگی به دل نمیزنن  

و البته باز من بودمو آرزوی دیدن از نزدیک  اکران فیلما در جشنواره 

 

پ.ن: چقدرررر این زمستون سرد بود  

روز عروسی دخترعمه ام هم که هفته گذشته بود بسی برف بارید   

 

ولی خب خداروشکر شب بارش تموم شد و حتی مهتاب و ستاره ها چشمک میزدن   

 عروسی به خیرو خوبی برگزار شد 

حیاط تالار حسابی سُررر بود 

 مهمانهای راه دور نتوانستند بیایند  

از جمله عمه جانمان  و بچه هایش از نوشهر و آنیکی عمه جانمان و و بچه هایش از لاهیجان   

خواهر جانمان البته دو روز قبلش آمده بودند و واهمه ای از در راه ماندگی نداشتند 

و یک عدد تولد هم همینجا برای خواهرجان برگزار کردیم  البته تولد اصلیش 29 ام است 

ولی طی طرح شادسازی علیرضا که خیلی به تولد بازی علاقمند است 

زودهنگام تا اینجا بود برگزار شد و بنده نیز به دلیل کمبود 

بودجه به جای کادو قبل از عروسی موهایش را برایش رنگ کردم 

خیلی هم رنگ خوشگلی از آب درآمده بود 

  تازه خیلی هم کادوی خوبی بود

 شریک نوشت: از خصلت های خوب شریک زندگی این است که  

 احترام و ادب در روابط فی مابین را همواره و تحت هر شرایطی رعایت نماید   

و صد البته اینکه کارو زندگی و ول کنه و همسرش رو در رفتن برای دیدن فیلمهای  

جشنواره همراهی کنه 

 

پ.ن: استقلال محبوبمان هم که این روزها هی دارد گلهای زیبایی میکارد

    

 

خداوندا سپاس  

التماس دعای فراوان در این ایام عزیز فاطمی   

 

 

  

 

 

  

 

دی ماهِ تلخ

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

دلم غمگین بود   

 

با حوادث اخیر سوگوارتر شد 

 

و چه تلخ شده در سالهای اخیر

 

دی ماهی که همواره برام  نماد پاکی و آرامش بود    

 

خداوندا به خانواده هاشون صبر عنایت کن 

 

پروردگارا کمک کن زیر آوار طاقت بیارن  

 

روحِ رفتگان رو قرین آرامش کن 

پ.ن: اینروزا همش به این فکر میکنم که خیلی وقت کم دارم  

برای همه ی اون چیزایی که تو ذهنمه و دوست دارم به انجام برسه  

نتیجه این فکرا میشه یه سری کارای ناتموم بی سرو سامون  

که بر گرفته از ذهن آشفته امه   

اما یه چیزی ته دلم میگه به همه ی چیزایی که فکر میکنم 

شاید اندکی با تاخیر و یا شاید به همین زودیا میرسم 

فقط باید کمی صبر و البته تلاشم رو زیاد کنم 

همین که جرقه اش خورده و در جهتش گام  برداشتم یعنی یک قدم 

باید ذهن رو برای جذب خواسته ها پرورش داد باید روی یک هدف و اصلیترینش

متمرکز شد و اون رو به اتمام رسوند تا آشفته بازار درست نشه 

در حال حاضر اولویت من رساله است  

خداوندا مشکلات سر راهم رو بردار   

من ایمان دارم خداوند اونچه رو که من بهش احتیاج دارم سر راهم قرار میده 

همونطوری که تا الان قرار داده

الهی به امید تو

 

پ.ن: شروع کار پایان نامم افتاد عقب به دلیل پاره ای از مشکلات حداقل یک ماه 

چقد حرص خوردم    

 پ.ن: دلم  میگیره از بی معرفتی بعضیا 

 

کسایی که حتی فکرشم نمیکنی  

 اما یه دفه به راحتی آب خوردن رنگ عوض میکنن 

 

پ.ن: هیچ وقت فکرشم نمیکردم یه وقتی مثل حالا 

 

اینقد تحت فشار و درگیری ذهنی باشم در حدی که بیقرارم کنه

  

ثبتش میکنم که یه روزی همین روزا که دلواپسی ها تموم شدن 

 

بیامو بخونم و خدارو شکر کنم 

 

پ.ن: نرجس خاتون جون امروز از حرم امام رضا جانم  به تلگرامم پیام فرستاد  

 که به یادم بوده، ممنونم ازت خاتون مهربون، زیارتت قبول! 

خانم دکتر نیلگون جون هم که رفته بودند همینجا برام پیغام گذاشتند  

چه رفقای عزیز دلی 

احساس میکنم یه وقتایی مثل الان که اینقدر غرق احوالات خودم میشم 

 که از آستان این خانواده  دور میشم خداوند بنده های عزیزشو واسطه 

میکنه که اسم منم اونجا برده بشه  

گمونم امام رضا با شنیدن اسمم بگن ایشون و میشناسم  

از بس که من بی وفام

  

برداشت آزاد : بعد از اعلام فوت آقای هاشمی  

 

خوابگاه از صدای جیغ و داد بچه ها رفت رو هوا 

 

صرفا به این دلیل که امتحانات لغو شده  

 

شاید چون من امتحان نداشتم  برام قابل درک نبوده  

شریک نوشت: نکته بعدی از شریک زندگی اینه که با هم  رفیق باشیم 

به قول امروزیا تو زندگی مثل بی اف &جی اف باشیم برای هم

و هر دو تلاش کنیم  که این رفاقت در تمام طول زندگی پا برجا بمونه

  این بخش شریک نوشت به تازگی اضافه شده

برای خودم و جوونای در شرف ازدواج و زوج های جوون که ازینورا رد میشن 

پ.ن: دیشب عروسی دخترعمه ام بود، آخر هفته عروسیِ پسر یک 

دخترعمه دیگرم هست که با دختر خوهرش ازدواج کرده(پسرخاله دخترخاله) 

خیلی پیچیده شد نهو در نهایت 15 بهمن عروسی یک دختر عمه ی دیگرم 

من لباس چی بپوشم آخه این همه عروسی پشت هم

پ.ن: آرامشی که خرید درمانی بهم میده  

هیچ درمان دیگری نداره 

 

فلذا  

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی  

پیشتر زان که چون گردی زمیان برخیزم