عنوان نداریم

 

آقا ما برگشتیم جاتون خالی بسی خوش گذشت

 

اولش که اصلا دلم نمیخواست برم به خاطر روحیه ام بعدش دیگه تصمیم گرفتم بریم

بابا که به دلیل طبقه بالا و تعمیرات و بودن کارگرا نمی تونست بیاد

دوتا خاله هام که شمالن با مامانم و من با ماشین شوهر خاله بزرگم رفتیم کرج خونه یه خاله دیگم

عروسی اما تهران بود، اینقد من این جمعهای این مدلی و دو س دارم که یه دفه بر حسب

چنین اتفاقایی مثل جشن عقدو عروسی و نوروز دور هم جمع میشیم

بعد مدت ها همو میبینیم،  چون خونواده هم کلا روحیه طنزو شوخی هم توشون بالاست

کلی میگیمو میخندیم البته مامان خودم گل سر سبده که این

ژن و من از دو سو مادری و پدری به ارث بردم 

البته قبل این عروسی، عروسی اونیکی پسر خالم این دور همیا  اتفاق افتاده بود

این پسرخالم بزرگتره قرار نبوده عروسی بگیرن ولی خب اینا هم دلشون خواست

خدمتتون عرض کنم که عروس خانم و خانوده مربوطه اهل یکی از شهرهای خراسان رضوی بودند

و گوییا فوق العاده قر در کمرشان گیر کرده بود، و این مراسم را

جهت خالی کردن  قر مربوطه برگزار کردند

عرضم به حضورتون که ما شاهد انواع و اقسام رقصهای محلی با چوب، کلاسیک ، مدرن و ... نمیدونم چی

 بودیم، (امیدوارم اسامی درست ادا شده باشه)

بعد جالبه  آهنگ شمالی ام که پخش میشد رقص های مربوط به خطه مارو هم بلد بودن 

منتها نوع حرکات  در شالیزارهای مربوط به همون خراسان رضوی  بود

خعلی خونواده باحالی بودن یعنی از لحظه ورود به تالار تا لحظه خدافظی

 اینا با تمبک /دمبک یا ؟ و نمیدونم چی اسمشونه در حال زدن و رقصیدن بودن،

البته عروس خانمم که ماشالله ازین قاعده مستثنی نبود و پسر خاله مارو هم راه انداخته بود  تو این زمینه

و اونجوری که  ما یواشکی از زیر زبون دوماد کشیدیم بیرون یه ماهی بود که مشغول

تمرینات فشرده بودن  جهت راه اندازی دوماد و ارائه در مجلس

در امر خوانندگیم تبحرشون زیاد بود صداشون که میومد طرف خانما

انواع و اقسام ، از نقاط مختلف نه تنها ایران بلکه جهان اینا آهنگ میخوندن،

لازم به ذکره که عروس تعداد زیادی خواهر داشت (بر خلاف پسر خالم اینا که فقط دوتا پسرن)

اونا پر جمعیتن وخواننده از همین شوهرخواهرای عروس خانم بودن

 یعنی باجناغهای پسر خالم، خلاصه که خونواده شادی داشتن

بعد عروسی هم رفتیم خونه خاله کوچیکم، فرداش مامانم نوبت دکتر داشت، بعد اونیکی خاله ام

که از شمال همراهمون بود  با دختر خاله ام و بچش و پسرخالم که برای کارای پذیرش دکتراش اومده بود

 به ما پیوستن ، خلاصه جمعمون جمع بود

پنجشنبه هم خیلی دلمون میخواست به خاطر ایام میلاد بریم قم زیارت ولی جور درنیومد

 و طی حرکتی انتحاری بنابه درخواست خاله بزرگ با ۳تا خاله ها رفتیم زیارت حضرت عبدالعظیم 

خیلی خوب بود واقعا احتیاج به همچین جایی داشتم، قبلا هم یه بار رفتم منتها یادم نبود خیلی

در واقع امام زاده حمزه و طاهر هم همون جاست آرامگاهشون ،چقدم ماشالله شلوغ بود

ماشالله اون قسمتا چقد چشم بادومیای افغانی زیادن یه لحظه شک کردم  اونجا کابله یا شهر ری

نیست من جفتشون و زیاد رفتم

جمعه هم دایی بزرگم برای دخترش که دانشگاه قبول شده بود جشن گرفت و همگی اونجا دعوت بودیم

خاله کرجیم و شوهرش  در یه روز متولد شدن اونا هم کیک گرفتن برا تولدشون  و آوردن خونه داییم و

اونجام یه جشن کوچولو داشتیم و  بعدشم دیگه راهی منزل شدیم و بنده

 الان با کمرو دست و پا و سر درد در خدمت وبلاگم هستم، نشد ما از یه جای خشک بیایم شمال

صبح با سبک بالی از خواب برخیزیم، انگار  شب تو سونا خوابیدی، هوا خیلی دم و نم داره

 

 

پ.ن: نرجس جونم قرار نبود اینقد بمونیم وگرنه حتما جور میکردم  روی ماهتو زیارت کنم

کلی دلم باز بشه واقعا حیف شد! کامنتتم الان خوندم عزیزم

پ.ن: داییم ازم رزومه خواسته  صدالبته که قبلا هم براش فرستادما حالا ببینم چی میشه

ما همیشه امیدمان به خداست، پسرخالمم تهران که بودیم دنبال کارای پذیرش مصاحبش

 تو یه دانشگاه داخلی بود رزومه پرو پیمونشو نشونم داد ، ما نفهمیدیم کی

این مقالات خارجیو چاپ کرده

ولی خداییش تو رشته خودش تکه، گفتم بفرسته ما هم فرمت رزومه پروپیمونمون رو

اونجوریش کنیم، 

شوخی میکنم ایشالله  که رزومه همه ما پیش خدا پر و پیمون باشه

 

پ.ن:  ابدا انگیزم برا خوندن مجدد نه تنها کم نشده که زیادتر هم شده، فقط مشکل مشکله ارادست

امیدوارم روحیم برگرده و اونم حاصل بشه

پ.ن: گوش شیطون کر خبرایی شده تو این چند روزه،

خبرای نشاط آور بعد از اومدن رییس جمهور روحانی

کشتی هم که قهرمان شدیم، امیدوارم ادامه دار باشه

 خدا نوشت: خدایا هوامو داشته باش باشه؟!

 

 

 

 

 

یا رضا جان

 

میلاد شمس الشموس، خسرو اقلیم طوس، شاه انیس النفوس

بر شما مبارک

 

اي رضا جان، مرغ جانم ياد جانان كرده است

ياد هجران و فراق از باغ و رضوان كرده است

من غريب و دردمند با كوله باري از ملال

با وجودي شرمسار از حضرت باريتعال

پا نهادم در سراي چون بهشتت يا رضا

تا بگويم رازهاي سينه را بي ادعا

من كه روزي با ملائك جمع بودم در بهشت

ليك اكنون بال و پر را بسته ام با هر چه زشت

خانه ي قلبم ز نور ايزدي عاري شده

در وجودم دستهاي اهرمن كاري شده

گرچه قلبم با كژي‌ها و بدي‌ها شد عجين

مهر عشقش در الست با روح من شد همنشين

عشق او هر لحظه چون مجنون بي‌تابم كند

راهي هر برزن و كوي و بيابانم كند

همچو آن آهوي حيران و رميده از شكار

از تو مي‌خواهم شوي تو ضامنم اي شهسوار

گر كني تو يك نگاهي از سر لطف و كرم

دست لطفت پاك مي‌سازد وجودم را زشرم

 

                                                                                                 رقیه رخصت طلب

پ.ن:  یا رضا جان روز تولد شما چیزی ندارم تقدیمتان  کنم  جز عرض ارادت و عشق به آستانت

نمیدانم عشق و ارادت  همچو منی برای شما خوشایند هست یا نه؟  اما آقا هدیه تولد را که رد نمیکنند

منت گذار و از من بپذیر

پ.ن: چند روزی نیستم  با مامان و خاله ها میریم تهران عروسی یکی از بستگان

 

دلم پر میکشه برا حرمت

مثبت بی نهایت

میلاد خانم فاطمه معصومه مبارک!

دخترخانوما روزشون مبارک!

خانوم جان چی شد عیدی ما؟ اینجوریه دیگه آره؟؟؟

 

 خب نشد اون عکس مد نظرمو بذارم

میخواستم کارنامه قبولی در دکترای آزاد و بذارم اینجا

 

قانون جذب هم نتونست بر این خوش شانسی ما غلبه کنه

 

ما همچنان بقول شاعر" پشت درای بسته /عاشق دل شکسته"

 

پشت در کنکور دکترا هستیم

 

رتبم شد ۶۲ ، تا رتبه ۴۶  و گرفتن

 

دو نمره کم داشتم تا قبولی فقط دونمره

 

مصاحبمو  دو نمره بیشتر میدادن قبول بودم

 

بیرحما! پارتی بازی تا به کی؟؟؟

 

البته که به قول یکی از دوستان نریختن ۵۰-۶۰ میلیون پول بی زبون

 

تو جیب دانشگاه آزاد ناراحتی نداره ، ولی خب من بیشتر  به خاطر مشغولیتش

 

و ننشستن تو خونه و بیکاری  دلم میخواست که قبول بشم، که نشد

 

دیگه اعصاب  ندارم بخونم،  تو خونه  هم صد البته حوصلم سر رفته

 

جهت خالی نبودن عریضه  

یه کم اشک تمساح ریختم که  ناراحتی خویش را اعلام کنم ازین غم جانگداز

 

مامانم اشکامو دید میگه زشته  در این سن  برا کنکور گریه میکنی

 

آیا اشک ریختن سن و سال خاصی را طلب میکند؟

 

آیا نمیشد یه کمی اونورترشم قبول میکردن؟ آیا ما گناه نداشتیم؟

 

آیا ۱۶ تا رتبه اونطرف تر رو باید بنویسین " مردود" 

که آدم روش نشه کارنامشو نشون دوستاش بده؟؟؟

 

 آیا  خدایا خیلی حال میکنی هی ما رو خیط میبینی؟

 

آیا ما جلو  دوستو آشنا آبرو نداریم؟ هی فرت و فرت میپرسن

چی شد کجایی چکاره ای؟؟؟

 

 

 حالا تکمیل ظرفیتم میزنن ولی خب خیلی دل خوشی ندارم ازین انتظارای بی حاصل

 

پ.ن: خواستم کارنامه رددیم و بزنم  دیدم صورت خوشی نداره به عنوان بالای  پستم نمیخوره

 

ردی و اینا تو کت ما نمیره

 

خدا نوشت: خدایا راضیم به رضای تو حتما مصلحت نبودهخدایا ..... چی بگم؟

 

 

حالا این عکس بیربط رو گذاشتم  که بی عکس نمونه این پست حالو هوا عوض شه

 

خاله ی علیرضا در ۵ سالگی

 

علیرضا و برو بچ

 

 

 

از دفتر خاطرات

یادمه از همون دوران ابتدایی بابام ازونجایی که حساسیت زیادی رو درس من و خواهرم داشت

تو درس ریاضی برامون معلم خصوصی گرفته بود این روند تا دبیرستان ادامه داشت

 ، البته خود بابامم اونموقع زیاد تدریس خصوصی داشت(اواخر و نزدیک بازنشستگی دیگه حوصله نداشت

تقریبا تعطیل کرده بود کلاسارو)  

یادمه که  تو کلاسای دوره ابتدایی دو نفر بودیم من و  پسری که تو دوره راهنماییم  

من رو با دو نفر دیگه مشایعت میکرد، اهل درس نبود اصلا و ابدا برا همین بارها جلو چشم من از معلم

دوره ابتدایی پس گردنی خورد بابت حواس پرتش، من اما تو این کلاسا مثلا گل سرسبد بودم

همیشه هم بابت درس تا جایی که یادمه استرس و هیجان داشتم ، شاید حساسیتای

بابا و مامانم بی تاثیر نبودن تو این روند، یادمه یه روز تو یکی از همین کلاسای خصوصی

که معمولا معلم میومدن خونه ما، ۴ نفر بودیم برا خالی نبودن عریضه

من بودم  و دختر همسایمون که هم مدرسه ای بودیم، اون پسر  و پسر همسایه.

دختر همسایمون بدک نبود، زورشو میزد، ولی دو تای دیگه کلا فقط جسمشون سر کلاس بود و

روحشون تو کوچه پی فوتبال، یادمه خیلیم  با معلم شوخی میکردن

هر تپقی یا هر حرفی از سمت معلم که باعث خنده بود چند برابر بزرگ میکردن و میخندیدن

یادمه یه روز اون رگ خنده منم بلند شده بودو  پسرا کاری کرده بودن که خنده ماها بند نمیومد

هی آقا معلم تذکر میداد هی ماها میزدیم زیر خنده، یادمه  آقا معلم بور و سفید بود

و همه صورتش از عصبانیت عین لبوقرمز شده بود ، بس که خندیدیم بلند شد که بره ،

ماها به حالت التماس و در حال غش کردن از خنده زیاد و ریسه رفتن

میگفتیم ببخشید ببخشید دیگه تکرار نمیشه اون بیچاره هم  برگشت و نشست رو صندلیش  

البته گمون نکنم دیگه در طول دوران تحصیلم همچین کلاس درسیو تجربه کرده باشم 

چون کلا   یه ترس ومانع  درونی همراهم بود که باعث میشد

کودک درونم سرکوب بشه، حالا اما پشیمونم ، ازون همه استرس ، البته نه که دائم الاسترس باشما نه

ولی خب همیشه دلم میخواست حرفی برا گفتن داشته باشم بچه تنبل بودنو

شاگرد چندم شدن تو کتم نمیرفت، الان که فکر میکنم حس میکنم نباید اینقد به خودم سخت میگرفتم

البته خیلی از اون درونیات حاصل فشار عوامل بیرونی مثل نوع تربیتم بوده، مخصوصا الان که

میبینم خیلی ازون استرسا راه به جایی نبرده و من نه الان  نه هیچ وقت دیگه ثمرشو تو زندگیم ندیدم

بیشتر پشیمونم از حبس کودک درون، و شاید هنوزم که هنوزه  همونجوریم حتی اگه خوب نپندارمش،

مخصوصا اینروزا که دل پری دارم ازین قضیه پیثمری لااقل برا منی که تا الان اثرشو ندیدم  خیلی سخته

کما اینکه خیلیا رو میبینم خیلی راحت  بی هیچ زحمتی  به خیلی چیزا رسیدن ،

 و هیچکدوم از شب بیداریهای منو تجربه نکردن

امروزم در حین جمو جور کردن وسایل برا بردن به طبقه پایین یه برگه دیدم که لوح تقدیر قبول شدن

تو مسابقه علمی بود داغ دلمو تازه کرد 

واقعا گاهی میمونم بین ارزش و ضد ارزش، گاهی میگم شاید خیلی

چیزا که برا ما تابو شده  اصلا پیش خدا ارزش نداره ، اصلا قرار نیست بابتش

منتظر ثمری باشیم

  اما باز خوندن بعضی (کلیک کنید)  مطالب ازین دست  یه کورسوی امیدی در دلم روشن میکنه

و اما

 

 

اون پسر بازیگوش و درس نخون کسی نبود جز پسر خاله بنده که یه سه ماهی از  من بزرگتره

و چند شب پیش عروسیش بود البته این روند درس نخوندنش کماکان ادامه داشت

و تو این زمینه چندان علاقه ای نشون نمیداد ، نشون به اون نشون که تو دانشگاه هم

 به زور واحداشو پاس میکرد، اما  خدا روشکر بعد تموم شدن درسش راحت رفت سرکار

اون دو نفر دیگه  هم ازدواج کردن، البته صد رحمت به پسرخاله خودم 

 پسر همسایمون که ماشالله داشت و آیکیو در حد جلبک البته گمون کنم الان تو کار بیزینس

موفق هستن، خبر چندانی ازش ندارم فقط یادمه چون باباش حاجی بازاری بود پسراشم وارد همین کارا کرد

همون دیپلم نگرفته گمونم ازدواج کرد، چون بعدها ما ازون کوچه اومدیم تو محل زندگی فعلیمون

اون دختر خانمم سال گذشته که رفته بودیم  دریا آبتنی دیدم، اونم  تازه ازدواج کرده بود

خلاصه که خواستم بگم زمان چقد زود میگذره بچه های شیطون اون دوره کجا و

عروس و دومادای الان کجا؟

پ.ن: این آخرین بازمانده  دهه شصتی از خونوادمون قبل من بود که با دنیای تجرد خداحافظی

کرد ، خداییش باید اعتراف کنم خیلی سخته تک بیفتی این وسط و همه نگاهها بهت باشه

که خلاصه چه میکنی 

پ.ن: عروسی چهارشنبه گذشته بود روز بعدشم خونه دوماد جشن و پایکوبی به شیوه قاسم آبادی

جهت مزاح  و انبساط خاطر برگزار شد، روحیه ام کلی عوض شد

 

پ.ن: واقعا چرا بعضیا حرفشونو مز مزه نمیکنن و به زبون میارن؟! نمیدونم چرا

 مواظب زبونشون نیستن،دو تا از همین آدما باعث شدن روحیه بازیابی شدم افتضاح بشه،

میدونم که نباید اهمیت میدادم   ولی دست خودم نبود،

 متاسفانه از نعمت حاضر جواب بودن هم محرومم  البته اگه اینکارو کنم

میشم یکی مثل خودشون

 

پ.ن: بعد از ظهرا برا پام میرم فیزیوتراپی، موندم واقعا این فیزیوتراپا چه پولیه میگیرن،

 ۴ سال درس خونده با لیسانس، دو تا دستگاه برمیداره میکشه رو پام بیست تومن میگیره؟!

 هنوز م ورم داره البته اینی که من میرم دکترا گرفته   اما لیسانساشم دیدم همینن

به سرم زده برم فیزیوتراپی بخونما، اما نه میترسم من که پامو بذارم درین عرصه، ظرفیت فول شه

پ.ن: برام جالب بود که تست شخصیت استقبالش زیاد بوده

 

خدانوشت: اینروزا خیلی خیلی بیصبرم،  خدایا سپردم دست خودت، من که توانم هیچه در  برابر

ناملایمات ، فکرشم نمیکردم تجربه اینروزارو! شاید زیادی حساس شدم؟ تو مواظبم باش

 

دانلود کنید