گره سبز
سیزده بدر امسال هم مثل سالهای گذشته به دل طبیعت دل
سپردیم و از ثمرات هم جواری با طبیعت استفاده کردیم، تا در کنار
پاکی و بکر بودنش دلمون هم از همه زنگارها و غبارهایی که در
سال گذشته تیره و تارش کرده بود پاک بشه. تا شاید قلبمون مثل
روز اولی که در سینه امون به ودیعه گذاشته شده صیقلی و صاف
شده و به آیینه ای برای افتادن عکس خالقش در اون بدل بشه.

مقصدی که برای به در کردن سیزده فروردین سال هزارو سیصدو نود
انتخاب کردیم چندان دور نبود و در مجاورت شهرمون قرار داشت.
منطقه ای به اسم "خرما سی کوه" که به خرما سیسکوه معروفه.
بدون اغراق همه اونچه که ازش به عنوان یک منظره زیبا تو ذهن آدم
مجسم میشه در این ناحیه گرد هم اومدن. سمت راستتو که نگاه
میکنی کوههای سرسبزی و باشیب ملایم میبینی که چشمه ای
که از همون کوهها سرچشمه میگیره در مجاورتش با جریان آرومی در گذره.
آب چشمه به قدری صاف و زلاله که سنگهای ریزو درشت کف چشمه
قابل رویتند. وقتی دست به آبش میزنی خنکای آب طوری تمام
وجودت رو فرا میگیره که برای مدتها تو خاطرت میمونه.
اگه میخوای منظره زیبای یه جنگل مه گرفته رو از دست ندی
کافیه که سرتو کمی به سمت چپ متمایل کنی.
همیشه تو ذهنم بهشت رو مراتب بالاتری از مناظر بکر و زیبای
این منطقه تصور میکنم.
سال گذشته همین موقع مطلبی و با عنوان
"یک گره برای آقا" تو وبم گذاشتم.
چقدر زود گذشت!
یه سال دیگه هم گذشتو باز نیومدی!
امسال هم بزرگترین گره رو به اسم تو به یاد تو به سبزه زدم
و سپردمش به آب.
با اینکه میدونم لیاقت این جمله ای که می خوام بگمو رو ندارم
و هنوز به درستی نشناختمت و وجودت برا ی ذهن خسته من
پر از ایهام و مساله های نا تمومه!
ولی با این حال دوست دارم، دوست دارم که بگم...
"منتظرتم"
اگه نیای رسوب غمی که سالها ته دلم جمع شده
هیچجوری شسته نمیشه!![]()
زودتر بیا!
پ.ن۱: عاشق بوی بهار نارنجم
پ.ن۲: شاید تا مدتی نتونم بیامو مطلب بذارم.
به خدا میسپارمتون ولی مطمئنا حکایت همچنان باقی است...

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ