نرم نرمک می رسد اینک بهار/خوش به حال روزگار

 

هنوز به نوشتن 1390 تو سربرگا عادت نکردم که 1391 هم از راه رسید.

 به قول قیصر امین پور:  تا نگاه میکنی وقت رفتن است/ناگهان چقدر زود دیر می شود

  و این چیزی نیست جز دفتر عمر آدمی که برگه های کاغذش یکی پس از دیگری داره ورق میخوره، و سطر سطر نوشته هاش  اعمال من و توهستند که بر دل دفتر نقش می بندند ، نوشته هامون رو با خودکاری مینویسیم که با هیچ پاکن و لاک غلط گیری قابل پاک کردن نیستن، و حسرت میخوریم که ای کاش معلم اجازه می داد که  نوشته های این دفتر با مداد ثبت بشه، تا هر جایی رو که اشتباه نوشتیم و از نظر خودمون اونموقع و تو اون شرایط درست به نظر میومده و یا حتی اون قسمتهایی که حماقت کردیم و با اینکه میدونستیم اشتباهه و باز هم  غلط نوشتیم چون نمیخواستیم خالی بمونه رو  راحت پاکشون کنیم و از نو بنویسیم، چه آرزوی محالی! ولی اگه اینجوری می شد و میتونیستیم پاکشون کنیم، دیگه خبری از اون اشتباهات نبود، اونوقت چیزی به اسم تجربه جایگاهش تو زندگی ما کجا بود؟  آیا شناختی که الان از اشتباهاتمون داریم رو می تونستیم  داشته باشیم؟  و می تونستیم  این شناخت رو سر لوحه  برگه های آینده این دفتر کنیم تا دوباره اون اشتباهات تکرار نشه که حسرت  برگشت به عقب و پاک کردن اشتباهات تکراری و نخوریم؟

دفتر زندگی من هم مثل هر آدم دیگه ای توی نوشته هاش اشتباه زیاده، گاهی 18 گرفتم و ناراحت شدم، گاهی 75/19، و برای 25/0 اشتباهی که کردم شاکی شدم و حرص خوردم، هم از دست خودم و هم از دست معلم! گاهی 14 شدم، نفسم تو سینه حبس شد و تا مرز ایست قلبی رفتم  و برگشتم و گاهی 20 شدم و در دل احساس غرور کردم، در حرف به حرف  و حتی نقطه به نقطه نوشته هام  وجود و حضوریگانه  معلمم رو احساس کردم، چه اونموقعی که 14 گرفتم، چه اون موقعی که 75/19 و چه اون موقعی که 20 شدم، هر چند گاهی  هم از دست معلم شاکی شدم و اون رو بابت همه اشتباهات و نمره های  بدم مقصر دونستم، ولی همون نمره های پایین و پیامدش باعث شد که الان با نگاه به گذشته اون نمره های بدم رو با ارزش تر  از 20 هایی که  به اسطه اون به خودم مغرور شدم و اشتباهاتم رو ندیدم ببینم، چه بسا نمره های بد  باعث شدند که به ضعف هام و مسیرهای اشتباهی پی ببرم . و از خدا خواستم که این شناخت رو بهم بده که واقعا ببینم و ساده رد نشم و یک عمر اشتباه رو به عنوان کار درست تکرار نکنم!

من این دفتر رو با همه بالا پاییناش، با همه نمره های رنگارنگش، با همه پستی و بلندیاش  و همه خط خوردگیهاش ، با همه بدخط  و خوش خط بودناش دوست دارم، چون حضور یه تکیه گاه و ریسمان رو در برگ برگ این دفتر احساس کردم که هیچ وقت پشتمو خالی نکرد حتی اونجایی که فکر میکردم به خاطر اینکه شاگرد خوبی نبودم تنهام گذاشته!

از یگانه معلم مهربانم میخوام که باز هم مثل همیشه کمکم کنه تا برگه های باقی مونده از دفتر زندگیمو که هنوز چیزی  در اون درج نشده به بهترین نحو نگارش کنم و از همه  صفحاتش  نمره بیستی بگیرم که به واسطه اون بر میزان فروتنی و خاکی شدنم و بر میزان شکرگزاریها و قدردانیهام  افزوده بشه  و مغرور و خودپسندم نکنه.

سال 1390 هم یه تعداد از صفحات این دفتر رو به خودش اختصاص داده بود، صفحاتی که درش بیشتر لحظاتی پر از اضطراب رو تجربه کردم و گاهیم آرامش قرین لحظاتم بود، گاهی خیلی شاد بودم و گاهی غصه مهمون دلم بود، عید سال 1390 فکرم مشغول کار ناتموم پایان نامه ام بود، مراحلی از کارم رو که عقب افتاده بود و مراحلی و که در پیش داشتم  آدرنالین خونم رو معمولا بالاتر از حد معمول نگه داشته بود و باعث شده بود که وجودم  از استرس تهی نباشه، سوم اردیبهشت سال 1390 یه سطر زیبا رو خدا توی دفتر به عنوان هدیه برامون ثبت کرد و اون علیرضای خاله بود که با حضورش دنیامون رو شیرین کرد، و معلم رو  بابت این سطر زیبا  شکرگزارم، نیمه های مرداد سال 1390 بارو بندیلم رو بستم و عزم سفر به دیار شیراز رو کردم تا ادامه مراحل کارم رو در آزمایشگاه دانشگاه پیگیر باشم، و خدا رو شکر اون دو ماهی رو که در خوابگاه بودم لحظات هر چند سخت و پر استرس اما شیرین و به یاد ماندنی مخصوصا در ماه مهمانی خدا، ماه رمضان کنار بچه های خوابگاه و دوستانم برام رقم خورد و اوج لذت و شیرینی رو در روز 7 مهر 1390، روز ولادت حضرت فاطمه معصومه (س) با دفاع از پایان نامم در کامم احساس کردم. و چه زیبا بود لحظه حضور پدر و مادر عزیزم در هنگام خوندن نمره 20  توسط استاد داور در جلسه دفاع پایان نامه!

12 مهر 1390 بعد از حضور در مراسم جشن ازدواج پسر خاله ام رهسپار مشهدالرضا شدم تا عرض ارادت و تشکر کنم خدمت آقا امام رضا (ع) و شادی دفاعم رو با آقا قسمت کنم، پر کشیدن دلم رو همراه  کبوترهای حرم دور گنبد طلایی حرم آقا دیدم و خدا رو بابت این سطر زیبا و معنوی هم سپاس می گم، سفر به دیار خواجه حافظ دوبار دیگر هم برای انجام مراحل پایانی صحافی پایان نامه و تحویل نسخ  آن و همچنین تحویل مقالات پذیرفته شده  و شرکت در آزمون دکترا البته بدون آمادگی به دلیل خستگی روحی ناشی از کار پراسترس رساله تکرار شد، و چه زیبا  رقم خورد پایان سال 1390 با حضورم به عنوان استاد سر کلاس درس  و عوض شدن جایگاهم از دانشجو به استاد که این را هم مثل هر حرف از دفتر زندگیم مدیون آن یگانه معلم مهربان و بینظیرم هستم  که در انتهای  سال 1390 لحظات زیبایی را برایم رقم زد. بابت همه داشته و نداشته ها و غم ها و شادی ها و سلامتی که نصیب منو عزیزانم کرد از او تشکر میکنم .

حال که دفتر زندگیم را ورق میزنم و به گذشته های دورو نزدیک  سفر میکنم از مهربانترین مهربانان از خالق بی بدیل هستی و همراه همیشگیم در لحظه لحظه ثبت دفتر زندگیم  شرمسارم و  دفتر زندگیم را چنان با اشتباهات ریزو درشت آغشته کرده ام که مرا یارای تقاضای خواسته هایم نیست و از اینکه باز هم از او برای ادامه مسیر کمک بخواهم خجالت میکشم، اما به چه کسی پناه میتوان برد جز او که هموست چاره همه بی چارگان و اوست  پناه بی پناهان و رهرو مسیر و نور تاریکیها، و همو فرمانم داده که بخوانمش تا اجابت کند مرا، و بین من و آن بنده معصوم و پاکش تفاوتی قائل نشده در درخواست و اجابت! و چه آرامشی نسیبم می گردد با مرور این آیه در قلبم، و مرا جسارت بیان خواسته هایم را با وجود همه قصور و کوتاهی ها میدهد.

در این لحظات پایانی سال 1390 و شروع سال 1391 دست نیازم را به سویش دراز میکنم و سلامتی  همه بیماران باالاخص عزیزانم  را ازو میخواهم که نعمتی بالاتر از سلامتی برای هیچ بنده ای نیست،  دعایم را در این لحظات روانه درگاهش میکنم و برای لحظه لحظه سال 1391 و سالهای آینده صلح و آرامش را برای ملتم طلب میکنم، آرامشی به دور از جنگ و فشار اقتصادی و فقرو فساد و توام با صلح و شکوفایی و پیشرفت و رفاه برای تمامی مردمان ایران زمین! و از او میخوام که برای باقیمانده  برگ های سفید  دفتر زندگیم از غم ها و اضطراب ها و قصورو اشتباهات و کم کاریهایم بکاهد و  بر شادی و آرامش و رضایت قلبیم بیافزاید و دفترم را پر کند از رسیدن به همه آرزوهای  کوچک و بزرگم  و صلاحم را برایم رقم بزند و خواسته قلبی مرا به صلاحم گرداند و یاریم رساند در راه رسیدن به کمال مطلوب او! و  خواهان تحول واقعی در احوالم برای جایگزین شدن عادات و صفت های خوب  به جای زشتیها در وجودم هستم، و از او برای همه لحظات زندگیم بالاخص قرار دادن لحظه هایی چون تحویل سال برای بالا رفتن دسته جمعی  دعاها و فصلی چون بهار که فصل زیبایی و زندگی و زیبندگیست  سپاسگزارم!

 

پ.ن1: آرزو میکنم همه عزیزان و دوستان و خواننده های گل وبلاگم سال خوبی رو پیش رو داشته باشن و به همه آرزوهای خوبشون برسن.

پ.ن2: برای پدرو مادر عزیزم  و خواهرم و همسرش و علیرضای گلم و همه عزیزانم و همچنین خودم  آرزوی سلامتی دارم. امیدوارم به آرزوهاشون برسن

پ.ن3: بارها گفتم و بار دگر میگویم: عاششششققققققق بهار و عطر بهار نارنجم،  دوست دارم هوای بهاری رو با تک تک سلول های تنم عمیقا نفس بکشم تا طراوت و تازگیش تا عمق روحم نفوذ کنه

پ.ن3: دخترخالم براش خواستگار اومده و انشالله تو عید عروس میشه، همه چی خیلی سریع و اتفاقی رقم خورد برای همینم این اتفاق خجسته هممون رو هیجان زده کرده، آرزوم تو سال جدید خوشبختی همه جووناست.انشالله همه اون جوونایی که بیکارند و تعدادشونم  در کشورمون کم هم نیست امکان شاغل شدنشون فراهم بشه،  ان شاالله من هم تو شغل مورد علاقه ام پیشرفت کنم چه از لحاظ معنوی و چه از لحاظ مادی

 پ.ن ۴:خدایا انتظارها را که گاهی مفهومش لای برگ های دفتر زندگی  زیر رنگ و لعاب مداد رنگی گم می شود و رنگ ظاهر میگیرد  و بابتش شرمنده  میشویم  و از روی آقا خجالت میکشیم به پایان برسان ، و سال 1391 را سال ظهور منجی ات  قرار بده.

پ.ن ۵: دلم گرم خداوندیست، که با دستان من گندم برای یا کریم خانه می ریزد/ چه بخشنده خدای عاشقی دارم!/ که می خواند مرا با اینکه می داند گنهکارم/ دلم گرم است و میدانم بدون لطف او تنهای تنهایم... / برایت من خدا را آرزو دارم...

 

پروردگارا در روزهای پایانی سال به خواب دوستانم، آرامش/ به بیداریشان، آسایش/به زندگیشان عافیت/ به مهرشان، وفا/ به عمرشان، عزت/ به رزقشان، برکت/ و به وجودشان، صحت عطا بفرما.

سال نو مبارک!

 

 

 

پرواز

نام بازی : بازی وبلاگی پرواز با هزار تومنی !

داور : خداوند محک

کمک داور : وجدان خودتون

 

با یک هزار تومانی دو بال ساخته ام

و می خواهم با آنها تا خداوند پرواز کنم

کسی هست که در این پرواز یاریم کند ؟!

 

 

اسم بازی هست پرواز با هزار تومنی . این جمله رو که یادتون هست ؟! با هزار تومن چی کار میشه کرد ؟!

خیلی وقتا توی خیلی سایت ها این تبلیغ رو که مربوط به موسسه خیریه محکهست می بینیم اما شاید به دلایلی مختلفی مثل تنبلی در عضویت کوتاهی کردیم . این بازی یک تلنگر هست برای اون هایی که هنوز عضو نشدن که ضرف هفت روز آینده عضو بشن و اونایی که عضو هستن عیدی بچه های محک رو بدن .

ما حد اقل مبلغی رو برای بازی همون هزار تومن در نظر می گیریم اما اگر کسی بیشتر از هزار تومن هم هدیه کرد لطفا فقط بگه هزار تومن واریز کرده . نمی خوایم با افزایش مبلغ واریزی یکی از دوستان کار بقیه کم به نظر بیاد چون بزرگیه کار انسان ها رو فقط خدا تعیین میکنه و فقط اونه که می دونه کمک های ما به چه نیتی و در چه وضعیتی بوده .

اول تصمیم گرفتم از محک یه شناسه عضویت بگیرم و همه به اون حساب واریز کنیم یا اینکه هر کس شناسه عضویتش رو بفرسته برام . اما بعد شرمنده شدم از تصمیمم چون فقط خداونده که میتونه ارزش کار انسان ها رو مشخص کنه و از اون گذشته اینکه هر کس یه شناسه برای خودش داشته باشه بهتره تا همیشه بتونه لااقل ماهی یک بار با حداقل یه هزار تومنی تا خدا پرواز کنه .

داور رو خداوند قرار دادیم چون همیشه ناظر همه اعمال بنده ها هست و خودش میدونه کی در بازی شرکت کرده .

یک کار دیگه هم هست که شرکت کننده ها باید انجام بدن . باید به دوستاشون اطلاع بدن . که هر چه اشخاصی که با اطلاع شما وارد این زنجیره مهرورزی شدن بیشتر باشه امتیاز شما بیشتر میشه .

یادتون نره این یه مسابقه نیست یه بازیه که داورش خداوند و باید مطمئن باشید داور عادلیه و حتما پاداش این مهرورزیتونو میده .

شرایط بازی به اختصار :

1 . قرار دادن همین پست در وبلاگتان

2.  عضویت در موسسه محک ( عضویت در محک تلفنی هم انجام میشه ) (برای کسانی که عضو نیستند)

من برای سهولت شما لینک مستقیم درخواست عضویت رو در محک براتون گذاشتم ولی ثبت نام از طریق شماره تلفنش خیلی راحت تره که شمارش رو در همین صفحه ای که گذاشتم می بینید

 تلفن مستقیم با درخواست عضویت محک :۰۲۱-  23540  ( لینک مستقیم عضویت در محک )

3 . واریز حد اقل هزار تومن به عنوان عیدی کودکان محک .( چنانچه در صورت تمایل بیشتر از هزار تومان هم هدیه کردید لطفا فقط هزار تومان بیان کنید) (در صورت تماس با همون شماره بالا برای انواع واریز راهنماییتون میکنن)

4 . اطلاع رسانی به لینک دوستان وبلاگی و آشنایان .کمک یادتون نره

5 . و همه این کار ها باید ضرف 7 روز آینده انجام بشه .

 

یادتون نره این دوستای کوچولو منتظرن تا شما بازی

رو شروع کنید ....

نکته : هر کس در بازی عضو شد به من اطلاع بده که یه آماری داشته باشیم

 

آمار پرواز کنندگان تا این لحظه ! واقعا با این استقبال ذوق زدم کردین

تجربه شیرین استاد شدن

سلام

پیشاپیش عذر خواهی میکنم که پستمو طولانی نوشتم، راستش میخواستم برای خودم هم  به عنوان یه خاطره شیرین ثبت بشه

این روزا بدجوری مشغول خونه تکونی ام و از اونجایی که جزء خصلت های این جانب کار کردن با کمترین سرعت و ریلکسیشن بالاست در نتیجه زمانی را که تنها برای اتاق خودم خرج کردم سه روز ناقابل بود، البته بگم این زمان طولانی علاوه بر گرد گیری از پایین تا بالای اتاقم  به خاطر تغییر دکور هم بود که علی رغم مخالفت های شدید مادر گرامی بنده مصرانه روی تغییر دکوراسیون اتاقم پافشاری کرده تا اینکه سر انجام اتاقم رو همونجوری که همیشه دوست داشتم تغییر دادم، یکی از دلنشین ترین تغییرات بردن تختم در جوار پنجره و تو دل آسمونه،چون نگاه کردن به آسمون شبا وقت خواب واقعا بهم آرامش میده و من خودمو تا الان ازین آرامش محروم کرده بودم، اصلا یکی از زیباترین تصاویری که همیشه تو ذهنم از بچگی نقش بسته و حتی فکر کردن بهش  بهم آرامش میده تصویر آسمونه یک شب پر ستارست، هر چند اینجا اکثرا هوا ابری و نیمه ابریه و ستاره ها رو خیلی نمیشه به فاصله نزدیک دید ولی خب همین گاه به گاه بودنشم برای من که عاشق آسمونم غنیمته!  مامان هم البته بعدش به اشتباه خودش در مخالفت با عوض کردن جای تختم پی برد و از اینکه فضای اتاقم بازتر شده کلی ذوق کرد، اینو تو نگاهش دیدم، جالب اینه ازون وقتی که جای تخت شده کنار پنجره از فرط خستگی ناشی از خونه تکونی تا میرم رو تختم در کمال تعجب سریع خوابم میبره و جایی برای نگریستن به آسمان و  رمانتیک شدن باقی نمیمونه

اینم یه عکس داغ که از اتاقم موقع آپ کردن همین پستم گرفتم، ببخشید کیفیتش پایینه

وقتی پست قبلی و میذاشتم درگیر کارای خونه تکونی بودیم برای همین چون خیلی روز خوشایند و مهمی برام بود دوست داشتم اگه نمیرسم یه آپ درستو حسابی بکنم لااقل فقط ثبتش کنم. و تو یه وقت مناسب مفصل تر راجع بهش بنویسم

چهارشنبه هفته قبل از سفر  شش روزه ام به شیراز همراه با  شورو شعف وصف ناشدنی  ناشی از توپ دادن امتحان دکترا برگشتم  و با  استقبال دوستانی که برام پرده های خوشامد گویی رو ردیف کرده بودن که "صل علی محمد خانم دکتر خوشامد! " روبرو شدم، صبح همون روزی که اومدم یه شماره ناشناس با  گوشیم تماس گرفت و وقتی پاسخ دادم گفت سلام خانم ... شما روز شنبه ساعت 1 تا 3 تشریف بیارید برای تدریس درس آناتومی به بچه ها، و منو که هنوز آمادگی لازم  برای شنیدن این خبر رو نداشتم در شوکی تاریخی قرار داد، از اونجایی که بنده فقط مدارکم رو به دانشگاه مذکور برده بودم و فرم تقاضای تدریس رو پر کردم، خبر از  مقطع تحصیلی دانشجویان و جزئیات نداشتم،  صبح روز پنج شنبه راهی دانشگاه مربوطه شدم تا سوالاتیو که در ذهن مرور میکردم جهت بالا بردن اعتماد به نفس و رفع استرس بپرسم، که  بعد صحبتهام با قسمت آموزش متوجه شدم که مقطع تحصیلی بچه ها کاردانیه و رشتشون هم همونجوری که قبلا بهم گفته بودن تربیت بدنی هستش، و چون رشته تربیت بدنی اولین سالی بود که تو دانشگاه مربوطه آورده شده بود در نتیجه خبر از سرفصل هم برای درسی که من قرار شد تدریس کنم یعنی "آناتومی بدن انسان" نبود، به ناچار به چند تا کتاب فروشی سر زدم وبا استاد مشاور پایان نامم که اتفاقا همون روز باهام برای نوشتن مقاله ISI تماس گرفته بود  راجع به سرفصل درس آناتومی سوالاتی پرسیدم و ایشون گفتن که  یک کتاب به زبون اصلی دارن که باید ترجمه کنم، تو کتاب فروشی دنبال کتابای رشته تربیت بدنی بودم که اتفاقا یه کتاب پیدا کردم که برای تدریس خیلی به دردم میخورد،  با دلی پر امیدو ضمیری روشن رفتم خونه و مشغول آماده کردن مقدمه ای از درس برای اولین جلسه شدم و در همین حین حرفاییم که قرار بود مابین درس به بچه ها بگم و تمرین میکردم، چون میترسیدم جلسه اول تدریسم جو کلاس بگیرتم  و به تته پته بیفتم، چون من قبلا سابقه تدریس نداشتم و این اولین باری بود که قرار بود تدریس کنم اون هم چی در جایگاه یک استاد! اما  یادمه همیشه سمینارای درسامو چه در مقطع کارشناسی چه ارشد  سعی میکردم به بهترین نحو ارائه بدم و اتفاقا در این زمینه موفق هم بودم  و حتی  یکی از اساتید دوره کارشناسی بهم گفته بود که شغل معلمی با این نحوه ارائه ای که ازت دیدم برات خیلی مناسبه(آیکون یک عدد نرجس از خود راضی)، و از طرفی تو خونواده ای بزرگ شدم که پدر و مادرم  هر دو فرهنگی و دبیر بودند، و خواهرم هم در مقطع کوتاهی معلم بود، در نتیجه پیش زمینه برای اینکه بتونم تو اولین حضورم سر کلاس خوب حاضر بشم کم و بیش زیاد بود،  خلاصه  با همین دلگرمی ها و تعریف و تمجیدها دل رو سپردیم به دریا و جالب اینه که اصلا استرس رو به اون معنا در خودم نمیافتم و این خودش نگرانم میکرد که منی که فردا اولین بارمه و طبیعتا باید اضطراب در وجودم موج بزنه چرا  خبری ازش نیست؟ جل الخالق!  فردای اون روز با توکل به خدا راهی دانشگاه شدم و بعد از حضور در قسمت مدیریت کلاسها  از مرد جوانی  که اونجا مسئول کلاسها و تنها مسئول حاضر در اونجا  بود راجع به کلاسها و دیگر اساتید حاضر در دانشگاه  سوالاتی پرسیدم ، (ساختمونی که کلاسها درش قرار داره خارج از شهره و ساختمون اداری دانشگاه جدای این ساختمون و در مرکز شهرمون قرار گرفته)، خلاصه بعد از کمی گفتگو وقتی ساعت به 1:30 و اون لحظه تاریخی نزدیک شد شماره کلاس رو ازشون پرسیدم  و راهی  کلاس شدم، آهان یه چیز که یادم رفت بگم این بود که در بدو ورودم به دانشگاه یه دختر خانمی تکیه به یکی از ستونها داده بود و با دیدن من انگار که دنیارو بهش دادن با یه ذوقی جلو اومد و  گفت شما دانشجوی همینجا هستید و من در نطقی تاریخی خدمتشون عارض شدم که بنده مدرس اینجا هستم که با ورودم به کلاس متوجه شدم اتفاقا همون خانم یکی از دانشجوهام  و تنها دانشجوی جنس مونثم هست، بعد از ورودم  سلام کردم و صندلی رو که پشت میز بود آوردم روبری بچه ها و نشستم، بهشون خوشامد گفتم و یه سری سوالات روتین پرسیدمو خواستم که اسامیشونو رو یه برگه بنویسن و جلوی اسامی رشته تحصیلی مقطع دبیرستان رو ، تا متوجه بشم از چه رشته هایی اومدن و اصلا چیزی از زیست شناسی متوجه میشن یا نه و من باید در چه سطحی تدریس کنم، خلاصه اینکه بچه ها اسامیشون رو نوشتند و تحویل دادند و حین نوشتن اسامی دو نفر که بسیار شیطنت میکردند نظرمو به خودشون جلب کردند، وقتی نوشتن اسامی تموم شد یه آقایی که سنش چهلو اندی سال بود وارد کلاس شد و من با ورودش اول گمان کردم که یکی از مسئولینه اداریه که اومده مطلبیو به من بگه برای همینم مونده بودم که از رو صندلی بلند شم یا نه و یه وضع خنده داری شده بود که ایشون نزول اجلاس فرمودند و دوزاری بنده افتاد که بهله ایشون هم دانشجو هستند، لیست رو که از بچه ها گرفتم حضور غیاب کردم تا با چهره ها  کمی آشنا بشم و با نگاهی به لیست متوجه شدم که اکثرا از رشته تربیت بدنی هستند که من تا اون موقع نمیدونستم همچین رشته ای تو مقطع دبیرستان وجود داره! از یکی از بچه هایی که رشتش معماری بود انگیزش و از اومدن به رشته تربیت بدنی پرسیدم که همون دو تا دانشجوی شیطون باز شوخیاشون گل کردو در حالی که فارسی رو با لهجه غلیظ گیلکی صحبت می کردند و این باعث میشد طنز صحبتاشون چند برابر بشه به جای فرد نام برده جواب دادند که استاد معلومه برای چی اومده برای مدددرک استاد برای مدددرک(در صورت توانایی با لهجه خوانده شود) که  اینجا بد جوری خندم گرفت ولی نهایت سعیمو کردم که فقط لبخند به لب داشته باشم  و نه بیشتر از اون، و خود دانشجویی که ازش سوال پرسیدم گفت که استاد از معماری بدم میومد اومدم تربیت بدنی(واقعا چه هدف متعالی دنبال میکنن ایشون) که باز هم موجبات خنده بچه ها رو فراهم کرد، بعد آشنایی با بچه ها  رو کردم به اون آقای تازه وارد و پرسیدم که مسلما مدت زیادیه که بین  دیپلم و دانشگاهش فاصله افتاده که پاسخش مثبت بود  و بعد از اون کم کمک نطق تاریخیمو که کمو بیش راجع بهش تو خونه فکر کرده بودم شروع کردمو از بچه ها خواستم که فقط مستمع نباشن و برای اکتیو شدن اونا تو کلاس هم پیشنهاد ارائه سمینار دادم ، و گفتم که براش دو سه نمره ای در نظر میگیرم و یکی از بچه ها در مورد موضوع پرسید من هم گفتم که اتفاقا خود موضوع و تازه بودن و جالب بودنش به لحاظ علمی، نمره داره و ... خلاصه نگاهی به ساعت انداختمو وارد مقدمه اصلی درس شدم،  بینش هم چند تا سوال از بچه ها پرسیدم و خلاصه جلسه اولو برا اینکه بچه ها خیلی خسته نشن ساعت 2:45 تمومش کردم، آخر کلاس یکی از بچه ها که شاغل بود به صورت 24 ساعت سر کارو 24 ساعت آزاد بهم گفت که ساعات کلاس ممکنه سر کار باشه و نتونه بیاد و با آقای .. مسوول آموزش صحبت کرده و ایشون گفتن که مانعی نیست برای حضورو غیاب، تنها خانم کلاس هم که متولد 1371 بود تو چند دقیقه ای که من منتظر ماشین بودم تمام داستان زندگیشو تعریف کرد و  اینکه متاهله و هزار تا مشکل داره و اینکه لطفا بهم نمره بدید ( من خودم هیچ وقت به یاد ندارم که به استادی گفته باشم استاد بهم نمره بدید شاید با بچه ها هم صدا میشدیم و دسته جمعی از استاد میخواستیم امتحان و آسون بگیره یا با دست باز صحیح کنه ولی نه دیگه اینقد تابلو اون هم در جلسه اول بگم نمره میخوام استاد، چه دورو زمونه ای شده والله!) خلاصه اینکه در پاسخ بهش گفتم که عزیزم شما درست رو بخون انشالله که اصلا کار به نمره دادن من نمیکشه و در حین صحبتهای ایشون یکی از ملی پوشان ایرانی به ما که مشغول صحبت بودیم نزدیک شدند  و رو به من اظهار داشتند که استاد بنده هر روز سر تمرینمو وزنه میزنم و نمیتونم همه جلسات رو سر کلاس باشم ، عجب! به ایشون هم  گفتم که این هماهنگیها رو با آموزش  انجام  بدن چون من حضور غیاب میکنم و دانشجوها فقط تا سه جلسه رو مجاز به غیبتند.  آهان آقای ... همون آقایی که با شیطنتاش موجبات شوخی همه رو فراهم میکرد آخر کلاس در حالی که داشتیم از کلاس خارج میشدیم رو کرد به منو گفت استاد قیافه شما خیلی برام آشناست (خواستم بگم من هنر پیشه همون فیلمم که اسکار گرفت) ، گفتم خب ما اکثرمون  هم شهری هستیم شاید قبلا با هم برخورد داشتیم و تو حیاط هم خواست که من رو برسونه تا شهر  که با پاسخ منفی بنده مواجه شد، (منم که اصلا متوجه نشدم برای چی اینقد محبت داره) ولی با اینکه  شیطونه ، جسارتشم زیاده و به خیلی از سوالاتمم جواب داد  هر چند بعضیاش اشتباه بودن ولی باعث شد اسمش تو ذهنم بمونه و یه جورایی جلسه اول خوب خودشو نشون داد .

این هم از ماجرای اولین جلسه تدریسم که خودمم از خودم انتظار این همه تسلط رو نداشتم (یه کم خودمو تحویل بگیرم بد نیستا نظر شما چیه؟) و واقعا خدا رو بابت اینکه از پسش براومدم و همین اینکه این فرصت رو در اختیارم گذاشته شکر کردم.

پ.ن۱: به بزرگواری خودتون ببخشید پستمو خیلی سریع و در هم بر هم نوشتم

پ.ن۲: اگرچه  دو ساعت تدریس  برای من  شغل مناسبی جهت  کسب  درآمد محسوب نمیشه اما مهمتر از اون رضایت قلبیه که از شغلم دارم و اینو بعد اولین جلسه کلاسم بیشتر احساس کردم،  اصلا  فکرش هم نمیکردم که تو یکی از روزهای پایانی سال  1390 به یکی از آرزوهای دیرینه ام که قرار گرفتن به جای استادم پشت میز اساتید برای تدریسٍ برسم، چون همیشه از خدا میخواستم که موقعیت شغلی رو برام به وجود بیاره که به دور از ریا  اول از همه  بتونم به معنی واقعی کلمه به خلقش خدمت کنم ، که چه شغلی بهتر از شعل تعلیم و تدریس که کار انبیا الهی بوده  و چه خدمتی بالاتر از خدمت به خلق خدا  که رضای خداوند رو هم در پی داره  و  در ضمن حس داشتن یه کار خوب و شغل مناسب رو در من ارضا میکنه اگرچه درآمدش برای شروع مناسب نباشه. اما همین  شروع و اولین گام هم به لحاظ کسب تجربه و هم  سابقه تدریس برام عالی محسوب میشه و بازم میگم خدایا صدهزار مرتبه شششککککککرت!

پ.ن۳: استاد مشاور پایان نامه ام تماس گرفت و گفت بعد از تعطیلات عید برای نوشتن طرح کمکش کنم تا بعد از تصویب با بودجه خود دانشگاه بابت وسایل و تجهیزات کارای عملیش رو شروع کنیم، ایشالله که  ایندفعه پای موش وسط  نیاد  همون یه دفه که برای پایان نامم  سرو کارم با چهل تاشون بود برای هفت پشتم کافیه

پ.ن۴: بهار بهار چه اسم آشنایی/ صدات میاد اما خودت کجایی؟

پ.ن۵: در قلک دل برای تنهایی خویش جز یاد خدا هیچ پس انداز نکن

ادامه نوشته

اولین روز کاری

خدایا شکرت!

فعلا همین

 

آزمون Ph.D

سلام

از وقتی متوجه شدم که هزینه هر ترم یک دانشجوی

دکترای تخصصی دانشگاه آزاد هفت میلیون و شاید اندکی بیشتر میباشد

 به اصرار پدر عزیزمان و آهنگ خانم دکتر گفتن های فامیل محترم

 که گاه و بیگاه در گوشمان میپیچد که ما در تو میبینیم، 

کلا انگیزه ام برای شرکت در این آزمون و قبولی در آن چند برابر شد

 و در صدد جمع و جور کردن جزوه جهت مطالعه برای آزمون مربوطه برآمدم 

و حال که در محضر دوستان در حال نوشتن برگی از دفتر وبلاگمان هستیم

 شاید فقط چند صفحه ای از جزوات را بالا پایین کرده

و آن شور و هیجانی که ناشی از هزینه اندک

تحصیل در مقطع دکترای دانشگاه آزاد بود   فقط خاکستر زیرش

باقی مانده و این ماییم که با خیالی تخت و خاطری آسوده

فردا روز راهی دیار خواجه حافظیم برای شرکت در آزمونی که

چقدر زحمت کشیدیم برای قبولی در آن و انواع و اقسام کارهای

 حاشیه ای را برای ایجاد تقویت در  روحیه  خسته مان انجام دادیم

 به جز درس خواندن!!!!!!!!!!

 و به همین دلیل بسسسسسسسسیار شرممان میشود

که از دوستان عزیز بابت آزمون مذکور التماس دعایی گرفته

و راهی سفر شویم که صد البته شما به زحمت ما نیندیشید

 لطفا دعای خیرتان را بدرقه راهمان فرمایید

پ.ن۱: توجیهی مناسبتر از هزینه ی بالای تحصیل ،برای آروم کردن عذاب وجدان ناشی از درس نخوندن نداشتم، خب چه کار کنم باید درسم بیاد تا بشینم بخونم امیدوارم برای آزمون دولتی که فروردین ماه هستش این امر محقق بشه

پ.ن۲: سمیه دوست عزیز کرمانیم زنگیدخودشو دعوت کرد که بعد برگشتم از شیراز بیاد شمال مهمونیخدا به خیر کنه چون دوست دارم بش خوش بگذره فکرم مشغول برنامه ریزی برا مهمون گلمه هر چی باشه ایشون استاد دانشگاه در چندین دانشکده استان کرمانند  خلاصه باید همه جوره کلاس گذاشت . شوخی میکنم خیلی خودمونیه و راحتم باهاش، ولی در هر صورت باید یه خاطره خوب از سفر اولش به خطه سرسبز شمال تو ذهنش بمونه و زحمتش افتاده به گردن من

پ.ن۳: بیست و نهم تولد ۲۸ سالگی خواهرم بود،  براش یه تولد خودمونی گرفتیمو

آرزوی طول عمر صد و بیست ساله کردیم، باورم نمیشه گذر ایام رو، همبازی دوران کودکی و نوجوونیم الان خودش یه پسر ۹ ماهه ی گل داره، الهی خاله فدات شه

پ.ن۴:  به خدا گفتم: بیا جهان را قسمت کنیم، آسمون واسه من ابراش مال تو، ماه واسه من خورشید مال تو، دریا مال من موجش مال تو، خداوند لبخندی زدو گفت: "تو بندگی کن همه دنیا مال تو" .... من هم مال تو!

کلیک کنید

تصویر 116 مگاپیکسلی از ماه