فاطمه معصومه(س)

میلاد خانم فاطمه معصومه (س)  و روز دختر رو به همه دختران نجیب و

مهربون و با احساس و توانمند سرزمینم تبریک میگم، انشالله که در 

چنین روزهایی با مطالعه شخصیت این افراد تاثیر بگیریم ازشون و فقط 

 منحصر به ثبت تاریخی نشه و چنین شخصیت هایی به عنوان یه

سمبل دور از دسترس برامون جا نیفته، من که تعلق خاطر زیادی

به بانو دارم، اهر وقت که دلمو گره زدم به حرم خودشون و برادر

بزرگوارشون امام رضا (ع)  دست خالی برنگشتم، هر چند توفیق

 زیارت بانو از نزدیک خیلی کم نصیبم شده، تو این روز عزیز

 میخوام  که سایه ارزشمندشونو از سر دختران سرزمینم کم نکنند

 و علاقمندان به ساحت مقدسشون رو در یابندو به زودی

 زیارت حرمشون نسیبم بشه

 

ادامه نوشته

پست منهای غرغر

سلام

اول اینکه در تاریخ  ۰۸/۰۶/۱۳۸۸ وبلاگم متولد شد یعنی الان سه سالیه اینجا مینویسم این رویداد فرخنده رو  با تاخیر گرامی میدارم

نمیدونم که چرا حس نوشتنم نمیاد، در واقع موضوع خاصی برای نوشتن پیدا نمیکنم، روزمرگی ها برام 

حس جالبی ایجاد نمیکنه که بخوام بر صفحه جاریش کنم، هر چند  هنرمند کسیه که بخواد از لابه لای

همین روزمرگی ها سوژه تازه ای پیدا کنه و از روح نوشتار درش بدمه و بهش جون بده و خواننده رو جذب

کنه، من این کارو بلد نیستم هنرمند نیستم ادعاشم ندارم، ولی بسیار هنر دوستم (چه ربطی داشت؟!)

  به هر حال در قبال اینجا یه مسئولیت های فانتزی فرهنگی تخیلی ... (چی نوشتم!) در وجودم

هست که من رو وادار به نوشتن میکنه،انرژی منفی رو هم اضافه کنید  که بارها گفتم دوس ندارم اینجا

القا کنم، دیروز میخواستم این پست رو بعد از برگشتن از جایی که داستان  این چند هفته اخیر در

اونجا برام تکرار شد و خاطرمان را بسی مکدر ساخت رو بذارم و تو پستم کلی غرغر کنمو به زمین و

زمان بدو بیراه بگم  حتی جملات پستمم تو ذهنم ردیف کرده بودم که چرا در گنجه بازه و دم خر

درازه و اینا  که بناگاه همون لحظه جیرینگ جیرینگ صدای گوشیم اومد و یک خبر مسرت بخش دریافت

کردم البته نه برا خودم برای یه عزیزی که من بابتش کلی خوشحال شدم و خدا رو شکر کردم

بابت شاد شدن دلش و ازینکه تو دلم هی چرا چرا راه انداخته بودم و روح کل کائناتو مورد عنایت قرار

دادم  در پیشگاه باری تعالی شرمسار گشته و از گذاشتن پست غرغرانه ام منصرف شدم، اصلا یه

جورایی حس میکنم هر برنامه و اتفاقی که برام میفته و کوچکترین چیزی که از ذهنم میگذره در جهت

ناسپاسی، و پشت بندش اتفاقاتی که میفتن  همش هدفمند و تذکر دهنده است برام انگار یه نیروی

درونی میخواد همش بهم درس زندگی بده

 عرضم به حضور اول خودم بعدم شما دوست عزیزم که اینروزا از خودم چندان رضایت ندارم و حال

اینروزهام چنگی به دل نمیزنه، همش میخوام استارت یه برنامه ایو بزنم ولی انگار برنامه هام یه کلاف در

هم تنیده و پیچ خورده ایه که هر چی میگردم سرشو پیدا نمیکنم و صد البته که خودم باعث این در

هم تنیدگیم و حس رخوتو کسالت این روزهام همش و همش تقصیر خودمه، حس میکنم

هیچ کدوم ازین برنامه هایی که دارم آنچنان که باید و شاید حس لذت و رضایت رو بهم نمیده و یه جورایی

از سر ناچاری باید اونارو عملی کنم حتی اگه نتیجه ای دربر نداشته باشه

 دیگه جونم براتون بگه که آهان اینروزا البته ذهنمو یه جور خاصی معطوف یه برنامه ای کردم که بحمدالله

گوش شیطون کر داره خوب پیش میره و به ثمر رسیدنشم به باور قلبی خودم بستگی داره و به اعتقادم

به آیه کن فیکون

 علاوه براون برنامه که جنبه معنوی اعتقادی داره یه برنامه ایم هست که روتینه و سالهاست که با

عضویتم در  یک گروه صدو بیست نفره  اجراش میکنم و اون ختم قرآنیه که هر شب انجام میدیم، اوایلی

که این برنامه اجرا میشد توسط خانمی که بانی این امر بودند 120 تا برگه به سختی به قول معروف آب

میشد ولی الان شکر خدا که چندین سال از خوندنش میگذره  نه تنها اون 120  تا که چندین عدد گروه

۱۲۰ تایی تشکیل شده که  یه گروه اونو همکارا و دوستان مامانم تشکیل میدن که  مامان مسئولیت

پخش برگه ها  و رسوندن اون به افراد گروه رو بر عهده داره ( سیستم خوندن کلام الله هم به ایت شرحه

که هر شب هر کدوم از اعضای گروه بنابر آیه ای که تو برگه براشون مشخص شده خوندن یک حزب بر

عهده اشون هست که تو گروه تکراری نیست و من حیث المجموع توسط کل گروه هر شب یک ختم

صورت میگیره و تقدیم میشه به ساحت آقا امام زمان (عج) و در عین حال هر فرد هم به نوبه خودش در

پایان چهار ماه یه ختم کامل میکنه که مجموعا میشه 120 تا ختم از کلام الله و این کار بعد از چند روزی

دوباره از سر گرفته میشه تا قرآنامون خدای نکرده لب تاخچه هامون خاک خورده نشه) اینجا نوشتم که

اگه مایل بودین شما هم یه همچین گروهی و تشکیل بدین و فکر نکنین تعداد زیاده  و جمع نمیشین،

چون به برکت کلام خدا و یاری امام زمان اصلا متوجه نمیشین که چجوری برگه ها تموم شدن تازه کم

هم میاد و خیلیا که دیر اقدام کردن در حسرت میمونن که چرا زودتر نگرفتن، خلاصه هر دوستو آشنایی

مطرح میکنه و  اونا هم به دوستو آشناهای خودشون میگن همینجوری زیاد میشن، منتهی من همیشه

به این فکر بودم که کاش تو یه دوره نصف این مقدار رو میذاشتن و به جاش افراد رو ملزم میکردن که

تفسیر چند آیه رو که اونشب قراره بخونن مطالعه کنن که تا حالا این امر محقق نشده ولی من خودم

شروع کردم جستو گریخته بعد چندین سال این کارو میکنم  و بعد از روخوانی یک حزب قرآن، از کتابی که

گزیده تفسیر بعضی از آیات توشه سعی میکنم تفسیر رو هم در کنار روخوانی داشته باشم، این رو هم

بگم که نیت اصلی همه گروه  ظهور هر چه زودتر آقا امام زمانه، به امید اینکه عمل کننده واقعی  کلام خدا باشیم

 

بعد ماه رمضون با شروع شهریور ماه بسیاری از ملت به تکاپو افتادن که کارای ناتمومی که تو تعطیلی

میتونن انجام بدن  رو به ثمر برسونن که با شروع مهر ماه دیگه نمیشه عملیش کرد من جمله رفتن به

مسافرت و گرفتن عروسی و خونه تکونی تابستونه و ...  که ازین بین در این چند روزی که از شهریور

گذشته چندین عدد کارت برای دعوت به ضیافت عروسی به دستمون رسید که خیلی بیسابقه بوده و

طی دو هفته حدود 4 -5جایی رفتیم و چند تا دیگشم باقی مونده که آخر شهریور دعوتیم(بعد میگن آمار

ازدواج اومده پایین میبینی تو رو خدا!)

دیگه اینکه کلاس زبانم هم هفته پیش تعطیل شد تا اول مهر، دو هفته  آخرو دکتر  یه چند نفریو آورد که

مثل بلبل انگلیسی صحبت میکردن  به عنوان سمبل پیشرفت درین زمینه،  یه آقایی که قبلا شاگرد

استاد بود  وبرا ادامه تحصیل و گرفتن مدرک  p.hd رفت مالزی و دکتر می گفت قبل رفتن ضعیف بوده و دو

تا  از خانم ها هم که قبلا شاگرد دکتر بودن و الان خودشون تو موسسه تدریس میکنن، منم که همونجور

که گفتم بسیار کم کارم و از خودم ناراضی و نمیدونم چرا اینقد چیزیو که ازم برمیادو پشت گوش میندازم؟!

علی کوشولومون که معرف حضورتون هست عکسای نوزادی و چند ماهگیش رو گذاشته بودم قبلا،  

نمیدونین این وروجک چقدررررر شیطون شده و البته خوردنی، خاله نرجسش رو که فقط به خاطر

پیشی که تو موبایلش داره  و به هرجاش که ضربه میزنی یه صدا از خودش درمیاره میخواد

و کلا منو با این نماد میشناسه: ( موبایلی که توش پیشی داره و لب تابی که توش یه طوطی تربیت

شده با آهنگ حرکات موزون از خودش درمیاره)

 

 

 

پ.ن۱: هوا اندکی ناجوانمردانه سرد شده و این صدای بارونه که از پشت شیشه پنجره به گوش میرسه،

از مسافران عزیز که قصد عزیمت به شمال دارن میخوام که تا چند روز آینده تشریف نیارین که اصلا وضعیت

جوی برای آب تنی مناسب نیست، دو هفته پیش رفته بودیم سمت فومن و ماسوله پیشنهاد میکنم

اومدین حتما برین بینظیره

پ.ن۲: صدای زنگ گوشی دینگ دینگ است که بدین وسیله اصلاح میگردد ، جیرینگ جیرینگ به صدای

النگو میگفتن  گویا ؟!

پ.ن۳: دوستان توجه داشته باشن به این نکته که من حس نوشتنم نمیاد اینقد مینویسم حسش بیاد چی میشه...!! در ضمن وبلاگ دوستان عزیزمو میخونم تا جایی که بتونم 

بفرمایید ادامه مطالب

 

ادامه نوشته