یاد باد آن روزگاران یاد باد (یه پست طولانی)

تقریبا دو هفته پیش بود که رفتم دانشگاه گیلان برای گرفتن مدرک اصل دوران کارشناسیم، وقتی دقایقی رو تو دانشگاه سابقمون (علوم پایه) درنگ کردم تا  زمان حرکت  اتوبوس های سازمان مرکزی برسه با دیدن اساتیدی که هر کدومشون تدریس دروس مختلفی  در دوره کارشناسی بر عهده اشون بود برگشتم به اون روزا

 روزهای نخست  یا بهتره بگم دو سه ترم اول کارشناسیمو چندان دوست نداشتم چون بر خلاف تصورم بسیاری از دروسی که ما باید تو ترم های اول پاس میکردیم اعم از فیزیک و ریاضی و شیمی و حتی زیست گیاهی  ربطی به رشته خودم نداشت( من زیست جانوری بودم) و حتی ترم اول ادبیات سه واحدی که بهمون ارائه شده بود و استادی که ازمون کل گلستان سعدی رو با معنی برای پایان ترم میخواست من و از اینکه وارد این رشته شدم یه جورای سرخورده و پشیمون کرده بود و اون همه شورو اشتیاقم برای ورود به دانشگاه به یاس بدل شده بود

 آخه شیطنتم در وجودم نبود که بگم سرو گوشم جنبیده و خلاصه از کاروان درسو تحصیل عقب موندم و ازونجایی که بنده اگه به درسی علاقه نداشته باشم به زور و فقط شب امتحان میخونمش به همین دلیل ترم های اول کارشناسی واحدامو با نمره های تاریخی زیبایی پاس میکردم که تا بدان زمان در کارنامه های پیشینم مشاهده ننمودمالبته به این آسونیام نبود و فشار روحی زیادی و تحمل می کردم

 اما شکر خدا با گذشت زمانو رفتن به ترم های بالاتر و تخصصی تر شدن درس ها و برگشت علاقه ی از دست رفته ام سیر صعودی معدلم رو ترم به ترم مشاهده میکردم تا جایی که ترم 8 بالاترین معدل این چهار سال رو آوردم و معدلمو تقریبا به 19 رسوندم ، البته باید اضافه کنم که اساتید ما بسیار سخت گیر بودن و نمره گرفتن ازشون کار حضرت فیل بود،  دوره ارشدم رو هم که خدا رو شکر بسیار دوس داشتم منهای پایان نامه که بسیار انرژی گیره و اعصاب خرد کن ولی من حیث المجموع دوره دوست داشتنی با تجربه های فروانی نه تنها در علم بلکه در زندگی برام بود و خدا رو شکر معدلمم خوب شد.

 اینا رو گفتم که بگم تو راه رفتن به دانشگاه تو ماشین  نمیدونم چطور شد که یه هو رفتم به دوره کودکیم، شاید روزهای نخست پاییزو  و حالو هوای مهر ماه  که هر کسیو به یاد اونروزا میندازه در فلش بک ذهنم بی تاثیر نبوده، سعی کردم ذهنمو متمرکز کنم به اولین روزهایی که پا به مدرسه گذاشتم، از کلاس اولم چیز چندانی جز اسم معلممون خانم سالمی و شعراییی و که تو مهدکودکو آمادگیو کودکستان یاد گرفته بودیم و روز اول برا ابراز وجود  رفتم و جلو روی بچه ها و معلم خوندم یادم نمونده، (کوچولویم کوچولو/صورتم مثل هلو و شیر تا بخوای مفیده مانند برف سفیده و  توپ سفیدم قشنگیو نازی / حالا بیایید بریم به بازی) ، یادمه تو دوره مهد کودکمون هر روز بهمون تغذیه میدادن، یه روز آش رشته  یه روزم تخم مرغ پخته و یه روزم شیرگرم با بیسکوییت مادر و حتی یادمه هر وقت که میخواستیم این شیر و بیسکوییت رو بخوریم حتما باید به فرمان مربی مهدمون شعر شیر تا بخوای مفیده رو یک صدا بدون اشتباه میخوندیم مبادا قسمتی از این شعر از کوچه باغ ذهنمون رخت بربسته باشه و ما نتونیم خواص مفید شیر رو قبل از نوشیدن در ذهنمون حک کنیم(جل الخالق)

یادمه مامانم وقتی مدرسش تموم میشد و  میومد دنبالم شیفت بعدی مهد کودکمون شروع شده بود و من روی یکی از نیم کت ها سرمو گذاشته بودمو به خواب ناز فرو رفته بودم، اخیش دلم برا خودم سوختو چه روزهای سختی رو مامانم اون روزا با داشتن و من و خواهرم دو تا بچه با فاصله دو سال و  شاغل بودن خودش میگذروندصبح ساعت ششو نیم میرفت مدرسه و بعد مدرسه هم تازه باید میومد دنبال ما و روزایی که پدرم زودتر مرخص می شد این کار به اون محول میشد و این پست بینشون ردو بدل میشد، گاهی یکی از دختر عمه هام که ابدا اصول نگهداری و برخورد با بچه رو بلد نبود میومد و پیشم میموند و من چقدر اونروزها از موندن پیش اون متنفر بودم و موقع رفتن مامانم اینا جیغ میکشیدم که من پیشش نمیمونم، گاهیم من و میذاشتن خونه مادربزرگا، چند تا از قصه هایی که برام میگفتن و هنوز یادمه و حتی شعرایی که به عنوان لالایی برام میخوندن، مادربزرگ مرحومم مادر پدرم خدا بیامرز بسیار آدم شوخ طبعی بود، یادمه یکی از لالایی ها رو به زبون گیلکی برام میخوند ، هنوز سوز صداش موقع خوندن  اون لالایی و هق هق گریه ای که راه مینداخت تو گوشمه( روزگاربیوفا بو مو نودونسم/ فلک از من جودا بو مو نودونسم) جهت ترجمه (مراجعه شود به گوگل ترانسلیت)

 کلاس دوم و سوم ابتدایی ویادمه دو تا معلم پیر داشتیم که بسیارهم تو زمان خودشون معلم نمونه بودن ، ولی من نمیدونم چرا هیچ گونه لبخندی  روی چهرشون مخصوصا از معلم کلاس سومم  به یاد ندارم در کنار اینا یه مدیرو دو تا ناظم خشن با چهره های مخصوص اوایل دهه 70 رو تصور کنید، اونها و سیستم اون موقع و استرس هایی که برا درس خوندن داشتیم و مقایسه میکنم با معلمای امروزی و سیستم نمره دهی به سبک ارزشگذاری، والله از بچه های امروزی که میشنوم اکثرا معلماشونو به اسم کوچیک ساناز جونو ندا جونو  مهتاب جون .... صدا میکنن و بسی مارو یاد رنج های کشیده هنگام تحمل چهره های اخمالومعلمامون در ازای خطای نکردمون میندازن

 کلاس دوم یادمه  دوستای بغل دستیم سمانه و سعیده  بودن و جلوییم که یه دختر بسیار تپل به اسم مرضیه  بود که دائم در حال غرغر کردن بود  الان خبری  ازش ندارم اما سعیده که بعدها هم کلاس دبیرستانم هم شد الان سال آخر پزشکیه و سمانه که سوم راهنمایی مجدد با هم هم کلاس شدیم  لیسانس حقوقه و هر دوشونم ازدواج کردن و همسر هر دوشونم پزشکن

 تا کلاس سوم با خواهرم هم مدرسه ای بودیم و بعدا که اون رفت مقطع راهنمایی من هم  کلاس چهارم مدرسمو عوض کردم و هجرت همیشه در زندگی باعث آغازو نو شدن دوبارست و من به چشم خودم دیدم این نو شدن رو هر چند سختی های خودش رو داشت اما این پوست انداختن تجربه مفیدی بود برای من ،دختری با حال و هوای کودکی ،

یادمه من و یکی دیگه از بچه های کلاس که بعدا اول دبیرستان هم با هم همکلاسی شدیم، رقابت شدیدی تو درس داشتیم  وابدا و اصلا آبمون تو یه جوب نمیرفت معلم عزیزم خانم رمضانی که هنوزم که هنوزه مهربونیاش تو ذهنمه ازونجایی که هر دوی مارو دوست داشت سعی در بهبود روابطمون داشت ولی من ازونجایی که دوست نداشتم زیر بار رفتارهای سلطه طلبانه و زورگویانه همکلاسیم برای مدریت اوضاع کلاس در مقام مبصر به سبک خودش برم به همین دلیل هیچ وقت دلم باهاش صاف نمیشد و هیچ رقمه تحمل رفتارهای زورگویانشو نداشتم و گوییا ماه تولدمون از بدو ورود به کره خاکی ابدا با هم مچ نبوده که هر گاه من تصمیم به دوستی و مودت میگرفتم باز هم به ناگاه رفتارهایی  از خود بروز میداد که این دوستی هیچ گاه رنگ عمق و علاقه به خود نگرفت

 یادمه اونروزا یه گروه تاتر تشکیل داده بودم که خودم سرگروه بودم مثلا و کارگردانی میکردم در حد تیم ملی و به مناسبت هفته بهداشت یه نمایش سر صف برا بچه های مدرسه خودمون و اجرای سرود تو اداره برا بچه های مدرسه های دیگه داشتیم، یادمه خیلی زیاد تو این کارا از خودم مایه میذاشتم و الان که فکرشوم میکنم میبینم واقعا استعداد کارگردانی و صد البته بازیگری و حتی موسیقی و شعر در من نهفته بود و صد افسوس که بالفعلش نکردم

  کلاس پنجم اما مقطع بسیار بسیار شیرینی برام بود، رفتن به بالاترین سطح مقطع ابتدایی حس جدیدی رو در من ایجاد کرده بود که قبلا تجربه نکرده بودم و بیشتر شیرینی لحظه هامو تو این مقطع مدیون هم کلاس بودن با دوستی هستم که در جوارش حس دوستی واقعی و چشیدم و هنوز با اینکه سالهاست با هم در ارتباط نیستیم طعم شیرینشو با برگشتن به اون روزا در کامم احساس میکنم، و این دوستی عمیق در حالی بود که ما رقبای شدیدی برای هم در درس بودیم، و من چه افتخار میکردم  در درون کودکانه خویش  به داشتن چنین دوست باهوش و زرنگ و مودب و درسخوانی  و در عین حال مهربانو دوست داشتنی و شاهد بودم که چگونه پا به پا و مکمل هم در اوج گرفتن برای کسب نمره عالی از آن مقطع بودیم چرا که  در آن زمان امتحانات  مقطع پنجم به صورت  به اصطلاح صحنه بود و صحنه به امتحاناتی اطلاق میشد که سوالاتش کشوری بود و با شنیدن اسم صحنه لرزه بر اندام ها مخصوصا دانش آموزان درس خوانی مثل من و دوستم می افتاد،  شیرینی لحظه های با هم بودنمان تا جایی بود که وقتی من به عنوان مبصر صف مجبور بودم در راه رفتن به خانه صف دانش آموزان را از ابتدا تا انتها مشایعت کنم" سروناز" عزیزم دستم را میفشرد و میگفت نرو و این دقایق با هم بودن را هم از من نگیر و حتی یادم هست که وقتی به سر کوچه خانه آنها که جلوتر از خانه ما بود میرسیدیم  بعد از  مدت طولانی گفتگو و سخن گفتن از آرزوهای دورو درازمان برای آینده وقتی با هم خداحافظی میکردیم   و اون میرفت سمت خانه شان من با قدم های آرام پشت سرش راه می افتادم و وقتی در نهایت برمیگشت و مرا میدید این حرکتم  ریسه خنده ای از ما راه می انداخت که صدایش کل کوچه را پر میکرد

حتی رویاهای باکلاس دوستم در دوران کودکیش را هم به یاد دارم، عاشق کشور آلمان بود و میگفت در آینده قصد دارد برای گرفتن تخصص مغزو اعصاب به این کشور سفر کند، اون موقع ها خیلی استرسی بود، یادم هست یک بار من و او برای اجرای دکلمه ای مشترک به مناسبت جشن های پیروزی انقلاب "از آن دکلمه هایی که دست را تکان میدهیم" راهی کانون زینبیه شدیم که وسط دکلمه اجرا کردنمان یه هویی دیدیم سروناز جانمان رنگش گچ شده و جو محیط بد جور بر او حاکم شده و قادر نیست باقی دکلمه را به یاد بیاورد، سروناز الان یک خانم دکتر داروساز فارغ التحصیل از دانشگاه تهران است،

 آخرین ارتباطم با او برمیگردد به سال سوم راهنمایی و جشن کوچکی که به عنوان گودبای پارتی گرفته بود  و بعد از آن  به علت قبولی خواهرش که دختر  فوق العاده باهوشو با استعدادی بود در رشته پزشکی دانشگاه تهران  با خانواده اش به  پایتخت کوچ کردند. البته یک بار از یک دوست مشترکمان چند سال پیش شنیدم که سراغ مرا از او گرفته

 دو شب پیش هم عروسی یکی از دوستان بود که یادم هست در همان مقطع پنجم دبستان من و او را با هم برای گرفتن جایزه جهت حل کردن یک مساله ریاضی که تا آنجا که یادم می آید گوییا مساله سختی بوده که بزرگان علم ریاضی از حل آن عاجز بودند به سر صف  فرا خواندند، البته عروسی مذکور رو ما از طرف دوماد که همسایمون بود دعوت بودیم، البته گمان نمیکردیم که این همکلاسی سابق همسر همچین شخصی شود، گمان نکردن که گناه نیست هست؟

اول و دوم راهنمایی رو در مدرسه فرهنگیان مدرسه ای که مامان خودم مربی  پرورشی مون بود زیر نظارت های دقیق مامان و از نزدیک سپری کردم، با اینکه اونجا هم مثل همیشه دختر خوب و حرف گوش کنو درس خونی بودم و نمره هام مثل سابق عالی بود (یکم خودمو تحویل گرفتم فقط یه کم)ولی این رو لاجرم عده ای از بچه ها که حس حسادتشون گل میکرد میذاشتن به حساب اینکه معلمهامون با مامانم آشنا هستن

 فروزان دوست این دورانم  بود ولی دوستیمان چندان عمیق نبود و یک دوست دیگرهم داشتم که الان اسم کوچکش از ذهنم رفته ولی تا آنجایی که یادم هست به فامیل همه صداش میکردن و فامیلیشم گلدوست بود  دختر خوب و مهربانی بود،

و زینب رقیب درسی ام که باز هم از آنها بود که جوی آبهامان از هم سوا بود فعالیت های هنری و فوق برنامه ام کماکان در این مقطع ادامه داشتو یادمه نمایشنامه های طنزی رو سر صف اجرا میکردیم که با یاداوریشون هنوز هم لبخند بر لبم جاری میشه

 سوم راهنمایی اما اتفاق خجسته ای برام افتاد، با رفتن مامانم به مقطع دبیرستان من هم مدرسه فرهنگیان با ساختمان مندرس و فاصله طولانی که از منزلمون داشت رو رها کردم و در مدرسه نمونه مردمی که وصف حال دانش آموزان با استعدادش که کمی از فرهنگیان نداشت که صد البته با ورود به آن متوجه شدم که صدها بار بهترو باهوش تر از هم کلاسیهای سابقم هستند و دیگر نگاه های حسادت بارشان را نیز مجبور به تحمل نیستم ، ثبت نام کردم، آنجا  دوستی من و سروناز از سر گرفته شد اما ما دیگر هم کلاس نبودیم، کلاسش به علت اسم فامیلش که بر خلاف من  در ابتدای حروف الفبا قرار داشت با من فرق میکرد

 این دوره را هم دوست داشتم فضای مدرسه را بسیار بازتر از آنچه که تا آن زمان تجربه کرده بودم یافتم، یادم هست روز اول مدرسه وقتی وارد کلاس شدیم محدثه  مبصر کلاسمان که بعدها با هم صمیمی تر شدیم با خط درشت  روی تخته سیاه نوشت تایتانیک، فیلم معروفی که آن زمان تازه اسمش بر سر زبان ها افتاده بود و دانستن نامش حتی بدون اینکه فیلم مذکور را دیده باشی کلاس محسوب میشد و من متعجب ازین که چگونه به خود جرات درج نام چنین فیلمی را میدهند،  یا همان روز شاهد بودم که مونا یکی از هم کلاسیهایم روی نیمکتها یه لنگه پا دنبال دوستش میکرد تا لنگه کفشی  که از پایش قاپیده و فرار کرده را باز پس گیرد و در نهایت دوستش آن را به میخی که بالای تخته سیاه بود آویزان کرد، ومن دهانم از حیرت این شیطنت های بدون واهمه از معلمی که هر لحظه ممکن است سر برسد باز مانده بود ،  و چه آزادی بیانی را در آن روز با شنیدن حرفهای گوهر بار بغل دستیم که دختری به اسم مهدیه بود درک کردم  که تا بدان روز از دختری بدین سنو سال ندیده بودم ( بس که مثبت بودم) این مهدیه خانم عکسی را از خودش به من نشان داد و با اعتماد به نفسی تاریخی فرمودند که ببین این عکسمو، هر پسری این عکس و ببینه غش میکنه بس که خوشکلم و من مانده بودم که چشم مبارک را بابت اعتماد به نفسش چهار تا کنم یا بابت  این آزادی بیانش در ارتباط با عناصر ذکور

 این مقطع بی شک یکی از بهترین مقاطع دوران مدرسه ام بود چون در محیط جدید و مابین آن همه هوش و استعداد که الان  میتوان ضرس قاطع به جز چند نفر اکثر آنها را پزشک و مهندس فارغ التحصیل از عالیترین دانشگاه های کشور دانست به معنای واقعی کلمه توانستم خودم رو مطرح کنم و نشان دهم که چیزی از آنها کم ندارم و خوشبختانه معدلم هم 20 شد کما اینکه دوستان خوبی را هم در کنارم داشتم

 سال اول دبیرستان را قدم در مدرسه ای نهادیم که باز هم مادر جان به عنوان مربی پرورشی مشایعتمان می کردند، و دیدارها با بعضی هم کلاسی های دوران ابتدایی تازه شد و دوباره در کنار هم و در یک کلاس روی یک نیمکت نشستیم، مخصوصا آن دوست کلاس چهارممان که آبم با او در یک جوب نمیرفت و البته یکی دیگر از دوستانم که بعدها در دوران دانشگاه و زمانی که درسش تمام شد اتفاق بدی برایش رقم خورد که نمیخواهم در موردش سخن بگویم فقط  تاسفم را ازین که دیگر فرصت زندگی کردن ندارد بیان میدارم و فاتحه ای برای آرامش روحش روانه میکنم

  این سال را هم در میان رقیبان سر سختی پشت سر گذاشتم، از سال اول دبیرستان کلاس های تعلیمات اجتماعیش در ذهنم حک شده که چگونه بعد از اتمام درس معلم زمانی که درس داده شده را از ما طلب میکرد به دلیل قد بلندم که مرا راهی نیمکت آخر کرده بود از ردیف آخر کلاس برمیخواستم و مو به مو تمام آموخته هایم را همچون سمیناری ارائه میدادم

 سال دوم دبیرستان سال تعیین کننده سرنوشت تحصیلیم بود و من که در ذهنم حک شده بود که برای آینده ام تنها دو انتخاب آن هم فقط در رشته های ریاضی و تجربی خواهم داشت بنابر جوگیریات آن زمان و انتظاری که دیگران از من داشتند، نه بنابر صرفا علاقه شخصی رشته تجربی را برگزیدم که اگر خدا بخواهد رشته پزشکی را در کنکور قبول شده و آرزوی والدینم را مبنی بر خانم دکتر شدن محقق سازم

 در همین سال بود که در مسابقات سرود مقام دوم کشوری و مقام اول منطقه را در شهر ارومیه کسب نمودیم و خاطرات به یاد ماندنی از تمرینات آن سرودهای شاد گیلکی در ذهنمان حک شد

 یکی از آن خاطرات مربوط می شود به زمانی که بعد از کسب مقام از ما در مراسم گوناگون برای اجرا دعوت به عمل می آمد، در یکی ازین مراسم که از طرف بسیج استان برگزار شده بود جلوی بسیجیان محترم روی سن ایستاده و مشغول خواندن سرود با عنوان "ای شهید" بودیم، ریتم سرود بدین شکل بود که در انتهای آن جمله ی" ای شهید" چندین بار به صورت اپرایی تکرار می شد،  و سرگروه  مان شروع به خواندن دکلمه بسیار بغض آوری در مدح شهیدان می کرد و میگفت "ای شهید ای شاهد ای که فرشته ها بر تو سجده کردند" و ... و ما همچنان یک صدا میگفتیم ای شهید 

 آقای فیلمبردار هم مشغول گرفتن فیلم از ما قهرمانان  عرصه ملی بودند که یک دفعه با صدای بووووووومممممممممم! یک پای فیلمبردار بخت برگشته  در  یکی از جعبه های خالی جلو سن که با موکت پوشیده شده بود و گوییا تذکر لازم را بدیشان نداده بودند فرو رفته و دوربین مذکور همراه صاحبش واژگون شده و این ما بودیم که با دیدن این صحنه جلوی روی برادران بسیجی پخ و پخ خنده هایمان را بروز داده تا مبادا در دهانمان قلمبه گردد و آخر مگر میشد با دیدن این صحنه خویش را کنترل نمود و مادرجانمان که به عنوان مربی پرورشی مسئول گروه بوده و بلند گو بدست بودند ما را با چشمو ابرو دعوت به آرامش میکردند در حالی که چهره خودشان مملو از خنده های فروخورده ای بود که آماده انفجار بود و شما تصور نمایید که ما این واژه ی شهید بغض آلود را چگونه با صداهای موجی همراه خنده مان تکرار نمودیم،  هی! یادش به خیر گروه پرانرژی داشتیم

 یکی از اعضای گروهمان که خیلی شوخ هم بود عروس همان عروس خانم دو شب پیش شده است، یعنی با برادر عروس خانم عروسیه  دو شب پیش پیمان ازدواج بسته، خوشبخت بشوند انشالله!

دبیر زیست شناسی سال دوم دبیرستانمان را بسیار یاد میکنم و فاتحه ای نثار روحش! از جان و دل برایمان مایه میگذاشت، اواخر به دلیل بیماری سرطانی که در جانش رخنه کرده بود هر چند جلسه درمیان غیبت میکرد و در نهایت... یادش گرامی!

سال سوم و پیش دانشگاهی هم هر کدام در مدرسه های جداگانه ای سپری شد و دیگر مادرم در این مدارس همراهم نبود و در هنرستان به عنوان معاون مشغول به کار شد

 آغاز سال سوم دبیرستانم همراه شد با ورود خواهرم به دانشگاه ، و تحصیلات عالی را در شهری نزدیک به شهر خودمان آغاز کرد،  و از آنجایی که فرزند بزرگتر بود جو خانه مان بسیار زیاد تحت تاثیر کنکور خواهرم قرار داشت

یادم هست که در همین سال دبیر تاریخی داشتیم که  علاقه من را به درس تاریخ با اینکه با رشته ام چندان مرتبط نبود چند برابر کرد و خدا را شکر که نمره دلخواهم 20 را ازین درس گرفتم، گاهی فکر میکنم کاش از اول علوم انسانی را ادامه داده و در دانشگاه تاریخ می خواندم

 خاطرات این دو سال آخر بیشتر مربوط میشود به کلاسهای مختلف که برای آمادگی کنکور میرفتم و صد البته که اگر الان برگردم به آن دوران شاید فقط کلاس زبانم را تکرار کنم ، چون هیچ کدامشان هیچ سودی برایم نداشتند،

اوایل سال 1382 روزهای آخر دبیرستانمان هم به پایان رسید و من مشغول درس خواندن برای کنکور شدم، متاسفانه  در اثنای درس خواندنهایم بود که مادربزرگم همان که وصف لالایی هایش را گفتم از بین مارفت، یاد تخم مرغ رنگی هایی که به نوه هایش عیدی میداد به خیراواخر عمرش را دیگر نمی توانست خوب راه برود ،  یادش گرامی ، امیدوارم روحش در آن دنیا شاد باشد

 بسیاری از مراسمش و پذیرایی از افرادی که تا مدتها برای عرض تسلیت می آمدند در منزل ما یعنی پسر بزرگ و تنها پسرش برگزار شد و علی رغم  اینکه کنکورم نزدیک بود بسیار از درس ها و برنامه ریزیم عقب افتادم اما خدا یاریم کرد و با توجه به اینکه سر جلسه کنکور بر خلاف خیلی از افراد استرس چندانی در وجودم حس نمیکردم توانستم رشته زیست شناسی را در یک دانشگاه خوب قبول شوم ، البته گاهی فکر میکنم اگر یک سال دیگر پشت کنکور میماندم مانند بسیاری از دوستان نزدیک هم کلاسیم که تقریبا همه  یک سال ماندند و پزشکی یا دندان و دارو قبول شدند من هم شاید الان خانم دکتر بودم، ولی خب عیب بزرگم این است که من آدمی نیستم که بخواهم عمرم را پشت درهای بسته بگذرانم  البته پدر و مادرم هم ممانعتی برای رفتنم ایجاد نکردند

  القصه که این بود حکایت عمری که در فصل درس و مدرسه کتاب زندگیم ورق خورد، خیلی ها دوست دارند که به عقب برگردند ولی من هیچگاه چنین رغبتی را در وجودم حس نکردم شاید به خاطر این است که همیشه منتظر آینده و اتفاقات بهتریم که برایم رقم خواهد خورد، انشالله!

 

پ.ن: این ها خاطرات مهرانگیز مدرسه ام بودند، شاید در پست دیگری در آینده نه چندان دور  از خاطرات بخش دیگر زندگی کودکی و نوجوانیم بنویسم

 

 

دورترین فاصله ها نزدیکه/شرطش اینه که تو مقصد باشی

دوباره دلم برات تنگ شده

از غم دوری تو تب کردم

من مقصرم خودم می دونم

همه روزامو خودم شب کردم

 

من همش بهونه آوردم که

راه خونه ی تو خیلی دوره

اما عشق تو مث بارون شد

داره چشم های منو می شوره

داره چشم های منو می شوره

من به عشق تو پر زدم

تا دوباره پیش تو اومدم

چشم من رو به احساس تو وا شد

قلبم از خودش بی خوده

مثل  کفتر ها هوایی شده

زیر نامه عشق من امضا شد

زیر نامه عشق من امضا شد

خودت امشب همه چی رو خوندی

از نگاه من عاشق پیشه

بهترین صحنه عمره، وقتی

چشم من از عشق تو تر می شه

یه صدایی توی گوشم می گفت

حق نداری که مردد باشی

دورترین فاصله ها نزدیکه

شرطش اینه که تو مقصد باشی

شرطش اینه که تو مقصد باشی

پ.ن: زبان حال اینروزهای من با امام رضا