حوای بی آدم
نه اینکه عاشقی حال خوشی نیست / نه اینکه زندگی بی عشق میشه
فقط کاش بین این حس های مبهم / بفهمم آخرش چی عشق میشه؟!
نه اینکه عاشقی حال خوشی نیست / نه اینکه زندگی بی عشق میشه
فقط کاش بین این حس های مبهم / بفهمم آخرش چی عشق میشه؟!
هر انسانی در طول زندگی خودش یک سری قوانین داره که این قوانین یا اصول یک
جایی از زندگی، شاید بشه گفت در اوان دوره نوجوانی و جوانی شکل و شمایل تازه
ای به خودش می گیره، لزوما قرار نیست که این قوانین و ماده هاش صحیح باشند، و
بر اساس اصل و حقیقت وجودی هر انسانی در وجودش تبیین شده باشند، بلکه این
قوانین بر اساس واقعیت موجود در زندگی هر بشری توسط خود اون فرد طراحی
میشن، محیط و اتفاقات اطراف، تربیت و فرهنگ موجود در اطراف اون آدم هستند که
مستقیما بر این قوانین تاثیر دارند و ازون ها براش یه تابو می سازن، پس خود این
قوانین هم اثرات زیادی در شکل گیری سایر قوانین وجودی دارن، چیزی که در مورد
این قوانین اهمیت داره نوعشون و صحیح و غلط بودن اونهاست، واقعا چطور میشه
فهمید که این قوانین همون چیزیه که باید باشه یا برگرفته از شرایط و افکار اشتباه
حاکمه که روی قوانین ذهنی ما اثر گذاشته؟ اصلا وجود این قوانین ضرورت داره ؟ و
عدم وجودش هرج و مرج تلقی میشه؟ آیا انعطاف پذیری در مورد قوانین درونی و تغییر
قوانین بر اساس تغییر شرایط کار درستیه؟ طرد شدن از طرف اطرافیان تاثیر گذار در
تبیین این قوانین چقد میتونه در عدم انعطاف پذیری ما تاثیر داشته باشه؟
چه شباهت هایی بین قوانین حاکم در وجود شما و اطرافیانی که با هم در یک
محیط رشد داشتین وجود داره؟
چند درصد این قوانین ذهنی بین افراد موجود در یک اجتماع و محیط با هم
متفاوته؟ و ...
خیلی دوست دارم نظرتون رو راجع به این قوانین و سوالات مطرح شده بدونم تا
انشالله سر فرصت تو یک پست دیگه باز هم راجع بهش بنویسم
تو را من چشم در راهم بیا مهدی! اگرچه...
رو سیاهم!
پ.ن: چقد این آهنگ بهنام صفوی و که گذاشتم رو وبم دوس دارم![]()
تا جایی که فهمیدهام قرار نبوده این قدر وقتمان را در
آخورهای سرپوشیدهی تاریک بگذرانیم به جای چریدنِ
زندگی و چهار نعل تاختن در دشتهای بیمرز.
قرار نبوده تا نم باران زد، دستپاچه شویم و زود چتری از
جنس پلاستیک روی سر بگیریم مبادا مثل کلوخ آب
شویم.
قرار نبوده اینقدر دور شویم و مصنوعی. ناخنهای
مصنوعی، دندانهای مصنوعی، خندههای مصنوعی،
آوازهای مصنوعی، دغدغههای مصنوعی.
حتماً قرار نبوده بزهایی باشیم که سنگنوردی مصنوعی
در سالن میکنند به جای فتح صخرههای بکر زمین.

هر چه فكر میکنم میبینم قرار نبوده ما اینچنین با بغل
دستیهایمان در رقابتهای تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم
جانور بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و
دندان به هم نشان دادن برای چیست؟
قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر
روی زمین خدا راه برویم، بعید بدانم راه تعالی بشری از
دانشگاهها و مدرکهای ما رد بشود … باید کسی هم
باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نیلبک بزند با
سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات
چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که
آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از
جا برخیزد و حرکت کند…
قرار نبوده این همه در محاصرهی سیمان و آهن، طبقه
روی طبقه برویم بالا،
قرار نبوده این تعداد میز و صندلیِ کارمندی روی زمین
وجود داشته باشد، بیشک این همه کامپیوتر و
پشتهای غوزکردهی آدمهای ماسیده در هیچ کجای
خلقت لحاظ نشده بوده؛
تا به حال بیل زدهاید؟ باغچه هرس کردهاید؟ آلبالو و انار
چیدهاید؟… کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب
رفتهاید؟ آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه
نیست… این چشمها برای نور مهتاب یا نور ستارگان
کویر، برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن
به جاریِ آب شاید، اما برای ساعت پشت ساعت، روز
پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی
مانیتورها آفریده نشدهاند.
قرار نبوده خروسها دیگر به هیچکار نیایند و ساعتهای
دیجیتال بهجایشان صبحخوانی کنند. آواز جیرجیرکهای
شبنشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی
طبیعت باشد برای به خواب رفتن ما تا قرص خواب لازم
نشویم و اینطور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.
من فکر میکنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن
غم نان، بشود همهی دار و ندار زندگیمان، همهی
دغدغهی زنده بودنمان.
قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون
مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و
زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.
قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم و سی سال بگذرد
از عمرمان و یک شب هم زیر طاق ستارهها نخوابیده
باشیم.
قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید
عالمتاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم.
قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان
یکبار هم بیواسطهی کفش لاستیکی/چرمی یک
مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.
قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به
نشانهی سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن
برای هم بفرستیم.
چیز زیادی از زندگی نمیدانم، اما همینقدر میدانم که
اینهمه “قرار نبوده”_ای که برخلافشان اتفاق افتاده،
همگیمان را آشفته و سردرگم کرده…آنقدر که فقط
میدانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما
سردر نمیآوریم چرا.
منبع: ایمیل دریافتی
