نقطه سر خط

بسم الله الرحمن الرحیم

پای چپم  وقتی از پله میومدم پایین رو آخرین پله پیچ خورد، گچ گرفتم

 

دکتر گفت رباط  جلویی مچ پا  که خیلیم مهمه کش  اومده

 

دو هفته باید تو  گچ باشه تا ترمیم بشه

 

الان بغضم گرفته در حد  تیم ملی ۹۸ فرانسه که امشب

 

نمیدونم با کی بازی داشت و من تو مطب دکتر بودم  وندیدم

 

منتظرم مامان بیاد آمپولمو بزنه، برقا رو که خاموش کرد مراسم اشکریزان بپا کنم

 

 با یه پا  خیلی سخته  لی لی راه رفتن

مجبورم رو همین که تو گچه  وگفته اصلا نباید بذاری  زمین فشار بیارم

تا فردا یه عصایی چیزی دستم برسه

وقتی از پله ها کشون کشون اومدم بالا به طور موقت رفتم تو جایگاه بعضی

مهمونای  برنامه ماه عسل، هرچند همونموقع هم حسشونو درک میکردم

 چی بگم  ؟! تجربست دیگه

خدایا شکرت!

 

 

سلامی چو بوی خوش رمضان

بسم الله الرحمن الرحیم

تبریک بابت برد تیم ملی والیبالمون در مقابل آلمان

یعنی اگه خواهش بیشمار دوستان مبنی بر آپ کردن وبلاگ در قسمت نظرات نبود

من حالا حالاها خیال به روز رسانی را نداشتم

 

آقا قبلش بگم پستم طولانیه دیگه خیلی وقته ننوشتم جبران کنم

 

حلول ماه پرفیض رمضان بر شما مبارک! نماز و روزه هاتان قبول درگاه حق تعالی

 

هی! یادش به خیر! انگار حال و هوای خوب ماه رمضونم داره برامون به خاطره تبدیل میشه،

دلم برای اون حسای خاص و ناب سحر و افطار تنگ شده

چرا اون حسا نمیاد یا خعلی کم  میاد سراغم؟

یادمه یه سالی نه چندان دور تقریبا ۶-۷  سال پیش  وقتی ماه رمضون اومد

انقدر توش توبه واستغفار کردم  که مطمانم یعنی مطمانما که میگم،  آخرش دلم صاف تر از آینه

 و زلالتر از آب  مثل روز اول تولدم شد،خیلی دور افتادم ازونروزا

احساس میکنم خود واقعیم نیستم شایدم نه،  اصلش همینه، به همین سادگی به همین خوشمزگی

 حتما که نباید خودتو سیاه و کبود کنی در درگاه الهی!

ولی چرا خود الانمو دوست ندارم؟

یعنی اگه من دور افتادم از همه اون تصوراتی که یه عمر به عنوان یک انسان خوب

تو ذهنم نقش بسته بود و جزء قانون ذهنیم شده بود، من آدم  بدیم؟

یعنی قانون ذهنی من و خواست خدا یکیه؟

نمیدونم....

من هیچی نمیدونم

خب ازینا که بگذریم میرسیم به سفرم که هی خداروشکر خوب بود

مخصوصا نیمه شعبان که نزدیک خونه خالم اینا بسی جشن و سرور بود

چقد شلوغ! چقد مداحی اونم تو محل و کوچه! چه دیزاینی!

چقد چراغا و ریسه های رنگی! چقد شیرینی و کیک و شربت و بستی!

خداییش کیف کردم، تو کوچمون که چه عرض کنم در کل شهرمونم که چه عرض کنم

در کل استانمون ازین خبرا نیست لااقل من تا حالا ندیدم

مصاحبه هم که قبلش بود، بد نبود شکر خدا ، دو تا مقاله و یه پوستر از پایان نامم داشتم

نمیدونم باید به قبولی امید داشته باشم یا نه ، توکل بر خدا همه چیو سپردم دست خودش

 

دیگه اینکه ایروزا شدیدا سرم شلوغه، علیرضای خاله و مامانش

ده روز اول ماه رمضونو اینجان

ازونطرف بابا جان باز هم طبع معماریشون گل کرده و طبقه بالا رو که بهارخوابه

دارن به طبقه کامل تبدیل میکنن البته نه خودشون، کارگرهای محترم، خیلی وقته میگفت

و با مخالفت شدید من و مامان مواجه میشد

 اما ازون جایی که مرغ بابای ما غالبا یک پا دارد بالاخره طی حرکتی انتحاری 

 استارتو زدن، حالا ازونطرفم چون خونمون دو واحدیه

  و مستاجرمونم اول تیر رفتن، مامان جانمون هم اعلام داشتن که دیگر قادر به بالا رفتن

 از پله ها نبوده(خیلی وقته با بابا تو اتاق هم کفن هر دو آرتروز شدید دارن)

 قراره که بعد ماه رمضون به طبقه پایین نقل مکان کنیم  و این خود مستلزمه تغییراتیست

چون هم کف و حیاط به طبقه بالا یعنی همین که الان توشیم مربوطند باید برن اونطرف و

جزء طبقه اول بشن، دیگه خلاصه اوضاع بدجوری پیچیده و در هم بر هم شده 

و بعد ماه رمضونم یه اسباب کشی افتادیم

واینک  این منم یک عدد نرجس که از صبح کله سحر صدای چکش کارگرها

 از بالای سقف گوشهایم را مینوازد بعد ازونطرف برا سحرم که بیدار میشم

و ازونطرفترش اصلا زمانی که جناب علیرضا خان بیدارن

ما اجازه خواب نداریم که

 روزه ام که میگیریم روزا هم طولانی خلاصه اندکی سخت است

از صبح یه لنگی سرپام

 تازه میخوام تو این اوضاع خودمو برا آزمون زبان که تو مرداده آماده کنم

البته دیروز یه چیزی دیدم از سایت وزارت بهداشت خوشبحالم شد، آزمونش تو رشت هم برگزار میشه

نیست من خعععلی از هر نظر آماده ام  فقط مکانش مشکلم بود که بحمدالله اونم حل شد

خب دیگه از چی بگم؟

آهان  دو روز قبل ماه رمضونم  دوماد محترممان مرخصی گرفتن

بلاخره طلسمو شکستیم رفتیم دیلمان جای دوستان خالی عجب منطقه خوش آب و هوایی

رفتیم اون بالاها تا قله ناهارو موندیمو عصری دیروقت برگشتیم

تو راه برگشتم یه عکاسی محلی بود

خواهرمو دومادمم یه عکس با لباس محلی گرفتن اونجا ولی علیرضا رو

هر چی بش گفتیم نپوشید بچمون تازه از خواب بلند شده بود حوصله نداشت

 عکسش خیلی جالب و طبیعی شده انگار واقعا خواهرمو دومادم

 از اهالی ملات آباد روستا اند، کلی خندیدم و اذیتشون کردم

خودمم حسش نبود عکس بندازم

آهان گفته بودم علیرضامون کچل شد، کلی قیافش تغییر کرده

بچمون ۱۵ تا لغت انگلیسی و معنیشو یاد گرفته یعنی مامانش بهش یاد داده

یه دونه هم خودم دیشب بهش آموختم  در حالی که کلیپس سرمو شکل پرنده در آسمون

 پرواز میدادم گفتم پرنده میشه "برد" با چند بار تکرار

 صبح که بچمون بیدار شد از خواب، پرسیدم ازش بلد بود

  بزن اون کف قشنگرو به افتخار این بچه باهوش

 

دیگه اینکه  عرضم به حضورتون آهان یکی از دوستان و همراهان وبلاگ فرمودن

دیر آپ کردم ،  مشکوک میزنم!  در پاسخ باید بگم:

 هیییی روزگار! ایکاش مشکوک میزدم

یه نکته ای در مورد روزه داری و روزه خواری

 این کلاس  زبانی که ما میریم استادمون  خیلی توپه از لحاظ علمی، 

 بعد خیلیم میخواد اظهار بدارد که بله بنده همه افکارو میپذیرم  همه چی برام حل شدست

 خععععلی فکرم بازه و خلاصه کلا مخ مخه مخالفه

  بسی امیدوار بودیم که ماه رمضون امسال از سنت حسنه چای آوردن

برا کسانی که روزه نیستن دست برداره، لااقل به حرمت روزه داران

ولی خب هچون سال گذشته امسال هم به نظر اونایی که روزه ندارن احترام نهادن 

و به رسم عادت روزای عادی، چایی آوردن برایشان از نوع  تووپ و دیشلمه

 اونام انگار نه انگار زدن تو رگ، گمونم تفریبا کل کلاس بودن

جل الخالق دورو زمونه ای شده هیشششششش کی روزه نمیگیره

بله الان توجه فرمودین که چی  شد؟

 احترام افرادی که به دلایلی نمیتونن روزه بگیرن واجبتره از روزه داران

شایدم احترام اکثریت واجبه، نمیدونم خلاصه احترام یکی این وسط واجبه

 که متاسفانه گویا ما جزئش نبودیم

پ.ن: ادبیات  پستمو رو داشتین؟! نه گویا واقعا مشکوک میزنم، خودمم به خودم شک کردم

پ.ن: ماه رمضونه باحالم آرزوست

پ.ن: طرفای شما زولبیا و بامیا کیلو چنده؟

پ.ن: خدایا در این ماه عزیز از زندان نفسمان رهایمان ساز

پ.ن:   تو دعاهای افطار و سحر منو فراموش نکنین