سفر به دیار یار (ادامه)
تا بالاخره بعد از رفع و رجوع چند مشتری کار چاپ به اتمام رسید و ما مشغول تنظیم و توضیح در مورد صفحه بندی ها شده و مشغول انتخاب جلدی بودیم که بنا بر دستور آیین نامه می بایست آبی تیره باشد که در همین حین تلفن همراهمان به صدا درآمد و دخی عزیزمان متذکر شدند که مبادا تنهایی طی طریق کرده و رهسپار منزلشان شویم که با همسرشان در راه بازارچه اند،![]()
و قرار بر این شد که فردا روز راس ساعت 10 صبح کارمان را تحویل بگیریم، و در ازای هر جلد مبلغ هشتاد هزار ریال به سبب آنکه پشت جلد تمامی ندار نامه به زبان لاتین زرکوب میشود بپردازیم که نصف این مبلغ را جهت کسب اعتماد خانم مغازه دار گذاشته و بقیه را فردا صبح پرداخت نماییم، بعد از انجام امور، شب را خرسند از اتمام کار، با دلی آرام و نهادی روشن سر بر بالین نهاده
و فرداروز راس ساعت 10 صبح بر در آن مغازه امید حاضر شده تا صحافی ها را تحویل بگیریم که چشممان به جمال یک باب مغازه با کرکره پایین روشن شد
، فی الفعل طی تماسی علت را از صاحب مغازه جوییا شدیم
که ایشان در نطقی تاریخی فرمودند که من با شما تماس گرفتم خانم ... ولی شما در دسترس نبودید
، و من که از شدت عصبانیت
سر از پا نمیشناختم مراتب اعتراض خود را اعلام داشته و بد قولی ایشان را متذکر گشتم
و قرار شد بعد از ظهر مجددا برای تحویل کار راهی بازارچه شوم، و یار بود که دلدارش را که دلش از زمانه لاکردار به تنگ آمده بود و با پای پیاده، پیاده رو های منتهی به مسیر منزل دخی جان را طی میکرد به حضور پذیرفت
و چشم را که گشودیم خود را بر سر قبر خواجه شیرازی در حال خواندن فاتحه دیدیم
و افسوس دل بود به جهت نداشتن دیوان حافظ برای تفال که چه جایی بهتر از جوار سرای ابدیشان برای گرفتن فال!
با نگاهی به اطراف دو دخترخانم را دیدیم که کتاب به دست زیر یکی از طاق های اطراف حیاط نشسته و مشغول صحبت بودند ، خود را به نزدیک آن دو رسانده و بعد از سلام و عرض شرمندگی
کتاب را برای دقایقی به امانت گرفته و مشغول ردیف کردن نیات و گرفتن فال شدیم
، بعد از تفال به حضرتش مجددا راهی قطعه آرامگاه شده و فاتحه نثار روحش نموده و راهی منزل گشتیم، در راه برای اینکه خستگی مسیر از تنمان بیرون رود خود را به خوردن کاسه ای ذرت مکزیکی مهمان کرده
و در پارکی که در مسیرمان قرار داشت جهت میل نمودن ذرتها توقف کردیم و الحق که چقدر در آن هوای سرد به مذاقمان خوش آمد، بعد از تناول ذرت پسر بچه ای که در آن حوالی مشغول فروختن گل نرگس بود به ما نزدیک شده و ما هم که عاشق گل نرگس، دسته گلی برای تقدیم به دخی جانمان خریداری کرده
و این ما بودیم که با خرید آن دسته گل مورد هجوم آماج پسربچه های دیگر برای خرید گل از آنان قرار گرفتیم
و از آنجا که کیفمان در خطر تخلیه اسکناس یافتیم
فرار را بر قرار ترجیح داده و محل را ترک نمودیم
، در حین فرار آوای یکی از آن پسر بچه ها بود که در گوشمان پیچید: "خانم شما چقدر خسیسید"!
عصر آن روز مجددا برای گرفتن صحافی مراجعه کردیم و چه زیبا جمله ای خانم مغازه دار در بدو ورود تقدیمان کرد که " سلام خانم بدقول"
و ما هم سنگ پای قزوین را که دیدیم طی نطقی اعلام داشتیم که دست پیش میگیرید پس نیفتید؟
و مراتب اعتراضمان را بابت بدقولیشان اعلام داشته و جویای این شدیم که جمله فوق الذکر را به چه دلیلی بر زبان راندند که ایشان در نطقی تاریخی اعلام داشتند که تلفنتان در دسترس نبوده و همچنان ماییم و حل مساله چند معادله چند مجهول بین بدقولیمان و در دسترس نبودن خط تلفنمان که در همین حین متوجه شدیم که در ابتدا و انتهای جلد قبل از شروع صفحات اصلی دو برگ سفید به جای یک برگ نهاده اند و یکی دو جایی خودمان اشتباه نمودیم و مجددا بدون در نظر گرفتن اشتباهات خودمان مراتب اعتراضمان را بابت آن بدقولی و این اهمال اعلام داشته و گفتیم که ما وقتی پول را کاملا پرداخت میکنیم که صحافی نیز کامل باشد و ایشان با اشاره به اشتباهات خودمان متذکر شدند مبلغی اضافه بابت باز کردن و سر هم کردن دوباره باید پرداخت کنیم
و ما در شگفتیم از زرنگ بازی این ملت !
و از آنجایی که به تعطیلات اربعین برمیخوردیم قرار شد بعد از تعطیلات کار را تحویل بگیرم، عصر روز اربعین را راهی شاهچراغ شده و بعد از عرض ارادت خدمت آفا احمدبن موسی و خواندن نماز مغرب و عشا رهسپار منزل شدم، یکی از موارد مهمی که طی این مدت برایمان بارها مرور شد و ما مجبور به انجامش بودیم بازی قایم باشک یا قایم موشک بود
که راه و بیراه توسط دخترکان دخی جانمان از ما درخواست میشد
و هر از چند گاهی با جمله نرجس جون بیا بریم بازی کنیم مواجه میشدیم
، و ما میماندیم با دو عدد وروجکی که نمیدانستیم چه جوابی جز چشم بهشان بدهیم
، و امید است که با این تعداد بازی که انجام دادیم در آینده با شرکت در مسابقات جهانی قایم باشک قهرمان شویم
، بعد از تحویل گرفتن صحافی
طی تماسی با استادمان جویای احوالات و محل استقرارشان جهت گرفتن امضاهای خود صحافی و چند فرم تحویل نسخ پایان نامه و ارزشیابی مقاله هایمان شدیم که فرمودند تا هفته آینده در شهر کازرون اقامت دارند
و بعد از سبک و سنگین کردن اینکه آیا امضاهای مربوطه ارزش یک بار سفر به کازرون را خواهد داشت در نهایت به این نتیجه رسیدیم که عطای سفر را به لقایش بخشیده و راهی درب منزلشان برای گرفتن امضا بعد از حضورشان در شیراز شویم ، بعد از گرفتن امضا از ایشان باقی امضاها را از استاد داورمان گرفته و صحافی هارا تحویل پژوهش دانشگاه دادیم که مسئول پژوهش طی نطقی خواستار اصل امضا استاد مشاور شدند
و ما ماندیم با فرمی دورنگار (فکس) شده و امضایی کپی شده از مشاورشمالیمان
و با اعصابی متشنج و صدایی لرزان مراتب خستگی خود را از دویدنهایمان در آن روز در محوطه دانشگاه برای گرفتن امضا از انواع و اقسام مسئولین اعلام نموده ![]()
وعاجزانه و ملتمسانه خواستیم که به ما رحم کنید
که این تن را یارای گرفتن امضای مجدد از استاد مشاور شمالیمان (که خود حق امضا از جانب ایشان را به دلیل دور و دراز بودن مسافت به ما داده بودند ) نیست، فی الجمله نمیدانم کدامین دعایم اثر بخش بود
که رییس پژوهش که حال نزار بنده را در طی طریق در کسب مراتب امضاهای اداری دید دستور صدور صورت جلسه دفاع را دادند
و خواستند که اصل امضا را گرفته تا بعدا به پرونده اضافه شود.
و ما بودیم و یک عصر خالی از باقیمانده سفر که آن را به خرید و گشتو گذار در بازارهای اطراف سینما سعدی اختصاص دادیم، و این بود ماجرای سفر سه هفته ایه مان به شیراز که در اثنای آن به دلیل خارج بودن حوصله دوستان عزیز و خودمان مراحل و مراتب جان کاهه گرفتمن انواع و اقسام امضاها را فاکتور گرفتم.![]()
وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ