بسم الله الرحمن الرحیم

هنوز از ناراحتی نیاوردن حد نصاب نمره  زبان در نیومده بودم  که دیدم سایت آزمون زبان

باز اطلاعیه داده برای 25 ام اردیبهشت، برنامه ریزی کردم تا بشینم و دو سه تا جزوه مهمی که دارم و

بخونم چون برا امتحان ماه قبلش کامل نخوندم،  

 

اینسری هم فقط دو هفته فرصت بود، اینه که استرس تموم وجودمو

فرا گرفت، توکل بر خدا کردم و رفتم برای ثبت نام، جاهایی که آزمون ای پی تی بر گزار میشه محدوده

مثلا این آزمون  رشت برگزار نمیشه و ما نزدیکترین مرکزی که میتونیم بریم و امتحان بدیم تهرانه

که من اونسری تهران امتحان دادم اینسری خیلی تو دلم بود که  

 

برم شیرازهم آزمون و بدم هم یه سر برم دنبال

کارای شهریه، درحال بررسی مراکز آزمون بودم که چشمم خورد به  مشهد

  هر سال تو فصل بهار قسمت میشه مامانم میرن  زیارت امام رضا، چند سالیه اینجوریه،

نیت کردن و نیشنشون  به ی طریقی  عملی میشه

یه بار با بابام، یه بار با همکارا، یه بار با خاله ام ، یه بار از طریق بازنشستگان و ...

اما من سال 91آخرین باری بود که قسمتم شد و چقدرم بهم چسبید و خواستم از آقا سفرم هر ساله بشه

اما خب بعد از اون دیگه دعوتم نکردن

مامان امسال هم مثل سال های قبل پیگیری میکرد  ولی هنوز قسمتش نشده بود

اونروز بعد از دیدن مراکز آزمون همینجوری بی هوا مطرح کردم  

 

که مامان بیا منو تو بریم مشهد که من هم امتحان بدم هم

بعد 3 سال آقا رو زیارت کنم که خیلی وقته هوس کردمو نشده

مامان هم گفت خوبه اما برنامت جور درمیاد؟ میتونی برسونی بخونی؟

 البته چندان جدی نگرفتیم و خیلی سر سری گذشتیم از این پیشنهاد یه هویی

دیگه شبش باز یادم اومد و جلوی بابا گفتم که بریم هم من امتحان میدم  

 

هم بعد مدتها یه سفر زیارتی میچسبه

بابا که گویی این پیشنهاد چندان با برنامه هاش جور نبود اخماش رفت  

 

توهم و نطق ها سر داد که الان چه وقت سفره

خلاصه بنده هم به کل از پیشنهاد خود پشیمون شده و با خودم که فکر کردم دیدم 

 

 اگه این مسافرت رو بریم من فقط میرسم فوقش برا زبان بخونم و 

 

 اون وقتی که برا جامع در نظرگرفتم کلا باید نادیده بگیرم پس بیخیالش بشم بهتره

قربونش برم امام رضا اگه بخواد کسی و دعوت کنه دیگه طلبیده دیگه اما و اگرها هم انگار بی تاثیره

فرداش دیدم بابام داره برا خودش برنامه ریزی میکنه

هیچی دیگه سر یه ساعت مامانم گوشی دستش بودو زمان پرواز فرودگاه رشت به مشهد رو از آژانسا

پرسو جو میکرد، یعنی به همین سرعت دعوتمون کرد، و چون باید حتما میدونستیم که پرواز

و هتل همه چی اوکیه  تا من شهر محل آزمونم رو مشهد انتخاب کنم

آزمون بیست و پنجم بود و روز قبلش شهادت امام موسی کاظم (ع ) روز بعدشم مبعث پیامبر (ص) بود

و قربونش برم تو این روزای خاص مشهد شلوغه و باید همه چی پیش بینی شده باشه اینه که

منم موندم به سرچ کردن هتل

 خلاصه کنم که ما روز دوشنبه 21/2/94 پرواز کردیم

به سمت عشقم آقا امام رضا(ع)، یعنی نمیدونید تا چه حد خوشحال شدم ازین دعوت،  

 

بعد 3 سال که قسمتم نشد دعوت اونم به این سرعت و اینجوری 

 

 در حالی که فکرشم نمیکردم واقعا بهم چسبید و به لحاظ روحیم که

واقعا بهش احتیاج داشتم، حال و هوای اونروزام خیلی داغون بود 

  جمعه تاریخ امتحانم بود، تا زمان حرکتمون به مشهد  سعی کردم

تا حد ممکن بخونم  و دیگه به جامع فکر نکردم

 

زبان هم واقعا برام شیرینه یعنی هیچ وقت از خوندنش سیر نمیشم 

 

ولی چیزی که هست این آزمونا سبک خاصی دارن و باید هدفمند خوند

 

خلاصه خوندم تا اونجا بتونم روزای باقی مونده تا امتحان رو 

 

بتونم  برم زیارت و دلی از عزا در بیارم  

 

 ساعت 6 عصر پرواز داشتیم، پروازمون عالی بود ،با 


اینکه دیر رسیدیم و جامون چند ردیف مونده به آخر بود  و 

 

 اون قسمتا تکونها بیشتر حس میشه اما شکر خدا 


چیزی حس نکردیم، بعد از تقریبا دو ساعت رسیدم به شهر عشقم، 

 

 دلم میخواست پرواز کنم سمت حرم

انگاری که عشقم منتظرمه دلم میخواست بپرم بغلش کنم  

 

ببوسمش عطر وجودشوعمیق نفس بکشمو بدم تو ریه هام

 تو راه رفتن از فرودگاه به هتل در امتداد خیابون امام رضا وقتی چشم خورد به گنبد طلای 

آقا انگار تموم دنیا رو بهم داده باشن یعنی فقط عمیقا نفس میکشیدم  و خدا رو شکر میکردم 

 

 که باز هم  دیدار یار قسمتم شده

  تا جابه جا بشیم تو هتل و بارو بندیل و باز کنیم و کمی استراحت  کنیم طول کشید 

 

 و برای نمازمغرب و عشا نرسیدیم بریم حرم

دیگه برای نماز صبح رفتیم حرم

خیابون امام رضا منتهی میشه به باب الرضا، درب ورودی حرم،عجب خیابونیه این خیابون،

 من اسمشو گذاشتم خیابون عشق، مسیری که سیل عاشقان رو به معشوقشون میرسونه، همین که

از هتل درومدیم یه اتوبوس شهری  ایستاد و ما سوارش شدیم تا حرم

یعنی فقط خداروشکر میکردم و قربون صدقه آقا میرفتم 

بعد از خوندن زیارت نامه شهادت دادن به پاکی آقا و خاندان مطهرش  نماز صبح رو

به جماعت همونجا تو حیاط خوندیم، مامانم دوس داشت بریم تو رواق امام خمینی 

 

 اما خب درش قبل رسیدن ما بسته شده بود

تو حیاط و زیر آسمون خوندن نماز خودش حال و هوای دیگری داره  

 

مخصوصا که آسمون بشه سقف حیاط حرم یار

بعدشم که وارد صحن شدیمو زیارت نامه امام رو خوندم و 

 

 همش بابت اینکه منو پذیرفته ازش تشکر کردم

بهشون گفتم که همین برام بسه و ازش هیچ چیزی جز خودشون  

 و توجه وعنایتشون نمیخوام ....البته که نتونستم به ضریح

دست بزنم و تلاش چندانیم برای این امر نکردم اما روز آخر و پایین حرم  چرا  

هتلی که ما رزرو کردیم  مخصوص فرهنگیان بود چون ما رزرو از قبل نداشتیم 

 

 و اتاق ها از قبل حتی دو سه ماه قبلش

رزرو شده بودند مخصوصا که تو ایام خاص بعثت و شهادت رفته بودیم  

 

اینه که یه شب بیشتر نتونستیم بمونیم

از شانس ما یه راننده با حوصله و خوب نزدیک هتل مسافر جابه جا میکرد 

بعد خوردن صبحانه ما رو برد و چند تا هتل

تو خیابون امام رضا بهمون نشون داد  که نهایتا یه جا رو که نزدیک 

 

 همون هتل قبلیمون بود پسندیدیم البته این

هتل آپارتمان بود و اتاق مجزا داشت و خیلی راحت تر از قبلی بود  

   دیگه خیالمون بابت رفتن به حرم راحت شد

چون پیاده حدودا یک ربع و با ماشین 5 دقیقه فاصله بود 

 

 و میشد راحت سرساعت به نماز جماعت برسیم

البته برای همه ی نماز ها هم نشد که بریم

چند باری نماز رو تو رواق امام خمینی خوندیم چند باری هم باز نرسیدیم چون درش زود بسته میشد

تا جمعه که روز آزمون بود گهگداری گریزی به جزوه زبانم میزدمو از لغات و گرامر میخوندم

یه روز قبل آزمون هم رفتیم یه حسینیه ای که نزدیک حرم بود  

 

و برای شهادت امام کاظم (ع) برنامه داشتن

مراسم روضه و نماز ظهر و عصر و بعدشم ناهار دادن نذری برنج و قرمه سبزی پخش کردن

غذای آقا رو که تا حالا قسمت نشده بخوریم  

 

من خیلی دلم میخواد یه بارم شده بتونم غذای مهمونخونه حضرت و بخورم  

 

خلاصه فرق داره غذای آقا

پنجشنبه بعد از ظهرم رفتیم یه کم خرید کردیم و من مثل اون سری  

 

یه چادردانشجویی دقیقا از همون جای قبلی که سال 91  خریده بودم 

 

خریدم البته اونسری اگه اشتباه نکنم چادر عربی خریدم  

 این پست مال سال 91 بود  

 http://narsius.blogfa.com/post-149.aspx

 

یه مقدار زعفرون  قائنات و نخودو کشمش و هل وچیزای معمول و خریدیم 

 

تسبیح فیروزه ای و اونسری که رفتم مشهد از بازار امام رضا به نیت خاصی خریده بودم  

 

خیلی دوسش دارم 

نیتم هنوز برآورده نشده بردمش و همه ی ذکرامو با اون گفتم

روز جمعه هم که روز امتحانم بود، ساعت 7 و نیم حرکت کردیم  

 

چون نمیشناختیم مسیرها رو و هشت و نیم

باید محل آزمون میبودیم، دیگه دربست گرفتیم تا اونجا، مسیرش کمی طولانی بود  

 

و با خیابون امام رضا فاصله داشت

ماشالله شهر مشهد به لحاظ ساختار شهری و تمیزی و زیبایی در مقایسه با بقیه مراکز استانها 

   خیلی خیلی خوبه

و این محدود به اطراف حرم آقا نمیشه و از پایین ترین نقطه شهر  

  تابالاشهرش رو خوب ساختن، البته راننده همراهمون

تو مسیر برامون مسیرهارو توضیح میداد،  

 

بالاخره رسیدیمو مامان و بابا پایین تو محوطه نشستن تا من برم آزمون بدم

خداروشکر این سری با زمانبندی که کردم تونستم برسم همه ی سوالارو جواب بدم 

 

 ساعت یازده هم آزمون تموم شد

موقعی پایین اومدن از هواپیما یکی از مهموندارا یه کارت تخفیف خرید از  

 

یه مرکز نزدیک کوه سنگی و

بهمون داده بود، بنا بود بعد از امتحان بریم اونجا ،  

 

اما به پیشنهادبابام اول رفتیم از خود کوه سنگی دیدن کنیم

بعدش بریم خرید، من تا حالا کوه سنگی نرفته بودم،  

 

خونه پدری یکی از دوستان مشهدی دوره ارشدم همون اطراف بود

البته الان متاهل شده و رفته اردبیل، خیلی خیلی زیبا و چشم نواز بود ، 

درخت های توت در مدخلش خودنمایی میکرد که با هر تکون باد یه عالمه توت ازش میریخت 
 

منو بابا مشغول جمع کردن و خوردن توت شدیم

آبراهه های باریک و طویلی  که با سنگ مرمر ساخته  شده بود و 

 

 آب رو تو ی مسیر طولانی در قسمت های مختلف هدایت میکرد

و بچه ها که تو خنکای آب مشغول آب بازی بودن، انواع و اقسام گلها هم بودن 

 

 که رزهای رنگارنگش از همه بیشتر جلوه میکرد

نشون به اون نشون که ما رفتیم و تا بعد از ظهر همونجا موندیم و 

 

 دیگه اینقد خسته بودیم که حال  رفتن به مرکز خرید رو نداشتیم

یه راست رفتیم هتل تا یه کم استراحت کنیم و شب به نماز مغرب و عشا برسیم  

 

چون شب مبعث بود و شلوغی حرم پیش بینی میشد

حاج آقا فرحزاد که تو برنامه سمت خدا شبکه سه میان و من خیلی صحبتاشونو دوس دارم  

 

 شب مبعث تو حرم سخنرانی داشتن

خیلی جالب بود یه حرفی زدن که من خودمم به شخصه بهش اعتقاد دارم

میگفتن چرا وقتی ماها میایم  حرم اندکی به خودمون مجال تأمل و تفکر و عشق ورزی نمیدیم

 چرا همش هی میخوایم تند تند دعا بخونیم که مبادا عقب بیفتیم 

  چرا لحظاتی و سکوت نمیکنیم دل نمیدیم به آقا

باهاشون گفتگو نمیکیم ، چرا گوش نمیدیم که بشنویم از آقا مهرو عشقشو دریافت کنیم 

 

 البته مخلص کلامشون همین بود 

 

بابا بعد از نماز  برگشت هتل من و مامان موندیم 

 رفتیم صحن انقلاب ، کلی چراغونیش کرده بودن

واقعا لحظه ای موندن درش دل آدمو اندازه یه عمر باز میکنه

دیگه تا صبح من بودمو  حرم یار و حال و هوای خوب، زیارت نامه و زیارت امین الله 

 

خوندم، دعای مکارم اخلاق رو که خیلی دوسش دارم و ادعیه و نماز شب مبعث 

 

بعد از نماز صبحم رفتیم قسمت پایین  

همونجا که میگن مقبره اصلی اونجاست

 حال خوشی داشتم اونجا قابل وصف نبود، همه ی دوستانمو یاد کردم همه اونایی

که سفارش کردن و نکردن، کلی برای آقا از ترسامو دلهره هام گفتم و 

 

 همه چی و سپردم به خودش 

کلیم قول و قرار باهاش گذاشتم  ...نمیتونستم دل بکنم،  قرار بود ساعت 12 ظهرحرکت کنیم

سمت خونه، باید زودتر میومدیم و وسایلمونو جمع و جور میکردیم و ناهار میخوردیم و حرکت  میکردیم 

 

بلیط هوایی گیرمون نیومده بود چون دیر اقدام کرده بودیم با اتوبوس برگشتیم، برای من 

 

که میرم شیراز عادیه ولی خب برا بابا و مامان بنده خدا با پادردو کمر دردشون 

 

خیلی مشکل بود مخصوصا که خیلی بد رانندگی میکرد و با هر 

 

سرعت گیری یه متر میپرید هوا قربونش برم تو مسیر هم تا دلت بخواد سرعت گیر بود  

خلاصه بابا توبه کرد که دیگه عمرا سوار بر اتوبوس بشه

باز هم خداروشکر کردم بابت این سفری که بی نهایت بهم چسبید 

 

امام عزیزم لایق دونست و دعوتم کرد

امسال تولدم خیلی سوت و کور بود، خودم دل و دماغ نداشتم، 

 

نه کیکی خریدم نه شمعی فوت کردم

عوضش خدا جونی برام سنگ تموم گذاشت و  بهترین هدیه رونسیبم کرد 

 

 دیدار یار بهترین هدیه ای بود که میتونستم داشته باشم که خدا ازم دریغ نکرد   

 

درست تو همون روزها در حالی که به فکرمم خطور نمیکرد

 

و طعم این هدیه خیلی برام

لذت بخش تر شد وقتی چند روز بعد نتایج زبانمم زدن و  

 

من خدا رو شکر با نمره خوبی قبول شدم

خیالم بابت استرسش راحت شد...

چند روز بعدش علی جون اینا اومدن و چند روزی خونمون موندن 

 

 اواخرخرداد هم من مهمون خواهرم اینا شدم

چند روزی رفتم نوشهر،  خواهر جونم و محمد آقا مثل همیشه سنگ تموم گذاشتن  

  البته قبلش شرط گذاشتم که به شرطی میرم خونشون که خونه نمونیم و بریم بگردیم ،  

   یه روز کامل با هم رفتیم کلار دشت،  

 آخرین بار سال 89رفته بودم  کلاردشت ، طبیعتش واقعا دوست داشتنیه،  

 

انگار تو اون طبیعت بکر آدم به خدا
 

نزدیکتره روح و روان آدم تازه میشه، جالبه کلی توریست عرب اومده بودن  

دیگه  اینکه کلی با خواهرم آشپزی کردیم   

 

رستوران و فست فودای جدید و امتحان کردیم   

 

و وجدادن درد گرفتم  بابت وزن افزوده (هفته قبلش تو خونه 

 

رژیم سیب زمینی داشتم مثلا، یه هفته سیب زمینی آبپز میخوردم ،3 کیلو کم کردم 

همش برگشت)

بعد از چند روز گشت و گذار خلاصه با خواهرم اینا برگشتم خونه ، 

 

 دومادمون ما رو رسوند و خودش باید میرفت ماموریت ،

خواهرمو علی جون سه روز اول ماه رمضون اینجا بودن  بعدم رفتن ،  

 

از علی جونمم هر چی بگم کم گفتم

دیگه کم کم دارم مطمان میشم که در آینده ایشون یه آهنگ ساز و خواننده تمام عیار میشن

با اون فیگورا و خوندنایی که میکنه و تقریبا مخمون رو تلیت میکنه  

 

و
 

عشقش هم  که حامد زمانیه ، حامد زمانی بدونه یه بچه 

 

اینقد عاشقشه فکر کنم کلی ذوق میکنه یعنی تو ماشین 

 

باباش کشت مارو بس که مجبورمون کرد آهنگاشو گوش کنیم

البته از خودش که میپرسیم که میخوای چکاره بشی میگه که 

 

 من که مهندس هستم الان،  و ریروی و نه "نیرو"، ریرویه انتظامیم  هستم

اعتماد به نفسشم بالاست ، در آینده میخوام برا دکتری بخونم، 

 

 شیطناتشم که ماشالله روز به روز بیشتر میشه

تو خونمونم از من کوچیکتر برا بازی پیدا نمیکنه  

 

مجبورم کلی باهاش مینچو اسکوتر و  دزد و پلیس و...

بازی کنم.  البته همیشه هم اینجوری نیست و گهی بینمون شکر آب میشه 

 

تلفن میکنه خونمون گوشی و میذاریم رو آیفون  

که منو بابا جون مامان جونش با هم  گوش کنیم خیلی وقتا تغییر لهجه میدم  

 

جواب تلفنشو میدم  فارسی و به لهجه گیلکی میگم مثلا من یکی دیگه ام

 

خیلی خوشش میاد ازین نقش بازی کردن من 

 

کلی با هم میخندیم، البته خیلی وقتا تو همین مکالمات قاط میزنه و...  

 کلاهمون تو هم میره

اینم از آقا علیرضای بقول خودش کوماندو  

اینم یکی ازون موقع های آشتی کنان درست کردم براش  

با حامد زمانی تا ذوق کنه

و این   

 

حالا بهش قول دادم یه وبلاگیم بسازم براش عکس خودش و حامد زمانی و بذارم

اندر احوالات درس خوندن هم نگم بهتره که اصلا  تو این روزهای طویل ماه رمضون  

 

حالش نیست جون داداش  البته برنامه ریزی کردم در دست اجراست

عوضش این روزای ماه رمضونی بسیار به عشقم آشپزی میدون دادم

 

از خودم چیزای مختلف متواتر کردم   

 

 (البته عضو دو تا گروه آشپزی  واتس آپ و تلگرام هستم  که آدم سر ذوق میاره)

 

با یه سری عکسایی که قصد داشتم بذارم اینجا و 

 

 به دلیل تعطیل بودن بلاگفا نتونستم آپ کنم  گذاشتم  پایین

حیاط خونه ی مادربزرگه حاصل دست بابابزرگم

  

 

 

 

 

  

اینم مربای بهار نارنجی که با این خوشگلا پختم   

 

 

حرم امام رضا (ع) 

 

 

کوه سنگی  

 

 

 

  

 

اینم یه عکس از کلاردشت 

 

اینم کیک تولدم البته به قمری (میلاد امام زمان)که خودم پختم    

  

این کاپ کیک نارگیلی هم پختم و برای خواهرم اینا بردم

 

مربای توت فرنگی برای اولین بار پختم

   

اینم مال روز خوبم بوده همیشه اینقد ذوق ندارم

اینم آشپزی های ماه رمضونی  

  

شیر خرشه دسر گیلانی

  

رشته خشکار شیرینی محلی گیلان خودم خمیرشو درست کردم 

کلی ذوق کردم چون معمولا آماده اش و خورده بودم 

 

 

  

اینو با خواهرم پختیم

    

حلیم بادمجون و از دخی جانم شیراز یاد گرفتم

 

اینم سفره مهمون  افطاری   

 

 

  

 

پ.ن: بله از شواهد معلومه با ناخونک زدن به این چیزای چرب و  شیرین  

وزن میره بالا چه برسه که بشینی مفصل بخوری  

وجدان درد دارم اساسی  

البته با خواهرم نوشهر که بودم برای مرداد وقت دکتر تغذیه 

گرفتیم برای رژیم، یه چیز جالب اینکه طرف کارشناس تغذیه است 

همه بهش میگن دکتر البته کارش خیلی خوبه و  مشتری زیادی داره 

ما هر چی اصرار کردیم منشی 

گفت که آخر مردادو میتونه وقت بده، بعد موقع نوشتن مشخصات وقتی 

از من پرسید و فهمید دکتری میخونم کلا چنان نرمو انعطاف پذیر شد که خودش 

پیشنهاد داد آخرای تیر زنگ بزنم یه وقت بهم برای اوایل مرداد بده جل الخالق   

البته خواهرم هم بی تاثیر نبود هی میگفت ایشون خودشون همکار خانم  

دکتر هستن وقتشون محدوده  و....

با مدرک کارشناسی 20 تومن ویزیت میگیره!!! یعنی الانه که باید گفت...