خدایا !
کمک کن پیمانی را که با تو در طوفان بستم در آرامش فراموش نکنم.

خدایا !
کمک کن پیمانی را که با تو در طوفان بستم در آرامش فراموش نکنم.

در کلاس دنیا
سر املا
یادمان باشد
برای محبت تشدید بگذاریم
تا نیم نمره از محبت ها کم نشود
مرا به بزرگی چیزهایی که به من داده ای آگاه کن،تا کوچکی چیزهایی را که ندارم،آرامشم را بر هم نزند.

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
خسته ام زین عشق دل خونم نکن
من که مجنونم،تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو لیلای تو من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگت پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودمو نشناختی
من و ساحل، به یکدیگر عشق می ورزیم.با آرزوها به هم پیوند خورده ایم و با باد، از هم میگسلیم.من از ورای آبی غروب آمده ام تا جوشش نقره فام خویش را با ساحل زرین او بیامیزم.من با دهانم گرمای قلبش را خنک میکنم.در سپیده دم،قانون دردو رنج را در گوش محبوبم می خوانم و او مرا بر روی سینه خویش می گذارد و در غروب، من نیایش بدرود را برایش آواز می کنم و او نیز صمیمیت را اقامه می کند.من سر سخت و مصرم; محبوب من یاری صبور و دوستی وفادار است.همچنانکه بر می خیزم،معشوقم را در آغوش می گیرم و هنگام زوال، خویش را بر روی پاهایش می افکنم.چه مواقعی که با دختران دریا رقصیدم.هنگامی که آنان از اعماق بر می خاستند و بر روی صخره ها مینشستند تا در منظر ستارگان،دلپسند آید.چه مواقعی که به مرثیه رنج معشوقم که برای دخترکی می خواند،گوش فرا دادم و همراه او تاسف خوردم وآه کشیدم.چه مواقعی که با صخره ها به عیاشی و باده نوشی پرداختن،اگر چه آنها جسمی جامد بیش نبودند.با خنده از آنان دلجویی کردم اما آنان هیچ لبخندی نزدند.چه مواقعی که جسم انسانی را از خشم دریا نجات دادم و او را به زندگی باز گرداندم و چه مرواریدهایی را از اعماق دریا ربودم تا به زنی زیبا هدیه کنم. در سکوت شب،هنگامی که سایه خواب، تمامی خلائق را در آغوش می گیرد من تماشا می کنم. من پریشانم زیرا تماشای شب،مرا به تباهی کشانده است.اما من عاشقم و ماهیت عشق، همیشه بیدار است.این زندگی من است و چون زندگی من است،پس باید زندگی کنم.
جبران خلیل جبران
نمیدونم امروز چندمین سیزده بدری بود که سبزه گره میزدمو با هفتا سنگو هفتا آرزو میسپردمش به آب. اما میدونم که غروب جمعه بودو دلتنگی.تو گره سبزه هامو تو آرزوهایی که با پرتاب سنگام تو دلم داشتم شما رو فراموش نکردم آقا.شما هم ما رو از یاد نبر... مهدی جان.

شخصيت افسانه اي است مربوط به ميتولوژي يونان که به جهت زيبائي خيره کننده اش شهرت دارد. نام اصلي نارسيس بئوتيون تسپي است و آورده اند که پدرش رودخانه سفيز و مادرش يک پري به نام ليريوپ بوده است . نارسيس با زيبائي بي نظير خود دل از همه مي ربود و در برابر اظهار محبت دختران زيبا آنها را تحقير مي کرد و به عاشقان سرگراني ها داشت . قربانيان نارسيس از جور او به درگاه خدايان ناليدند و او دچار خشم خدايان شد، يک روز هنگام شکار نارسيس...
نه زمستانی باش که بلرزانی
نه تابستانی که بسوزانی
بهاری باش تا برویانی
سال نو بر شما مبارک