سفر به دیار یار (ادامه)

... عصر آن  روز مجددا از منزل دختر خاله جانمان عازم  بازار انقلاب جهت انجام کارهای باقی مانده  "تمامی ندار نامه"  شدم،  در بدو ورودم روانه رایانه خانه شده تا اصلاحات انجام شده را تحویل بگیرم و مجدد بعد از پرداخت هزینه جهت دو ساعت ویرایش اندکی بدو بیراه نصیب روحمان کرده که در این وانفسای بی پولی این چه هزینه اضافی است که بر دستمان مانده است، صفحات چاپ شده را که حالا مو لای درزش نمیرفت به چاپخانه ای که دو کوچه بالاتر قرار داشت برده و منتظر ماندیم تا صاحب مغازه شش سری از روی آن به چاپ رساند، و ما بودیم که به دلیل کمبود جا در مغازه و سرمای شدید که در چند روز اخیر بر جو شیراز حاکم گشته بود به مدت یک ساعت لرزش بدنمان را به نظاره نشستیم  تا بالاخره....

ادامه مطالب

 عیدتون مبارک

پ.ن:  یه اتفاق مهمی که از قلم افتاد دزدیده شدن پولم در روزهای نخست توسط راننده ای بود که برای رفتن به دانشگاه سوار ماشینش شدم، وقتی از ماشین پیاده شدم و منتظر بودم تا بقیه پولم رو بهم بده اظهار داشتند که پول خرد نداری؟ و من یک اسکناس دیگر هم خدمتشون به عنوان مبلغی خردتر از مبلغ قبلی تقدیم کردم که اگه دارن دزدی میکنندلااقل مبلغش قابل عرض باشه، و ایشون دستی برام تکون دادند و فرمودند بفرماییدو گازو گرفتندو دبدو که رفتیم، و بنده را تا به همین الان تو شک عمل جالبشون قرار دادند

پ.ن: از دوست خوبم "سمیه۲" بابت دلداریاش تو اون روزهیجان انگیز و وحشتناک متشکرم چون واقعا بعدش که فکر کردم و یاد چشمهای وحشتناک راننده مزبور افتادم خدارو شکر کردم که فقط پولم دزدیده شد(تعدد اسم سمیه بین دوستانم باعث شده اسم ایشون با پسوند۲ در گوشیم سیو بشه)

ادامه نوشته

طلبیدی ما را جانم به قربانت، ولی ده سال دیگر چرا؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هیییییییییی روزگار!

امروز اولویتمون برای اعزام به حج مشخص شد ، حدس

 بزنید اولویت چندمیم؟؟؟؟

 از 600 اولویتی که بود با اجازتون ما اسممون به دلیل

شانس بالایی که معمولا داریم  599  شد!!!!!!!  

یعنی ده سال دیگه سال 1400 که بنده 36 سالمه،

مجددا هییییییییییی روزگار! چی بگم والله! دلم خیلی گرفته! 

 الانم که این پست رو  میذارم بغض کردم و

دارم سعی میکنم اشکام جاری نشه ولی ظاهرا غیر قابل کنترلندُ.

خدایا بازم شکرت!

حسش نبود

 برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم  دست نوازش بر سرش میکشم، میگویم: غصه نخور، میگذرد
برای دلم، گاهی پدر میشوم  خشمگین میگویم: بس کن دیگر بزرگ شدی ...
گاهی هم دوستی میشوم مهربان  دستش را میگیرم، میبرمش به باغ رویا ...
دلم ، از دست من خسته است

سلام

بالاخره بعد از چند وقت  خود را وادار ساخته  پستی در خانه مجازیمان نهاده و دل طرفداران بی شمار اینجانب را که با نظرات عنبر افشانشان مرتب مرا ترغیب به بروز شدن میکنند  بدست آورده و به روز که چه عرض کنم به ماه شویم و رساله ای که سه سال پیش با  راه اندازی این وبلاگ  بر دوش این جانب نهاده شد را به انجام رسانده و دستی به روی ماه سرای  مجازیمان بکشیم که غریب و تنها در این گوشه منتظر یک پست کوتاه از جانب بنده حقیر است.

16 دی ماه سال 1390 یکی از به یاد ماندنی ترین روزهای زندگیمان است چون بالاخره بعد از یک ماه امروز و فردا کردن،  اینجانب طی حرکتی استشهادی بالاخره بارو بندیل سفر را بسته و عزم  دیار یار (ذهنتان را منحرف ننمایید منظور از یار همانا خواجه حافظ شیرازیست) نمودیم. فی الجمله قبل از سفر قصدمان فقط یک هفته توقف در آن دیار بعد از به انجام رسیدن کارهایمان بود اما  زهی خیال باطل! که هر بار ما قصد سفر به دیار شیراز را کردیم از آغاز تصمیم تا به مرحله عمل رساندنش یکی دو ماه به طول انجامیده و از آنطرف سفری را که در مخیلمان فقط یک هفته قرار بوده به طول انجامد تقریبا یک ماهی به درازا کشیده است. در بدو ورود هر چند که از قبل قرارمان بر این بود که در خوابگاه اقامت گزینیم اما به یک باره تصمیممان را تغییر داده و رفتن به خوابگا آن هم در فصل امتحانات دانشجویان اصلا به مزاقمان خوش نیامد و بار سفر را در آن کاروانسرای معروف که همانا سرای دخترخاله عزیزمان و همسر محترمشان است  زمین نهاده و اینبار سه هفته ای از همانجا که فرود آمد تکان نخورد، پس از تازه کردن دیدار با دخی جانمان و همسرشان و فرزندان دلبندشان ملیکا و ملینا یک روزی را مشغول کارهای نهایی اصلاح پایان نامه بوده و فرداروز راهی دانشگاه شده تا از قسمت پژوهش صحت اصلاحیه را جویا شویم که همانا چه اشکال ها از آن نگرفته و خانم ... مسئول پژوهش چه نطق ها در مورد ایرادات آن بیان ننمودند. گوئییا این یکی دو ماهی را که بی خبر از همه جا بر طبق آئین نامه قبلی مشغول ویرایش بودیم  چه قوانینی به نحوه نگارش پیوست نگشته که همانا موجبات چهارتا شدن چشم اینجانب را فراهم آورد، مشکل اصلی در فاصله صفحات و حاشیه بندی بود که برای هر صفحه ای جداگانه تعریف شده بود، بعد از گوش سپردن به ایرادات وارده فی الفعل راهی  کافینت( رایانه خانه) دانشگاه شده تا بعد از رفع ایرادات،  پرینتی (چاپی) از صفحات مورد دار گرفته و مجدد به پژوهش نشان دهیم تا دیگر حرف و حدیثی از جانب آنها باقی نماند،  فردای آن روز راهی بازارچه انقلاب برای صحافی پایان نامه که چه عرض کنم" تمامی ندارنامه" شدیم.  و بعد از پرس و جو از چند حجره بالاخره جایی یافتیم که فی المثل هم قیمت آن مناسب تر بوده و هم  صحافی را زودتر به انجام میرساند، در بدو ورود با گذاشتن فلاش در رایانه و مشاهده پایان نامه برای چاپ (پرینت) صفحات آن چه افسوس ها که از نهادمان بر نخواست و چه بدوبیراه ها حواله روح بی فتوحمان ننمودیم که چرا ما این پوشه پایان نامه را به پی دی اف تبدیل ننمودیم که تمامی صفحات برایمان اینگونه  به نمایش درآمده و مجبوریم  صفحه بندی ها را از نو ویرایش نماییم، با دلی غمگین و نهادی سوخته در حالی که ساعت از 12 ظهر گذشته بود راهی رایانه خانه ای در همان بازارچه شده و با راهنمایی های این جانب صاحب  آنجا خود مشغول آماده سازی سریع شد که همین آماده سازی یک ساعتی به طول انجامید و بعد از انجام کار متوجه گشتیم که صفحه مربوط به فهرست مطالب هم به کل بهم ریخته و از طرفی همانا وقت پایین کشیدن کرکره حجره می باشد فی الجمله صاحب حجره از من خواست تا بعد از ظهر مجدد راهی حجرشان شده  و کار را تحویل بگیرم که با جویا شدن از هزینه ویرایشی که قسمت اعظم آن را اینجاب  راهنماییشان  نمودم ایشان در نطقی تاریخی متذکر گشتند که هزینه ویرایش ساعتی حساب میشود و  برای ما که  تا قبل از آن فقط  و فقط  از جلسات تدریس خصوصی و روانکاوی روانشناسان شنیده بودیم که ساعتی حساب میکنند باز هم زمینه ای فراهم شد تا چشممان مجدد چهار که چه عرض کنم چهل تا شود،  و حسرت این هزینه پیش بینی نشده ای را بخوریم که روی دستمان مانده است....

پ.ن۱: نگاهی به بالا انداختم دیدم از حوصله خودمم خارجه این همه   نطقی که به زبون فارسی دری نوشتم رو بخونم چه برسه به دوستای مهربون  وخواننده های عزیزم، برا همین بقیه سفر نامه رو موکول میکنم به پست بعدی .

پ.ن۲: خودمم نمیدونم این زبانی که من باهاش نگارش میکنم اسمش چیه ولی برای خودم جالبه، لطفا اگه خوندنش مشکله بفرمایید تا تغییر رویه بدم

پ.ن۳: از بدو ورودم به شیراز دو سه روزی چنان بارونی بارید  که اگه قبل ازی این میدونستم  که قابلیت حمل ابرهای بارانزا رو به سرزمین های خشک و سال تا سال بارون ندیده دارم زودتر اقدام میکردم

پ.ن ۴: آغاز امامت حضرت مهدی رو بهتون تبریک میگم،  این وبلاگ استارت اولیه اش به اسم تو و برای تو رقم خورد، اگه چیزی در وصفت نمینویسم عفوم کن ، اینقدر غرق  در خودمو گناهانمم  که خودم رو لایق  نوشتن برای تو نمیبینم، هر چند میدونم بهونه خوبی نیست.

اگر او را ببینم به او می گویم:

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم ؟ که غم از دل برود چون تو بیایی

اگر او را ببینم به او می گویم:

دریا به دریا ،

کوه به کوه ،

صحرا به صحرا

در انتظار تو پیمودم .

اگر او را ببینم به او می گویم:

مولای من ! اکنون این دلهای مشتاق در انتظار توأند.

در انتظار جوانه زدن کلمه ی حق ، ای ستاره ی عدل بیا و چشم دلمان را به قدومت
روشن کن.

اگر او را ببینم به او می گویم:

ای صاحب جمعه ها !

بیا و دلتنگی غروب جمعه ها را بر طرف ساز.

اگر او را ببینم به او می گویم:

ای راهبر انسان های در راه مانده ! در ساحل پیروزی ، چشم به راه توییم و فریاد
می کشیم که:

 مهدیا ... بیا.