دایی بزرگ اینجانب ازون دسته آدمایی هستن که به دلیل کارو فعالیت و عشق و عاشقی و هزار دلیل تراشیده و نتراشیده دیگر که صد البته بیشتر بهونه اند تا دلیل قانع کننده و با وجود اینکه دانش آموز حساسی بودن و در دوره تحصیل حساسیت ویژه ای روی درس خوندن داشتن بعد از گرفتن دیپلم ادامه تحصیل نداده بر خلاف دایی کوچکم که در درس خواندن بسیار  تنبل بودند ولی ادامه تحصیل دادند. پس از ازدواج و بچه دار شدن و تغییر شغل و مشغول شدن در یکی از سازمان های معتبر دولتی  به دلیل علاقه و یا شاید ارتقا شغل و با تشویق های مکرر همسرشون که ادبیات خوندن و زمان ازدواج با دایی بنده مشغول تحصیل در این رشته بودن، تصمیم گرفتند که در سن ۳۵سالگی ادامه تحصیل بدن، و خدارو شکر در اولین کنکوری که به این منظور شرکت کردند کاردانی علوم ارتباطات در دانشگاه علمی کاربردی قبول شدند  و خوشبختانه با معدل بالا این مقطع رو به پایان رسوندن و با وجود سختی های زیادی که کار بهمراه تحصیل بهشون وارد میکرد از پا ننشسته و برای کارشناسی هم کنکور دادند و همون رشته رو در دانشگاه علمی کاربردی البته اینبار در شهر محل زندگی خواهر بنده قبول شدند و پنج شنبه و جمعه ها به دلیل داشتن کلاس در شهر نوشهر مهمون خواهرجان هستند. این هفته برای تغییر آبو هوای همسرو بچه ها، اونارو هم در این سفر چند ساعته از تهران به نوشهر همراه کردند و به ما هم خبر دادند تا ازینطرف راهی شهر خواهرجان شویم تا جمع آخر هفته ایمون جمع باشه، من و مامان هم عصر چهارشنبه شال و کلاه کردیمو راهی شدیم و بابا هم که فردای اون روز برای پاره ای از تعمیراتی که مستاجرقبلی تحمیل کرده بود و با تعمیرکار قرار داشت نتونست ما رو همراهی کنه، و از دیدار علیرضای خاله که تازه چند روزی است که شروع کرده به قدم برداشتن و راه رفتن اون هم چه راه رفتنی که گویا در مسابقه دوی سرعت شرکت کرده و چه ذوقی میکنه خودش وقتی راه میره و کلی به زبون خودش موقع راه رفتن حرف میزنه و آواز میخونه محروم شد، فی الجمله قرضم از نوشتن مراحل زندگی تحصیلیه دایی جان این بود که خونه خواهر جان به ناگاه متوجه غیبت ایشون در جمع  میشدیم و ایشون رو در اتاقی با در بسته مشغول مطالعه دروسشون میافتیم و با کف و سوت، بسیار مورد تشویق قرار میدادیم که به به! عجب دانشجوی مثال زدنی هستید شما، و بنده با این دانشجوهای گل و بلبلی که هفته دیگه 16 اردیبهشت قراره ازشون میان ترم بگیرم ازشون درخواست کردم که تشریف بیاورید و با دست خویش تفقدی بر سر آنان نمایید بلکه کمی از این تنبلی و نابسامانی دست بردارند، که مطالعه درس قبل از ورود به کلاس پیشکششان لااقل جمله ای را که بنده از جلسه اول هزار مرتبه تکرارش کردم به اینجانب پس دهند، ظهر پنج شنبه با زندایی جان به صورت دسته جمعی راهی دانشگاه دایی جان که در مکان زیبایی از شهر واقع شده برای رساندن لقمه ای غذا به ایشان شدیم و بنده هم که جدیدا صفت زیبای فرصت طلب بودن به جمع صفات خوب و بد قبلیم اضافه شده فرصت را غنیمت شمرده راهی بخش آموزش دانشگاه مربوطه شده و تقاضای تدریس را طی پر کردن فرمی روی میز معاون آموزش نهادم . بعد از ظهر اون روز هم  در مراسمی که به مناسبت شهادت خانم فاطمه زهرا منزل دختر عمه جانم یا به عبارتی خواهر شوهر خواهر بنده ترتیب داده شده بود شرکت کردیم و وقتی راهی منزل خواهر جان شدم  سریعا خود را به مطبخ رسانده جهت سرخ کردن خمیر مایه کتلت جهت میل نمودن در ساحل دریای مازندران که در شهر نوشهر واقع شده، و من مانده ام در کار این ملت  که از یک نیمچه تعطیلی هم برای سیر و سیاحت در طبیعت نمیگذرند و با اهل و عیال راهی سفر میگردند و جمعیت زیاد مسافران و نبودن جای پارک در این ساحل زیبا بود که چشم را مینواخت.فی المثل تا بعد از ظهر روز جمعه مهمان منزل خواهرم بودیم و بعد از سفری تقریبا دوروزه راهی منزل گشتیم.سفر بسیار خوبی بود و کلی روحیه ام را عوض کرد

ظهر شنبه هم که کلاس داشتم ، و امان از دست این  چند تا دانشجوی شیطونی که دارم، از اول تا آخر کلاس تو مود خنده بودن، مخصوصا با اومدن یکیشون به عنوان اولین نفری که سمینار درس رو که براش 2 نمره در نظر گرفته بودم آماده کرده بود و نزدیک بود تقریبا از خنده غش کنه، و چند باری ازم خواست که بره و سر جاش بشینه و ارائه بده که من اجازه نفرمودم، بهش گفتم که خودشو کنترل کنه و سمینارشو ارائه بده وگرنه از نمره ارائش کم میشه که بالاخره موفق بر این امر شد ، و موندم از کار خودم که چجوری با داشتن این دانشجوهای عجیب الخلقه  تسلطو جدیتمو حفظ میکنم و خودم در ترکوندن خنده همراهشون نمیشم و بسیار هم از بنده حساب میبرند البته به جز اون چند تایی که شیطونی تو خونشونه و بیش فعال تشریف دارن بقیشون آرومند، در آخر هم به آقای ... دو نمره رو دادم و گفتم ارائه ات خوب نبود ولی چون شجاعت به خرج دادی و مطلع کار بودی ۲ نمره رو میگیری باشد که بقیه دلو جرات پیدا کنند برای ارائه

پ.ن: این هفته بهشون گفتم اون دسته ای که به امید مشورت میان سر جلسه امتحان  بدونند که سوالا با هم فرق داره، کار خودمو زیاد کردم، باید بشینم دو دسته سوال طرح کنم، دانشجوهه ما داریم؟! دایی جان بیا دستی به سرشون بکش

بعدا نوشت۱: الان بسیار ذوق زده میباشم، چون چندعدد پیام تبریک به مناسبت روز معلم داشتم و این اولین تبریکات به من برای این روز بزرگه، حیفم اومد ثبت نشه، از خدای مهربونم میخوام که ایشالله سالهای آینده هم این لطف و بهم بکنه تا به خودم بابت این شغل معنوی ببالم

عاشقان با عشق عارف می شوند/ بهترین مردم معلم می شوند/ عشق با عارف مکمل می شود/ هر که عاشق شد معلم می شود

بعدا نوشت۲:یه بار ذهنتون منحرف نشه که خودمو تحویل گرفتمااین شعرو با یه پیام تبریک خواهرم فرستاده و منو ذوق ملللللگ کرده

روز معلم رو به همه معلمان عزیز تبریک میگم انشالله خدا سایشون رو سالیان سال رو سر فرزندان این مرزو بوم حفظ کنه

بعدا نوشت ۳: به پدرو مادر عزیزم هم که مدت زیادی نیست که بازنشسته شدن این روز بزرگ و تبریک میگم و به وجودشون افتخار میکنم، بی شک از بهترین آموزگاران زمان خودشون بودن،مدیونشونم و ازشون الگو می گیرم و دستشون رو بابت همه زحماتی که کشیدند میبوسم