نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست
جمعه ساعت 9:30 پرواز داشتیم، تا برسیم خونه ساعت 2 ظهر شد، سفرمون بسیار عالی بود
، اصلا مگه میشه مهمونی که میزبانش امام رضا باشه خوش نگذره؟؟؟! اما حیف که مدتش کوتاه بود
، الحق که مهمون نوازی آقا !
هنوز نیومده دلم تنگ شده،
هیچ کجا برام حرم امنت نمیشه، چه حس آرامشی دارم تو خونت،
دلم میخواست همه هوای اردیبهشت ماه رو که با عطر فضای حرمت دوچندان خوشبو شده بود با تک تک سلولهام ببلعم تا عمق وجودم سرشار از تازگی و لطافت بشه
، خدا رو شکر کردم بابت وجود این محل امن و آرام در سرزمینم و طلب شدنم برای پنجمین بار و حضورم در مهمانی خونه دوست
، دلم میخواست هر چی که تو دلمه بریزم بیرونو برات تعریف کنم
، اشک نریختم
، دوست نداشتم گریه کنم
، دلم میخواست فقط از لطفایی که بهم داشتی بگم و شادیهامو هرچند کوچیک باهات قسمت کنم، برای چی باید همیشه بغض و آه و ناله و نیازمونو بیاریم پیشت؟ دلم میخواست شاد باشم و این حسو تو دردو دلام که باهات داشتم منتقل کنم
، هر چند همیشه شرمنده ات شدم و هزار تا خواسته و دعا رو لابه لای دردو دلام بهت گفتم
، چون تو بزرگی و مقامت نزد خدا بالاست، اگه خواسته هامو با شفیع بزرگی مثل تو مطرح نکنم پیش کدوم پادشاه مطرح کنم که ازش امید اجابت داشته باشم؟ که تو سلطان همه قلبهایی یا علی ابن موسی الرضا! با ورود به حرمت دعایی که صحه میذاره بر بزرگواریت و تصدیقیه براینکه تو فرزند انسانهای بزرگ و نیکوسرشتی هستی و خاندان مطهرت رو بهمون معرفی میکنه ، خوندم تا با تمام وجودم و از صمیم قلبم بگم که بر بزرگیو عظمتت اعتقاد دارم، زیارت امین الله رو خوندم و چشم دوختم به ضریح پاکت، همهمه و هول دادنا چشممو آزار میداد، اعتقاد ندارم که دستم حتما به ضریحت بچسبه، همین که با دلم وصل بشم برام کافیه، اینجوری دیگه شرمندگیمم از رفتار زشت بعضیا
تو سبقت گرفتن بر بقیه در دست زدن به ضریحت دوچندان نمیشه،سه شنبه شب بود، توسل خوندمو متوسل شدم به تو و اجدادو فرزندان بزرگوارت، زمانبندی هتل برای ساعات شام و ناهار دستمونو برای بیشتر موندن بسته بود، نماز مغرب و عشا رو خوندیمو بعدش هم راهی هتل شدیم، متاسفانه با همه خوبی و امکانات رفاهی که هتلمون داشت راهش تا حرم رو باید با ماشین طی میکردیم
و پیاده روی طولانی تا حرم داشت، بنابراین نتونستیم برای نماز صبح حرم باشیم، صبح فردا راهیه مزار فردوسی شدیم با اینکه دلم پیش حرمت بود ولی بدمم نمیومد فاتحه ای بر سر مزار حکیم بزرگواری بخونم که سی سال رنجو مشقت رو به جان خرید و به گفته خودش عجم رو با شاهنامه اش زنده کرد
، راهی توس و مزار حکیم ابوالقاسم شدیم، نیم ساعت بهمون وقت دادن تا بازدید کنیم از مزار حکیم، خیلی سریع نیم ساعتمون با خوندن فاتحه و عکس گرفتن از بابا و مامان و چند تا از همکارای بازنشسته که خانم و آقا بدون همراهی فرزندان اومده بودن و هنوز خیلی از کاربردهای گوشیشون براشون ناشناخته مونده بود
و بسیار هم تاکید بر گرفتن عکس یادگاری داشتن
گذشت، فکر کنم خودم تنها جوون حاضر تو جمع بازنشسته ها بودم
، همسفرای بسیار دوست داشتنی بودن
، بعد از اون هم با سرویس برای خرید راهی الماس شرق شدیم، مرکز خرید زیبا و بزرگیه در شهر مشهد که احتمالا اسمشو شنیدید و یا در سفرتون به مشهد رفتید و صد البته که قیمت برخی اجناس بسیار بالاست
، مثل دفعه قبل خیلی سریع خودمونو به مرکز فروش زعفران و بقیه محصولات "سحر خیز" واقع در الماس شرق که از مرغوبیت بالایی برخورداره رسوندیم و بعد از خرید زعفران و مقداری از بقیه محصولات ، یه نگاه اجمالی به باقی مغازه ها انداختیم و از 2-3جاییم چند تا خرید کوچولو انجام دادیم و هر چه سریعتر خودمونو به درب خروجی شماره3 رسوندیم تا از سرویس جا نمونیم، بعد خوردن ناهار تو هتل کمی استراحت کردیم
و مجددا راهی حرم شدیم نماز مغرب و عشا رو به جماعت خوندیم، تصورم این بود که اواخر اردیبهشت ماه حرم باید خلوت تر از بقیه وقتا باشه، اما زهی خیال باطل ، نه تنها خلوت نبود که حتی از مهر ماه شلوغ تر هم بود، خدایا شکرت! انشالله که همیشه اینجوری باشه،
صبح پنج شنبه هم از مراکز خرید اطراف حرم و اطراف باب شیخ طوسی دیدن کردیم، خرید عمده من یک عدد چادر عربی یا به قول فروشنده چادر جده ای بود که خیلی وقت بود دوست داشتم بخرم به همراه یه انگشتر نقره خوشگل با نگین فیروزه و یه تسبیح که اونم رنگش فیروزه ای بود و به نیت خاصی خریدمش
و چند شیشه عطر
، باب شیخ طوسی رو خیلی دوست دارم به نسبت بقیه درای حرم خلوت تره، ورودی که هتلمون در اون مسیر قرار داشت باب شیخ طوسی بود، نماز ظهرو عصر رو هم تو حرمت خوندیمو بازم اومدیم هتل، خوشبختانه اتاقامون تو هتل خیلی راحتتر از دفعه قبل بود و اندازه یه آپارتمان 80 متری فضا داشت و کلا از همه لحاظ عالی بود الا مسافتش تا حرم که برای اونم تو ساعتهای خاص سرویس گذاشته بودن ولی متاسفانه برای نماز صبح سرویس نبود
، بعداز ظهر پنج شنبه به خریدن نخودچی وکشمش و مقداری سوغاتی مخصوصا برای علی رضای خاله گذشت
، سعی کردیم که مدت خریدارو چندان طولانی نکنیم تا هرچه زودتر تو حرم باشیم و شب آخری که مهمون امام رضا بودیم و شب جمعه هم بود بیشتر از حالو هوای حرم فیض ببریم، از تو خونه یه لیستی برای دعاهام و سفارش دهندگان تهیه کرده بودم
که یادم بمونه، جالبه همشو با علامت اختصاری مشخص کرده بودم
و مجبور شدم خیلیاشو ترجمه کنم
، فکر کنم امام رضا هم خندید بهم، احتمالا بعضی از علامتهای اختصاری معنی دیگه ای در هنگام نوشته شدن داشتن
که اونجا به دلیل تراکم دعاها و علائم تغییر هویت دادند
، نماز مغرب و عشا رو بر خلاف دو شب قبل قسمت شد داخل حرم بودیم و تو حیاط نخوندیم، چه لذتی داشت برام خوندن دعای کمیل تو اون فضا و حال و هوا
، بسیار چسبید
، من و مامان قصد کردیم که حالا که شب آخره حتما برای نماز صبح بریم حرم برای همینم زود خوابیدم که بتونم ساعت 2 بیدار بشم و آماده بشم برای رفتن به حرم، از دعای ندبه دو صفحه به عربی خوندم و از اونجایی که ترجیح میدم ادعیه رو حتما با معنی بخونم و زمانمونم محدود بود و ساعت 7 حتما باید تو لابی هتل میبودیم برای خوردن صبحانه و بعدشم عزیمت به فرودگاه در نتیجه ترجیح دادم فقط به معنی فارسیش بسنده کنم و تو حرم آقا امام رضا، برای ظهور مهدی فاطمه دعا کنم
. وقتی که از محوطه داخلی حرم وارد رواق شدیم دلم تو اون تاریک و روشن صبحه جمعه بدجوری گرفت
، بغض عجیبی گلومو فشرد، خیلی دوس ندارم تو جمع اشک بریزم، سعی میکنم اشکام مال خلوتام باشه، خیلی اهل دردو دل کردن با خلق خدا نیستم دوست دارم دردو دلام فقط و فقط با خدا باشه، ولی اونجا و تو اون فضا نتونستم جلوی اشکمو بگیرم
، از ته دل از آقا خواستم که سفرمو هر ساله کنه و برای عرض ارادت به پیشگاهش دعوتم کنه![]()
. هنوز از در حرم پامو بیرون نذاشته بودم که دلم تنگ شد...
پ.ن: شنبه تو دانشگاه با بچه ها کلاس داشتم، یکیشون یه ربع آخر اومد مثلا سمینار بده، سمینارش در مورد کبد و آناتومیه این بخش از دستگاه گوارش بود، از رو هم بلد نبود بخونه، و مسلمه که کلاس از خنده های بچه ها منفجر شد، گفتم آقای فلانی یادداشت ها رو بذار کنار هر چی که بلدی بگو، خیره شد و بعد از مدتی لبخند تحویلم داد، چند تا سوال کردم ازش بلد نبود، کشته اعتماد بنفس کاذبشونم، واقعا من چه نمره ای باید بهش بدم؟؟؟
وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ