دهم عید نوشت
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام ، سال نو همگی مبارک باشه انشالله، امیدوارم به همگی خوش گذشته باشه،
تا اینجای نوروز ما هم هی بد نبود، خدا رو شکر، گفتم تا بیدارم و تو نت، بیام و یه پستی بذارم
خب البته امسال متفاوت بود به دلیل اینکه مادربزرگم
درگیر عمل جراحی بودو دو تا داییام و و خاله هام که تهرانن همش بیمارستان درگیر بودن
و نشد بیان الانم هم که مرخص شده از بیمارستان یه وزنه ۷ کیلویی به پاش وصله و
تا حدودا دو ماه اجازه حرکت نداره و مامان و خاله هام مرتب منزل مادربزرگم هستن و
پست هاشونو با هم عوض میکنن، مادربزرگمم بنده خدا توان جسمیش خیلی تحلیل رفته،
اینه که خیلی بیتابی میکنه مخصوصا شبا موقع خواب، مامانم اینا تا صبح باهاش بیدار
میمونن ، حقم داره واقعا سخته تحمل اون وزنه و حرکت نکردن
ایشالله زودتر خوب بشه و خدا بهش توان تحملشو بده![]()
خودمم که هی بدک نیستم، خیلی کم میام نت،
سه شب اولی که خونه خاله ها بودیم ما و خونواده یه خاله دیگم ،
بعدم اونا اومدن منزل ما با بچه ها و نوه هاشون ،
یکی از پسرخاله هام بهمن ماه ازدواج کرد اینه که اولین بار با خانمش میومد
اینجا رسمه بار اول که میان به نوعی دعوت عروس حساب میشه و
هدیه بهش میدن البته تو مهمونی خونه ما این دو نفر به دلیل کار پسرخاله غائب بودن،
منم که به لطف خونه تکونی که خعلی به خودم فشار آوردم کمردردم بدجوری خودشو نمایان
کرده و همش ذهنم مشغوله مبادا خیلی اوضاعم وخیم باشه،
دیگه با دیدو بازدید عید کمی به
خودمون روحیه میدهیم
علیرضا جونم که ماشالله بیشتر شیطون شده و باید چهارچشمی
مواظبش باشیم و کل تعطیلات رو اینجا پیش ما هستن ، ما هم که رو بچه حسسساااااس،
تو خونه و مهمونی همیشه مراقبشیم مبادا بره جای بلندی و خودش و اذیت نکنه،
تو خونه خودمون تا چشم ازش برمیداریم از مبل بالا میره و میپره رو اپن آشپزخونه،
بنده خدا خواهرمم خسته میشه بس که شیطونه عسل من،روزی صد بار کل خونمونو بهم میریزه،
دیگه خلاصه از سر صبح چهارنفرمون رو مشغول خودش میکنه،
راستی ادای بابا پنجعلی پایتخت و هم در میاره، میگه: نقی ا لللللکی میگه
بعد تعطیلاتم احتمالا با خواهرم اینا میرم نوشهر که یکم تو کارای
جمع و جور کردن وسایلش برا اسباب کشی به منزل نو کمک کنم
با این کمر دردم کمک کردنو کجای دلم بذارم
دیگه دو تا خواهر بودن این مسئوایتا و دردسرا هم داره
پ.ن: عروس شیرازی عزیز مسابقه سفره هفت سین گذاشته منو هم دعوت کرده شرکت کنم ،
خب امسال مثل همه سال
وقت زیادی براش نذاشتم و دقیقه نود به سرعت برق و باد سفره هفت
سینمونو چیدم عکسشو گذاشتم پایین
پ.ن:شب اول عید یعنی چهار شنبه شب با مامان برا اولین بار سمنو پختیم یعنی بعد سال تحویل
چون هنوز گندم سمنومون جوونه نزده بود اینه که دیر شد ولی خداییش خیلی زحمت داره،
دو مدل شیرینی هم پنجشنبه پختم که از نظر خودم بدک نبود،
شیرینی یا کیک شربتی(کیک باقلوا) و قطاب که متاسفانه به دلیل ته کشیدن شیرینی ها
نشد عکسشونو بذارم البته ترشی و شوریم گذاشتم ازونا مونده
(آخه بگو به کمر دردش میارزید؟)
خواستم بگم چقده من هنر دارم ![]()
![]()
![]()
پ.ن: امروز بدجوری منتظر یه اتفاق ویژه بودم ولی خب ... همش به قول معروف کششششک بود،
انگار علیرضای خاله هم تو چشام خوند با زبون خودش وقتی داشتم تی وی تماشا میکردم
و فقط چشمم به تی وی بودو فکرم مشغول، با همون زبون نی نی وارانه خودش
که الهی قربونش برم بهم گفت: خاله مونتظیری؟ (خاله منتظری) چند بارم تکرار کرد
مترجم مخصوصش یعنی خواهرم منو متوجه سوالش کرد
عاشقشم ![]()
پ.ن: امروز اینجا بارونی بود، پارک روبروری خونمون پر مسافره،
حالشون گرفته شد
، ما که معمولا نوروزو مسافرت نمیریم فقط یه سال با خواهرم اینا رفتم مشهد،
اصولا مهمون میپذیریم، فقط این چادرا و مسافرا رو نگاه میکنمو میگم چه حالی دارن اینا
مسافرت شب زیر چادر و ووووو
سخته!
پ.ن: هم اکنون که در حال تایپ میباشم البته به صورت دراز کش درد وحشتناکی را
در ناحیه کمر احساس میکنم
فقط درد عصب سیاتیک نمیدونستیم چیه که اونم متوجه شدیم![]()
پ.ن: لحظه تحویل سال بغض عجیبی داشتم بی اختیار اشکم چکید
البته نه بدین شدت![]()
پ.ن: در همین لحظه که اومدم مثلا عکس سفره هفت سینمو آپلود کنم به سلامتی
کارت اس دی موبایلم سوخت
همه عکسام به فنا رفت
بلاگفا ظاهرا چشمش فوق العاده شوره![]()
وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ