پست با طعم کمر درد!!!
بسم الله الرحمن الرحیم
امان از دست کمر درد!!!
کمر دردم نه تنها خوب نشده که هر روز ابعاد جدیدی ازین مرض
در وجود بنده پدیدار میشه
، اگه امراض مختلف و هم جزء آیات خدا در نظر بگیریم باید بگم:
شکرت خدا! این همه تنوع در دردو مرض هم خودش بسی جای شکر داره ![]()
البته ازون جهت عرض میکنم که خدا یه بدن با سیستم فوق العاده پیشرفته سالم رو میده دست
ما بعد خودمون میزنیم کل سیستمشو بهم میریزیم، من جمله بنده که تو خونه تکونی اخیر کلی کارو
یه دفه با هم تنهایی انجام دادم و کلی فشار آوردم به خودم، که الان که بهش فکر میکنم میگم نه
،
این ستون فقراتو عصب سیاتیکم کلی هم باهام راه اومدن که چیزی بهم نگفتن
البته فکر میکنم
کمر دردم با اون افتادن اخیرم تو حموم بی ارتباط نباشه![]()
اه اه اه همش از درد گفتم![]()
سیزده بدر و با سلامو صلوات رفتیم یه جای نزدیک که من خیلی دوسش دارم
تا یه مسیر طولانی رو با این حجم ترافیک تو راه نباشیم ومسیر طولانی فشارات وارده
بر کمر اینجانبو دوچندان نکنه، الان متوجه میشم که مامانم این همه سال با این درد مزمن چی میکشه،
البته با وضعیت مادربزرگم اینروزا مامانم درد خودشو فراموش کرده ، سیزده بدرم چندان راضی به
بیرون اومدن نبود ولی با اصرار ما برای عوض شدن روحیه و مطمان شدن ازینکه خاله ها و داییم
که از تهران اومدن و خونواده یه خاله دیگم کنارشن ، راضی شد که بیاد،
سال گذشته روهمگی رفته بودیم ویلای شوهر خالم کنار دریا، دریا خیلی جذبم نمیکنه،
من کوه و جنگلو چشمه رو ترجیح میدم، پیشنهادم مورد قبول جمع واقع شد و رفتیم یه جای
خوش منظره و خوش آب و هوا به اسم خرما سیسکو البته اسم واقعیش خرما سی کوهه که
عامیانه بهش میگن سیسکو، تصورات من از بهشت دقیقا یه همچین جایی با یه همچین منظره ایه،
تقریبا۱۵تا ۳۰ کیلومتر از شهر فاصله داره، یه جای سرسبز کوهستانی که
هم چشمه داره و هم جنگل، یه اتفاق جالبی که افتاد این بود که تا نصف مسیرو رفتیم
تازه یادمون اومد که ظرف گوشت کبابییعنی همون غذای ناهار سیزده بدرو در منزل جا گذاشتیم
دیگه خلاصه با بیان اینکه حکمتی در این اتفاق نهفته است
خود را راضی به بازگشت برای برداشتنش کردیم، به مقصد که رسیدیم
به علت ازدحام جمعیت جای پارک نبود ولی بلاخره یه جای دنج پیدا کردیمو بندو بساطمون و
همونجا پهن کردیم، چند تا خونواده هم با فاصله اطرافمون بودن،اونجا هم بسی اکتیو عمل کردم
خیلی سریع گوشتو به سیخ کشیدم دادم بابا اینا کباب کنن، سفره هم خودم پهن کردم تا مامانم بر خلاف
همه سال همه کارا رو دوشش نباشه بعد خستگی این چند روزه ،خلاصه که بعد ناهار آجیلو چاییو میوه
زدیم بربدنو یه کمم همون اطراف کنار چشمه پیاده روی کردیمو عکس گرفتیمو منم هفتا سنگ که چه
عرض کنم قلوه سنگ انداختم تو آبو نیت کردمو سبزه گره زدمو اونم راهی آب کردم به امید اینکه
همه نحسی ها و دردا و غما و بدیها با سیزدمون بدربشه، موقع برگشت راه یک ربعه رو
یه یک ساعتی تو ترافیک بودیم، بس که تشنمون بود و خسته بودیم جاتون خالی
نزدیک خونه از همون قنادی که شیرینی عیدو گرفته بودیم
یه بستنی زدیم بر بدنو بسی بهمون چسبید ، بسیار به موقع بود
امروز بعد از ظهرم خواهرم اینا رهسپار منزل شدن و بنده به علت کمر درد
علی رغم برنامه قبلی نتونستم همراهیشون کنم،
کلاس زبانمم که طبق روال چهارشنبه ها اولین جلسه بعد عید امروز بود خیلی ریلکس دو در کردم
و نرفتمو الانم بعد دیدن سریال پایتخت و آخرای بازی استقلال و الهلال ،خوش وخرم که چه عرض کنم ،
با کمر درد وافری اومدم حس گذاشتن پست رو در وجودم ارضا کنم و برم بخسبم، شب خوش![]()
پ.ن: کارت اس دی موبایم سوخت گمونم، نمیدونم والله۱ وقتی میذارم تو گوشی
میگه کارتو وارد کنید، قابل تشخیص نیست براش! نمیدونم قابل درست کردن هست ؟ نیست؟![]()
پ.ن: چیزی که امسال بسیار تو عید دیدنیا برام مشهود بود دعاهای از ته قلبه
خاله و وخانباجیو عمه و ... بود با این مضمون:دیگه درس بسه(ایشالله سال دیگه با آقاتون بیای)![]()
منم یه انشالله عمیییییق تو دلم میگفتم![]()
![]()
(سال نویی رومون تو روی وبلاگ باز شده
)
آخه بین نوه ها و توطرف مامان اینا و بابا اینا من دیگه آخرین بقایای
دهه شصتی میباشم که بسیار تو چشمم و در سن ازدواج
،
آخریش پسرخالم بود که یه چهار ماهی از من بزرگتره
و دو ماه پیش عقد کردن، دیگه نوبتیم باشه ۹۲ نوبت منه![]()
حالا انگار نوبتیه![]()
ما نوبتیش میکنیم حرفیه؟!![]()
![]()
سال ۹۱ دو تا دختر عمه هام و یه دختر خالم که چند سالی ازم بزرگتر بودن و
یه پسرعمم که کوچکتر بودو یه پسر خاله که بالا گفتم به خانه بخت شتافتند![]()
البته این انشاللهی که گفتم دلایل خاص خودشو داره که بعدا تو یه پست اختصاصی میگم
وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ