در عمق روحم، ترانه هایی است که تمایل ندارند ظاهر لغات را به خود گیرند.ترانه هایی که همانند بذر در دلم زندگی می کنند.

آنها با دوات بر روی کاغذ جاری نمی شوند.مانند حبابی نیمه شفاف،با عواطفم سرشته شده اند و هرگز نمی توانند به شیرینی بر زبانم جاری شوند.

پس چگونه میتوانم آنها را نجوا کنم؟

برای چه کسی آنها را بخوانم در حالی که به زندگی در کلبه روحم، عادت کرده اند و از ناگواری و ناملایمی دیگر گوشها می هراسند.

اگر در چشمانم بنگری، تصویر تصویر آنها را خواهی دید و اگر سر انگشتانم را لمس کنی،حرکت سریع آنها را حس خواهی کرد.فعالیت دستانم، آنها را چنان آشکار می سازد که گویی دریاچه ای بارقه ستارگان را منعکس می سازد.

اشکانم،آنها را چنان افشا می سازد که گویی اسرار گلبرگ های رز هنگامی که گرما دانه ژاله ای را متفرق می سازد، بر ملا شده است.

ترانه ها، در سکوت می گسترند ودر همهمه، اجتماع می کنند.در رویاها، پژواک می یابند و در بیداری پنهان می گردند.

آنها،ترانه های عشق هستند. ای مردم!

کدامین پیامبر این مزامیر را خواهد خواند؟

آنها از شمیم یاسمن نیز خوشبوترند.

آنها از کدامین حنجره بیرون خواهند تراوید.

آنها از باکره گان هم عفیف ترند.

کدامین ویولون آنها را خواهد نواخت؟

چه کسی می تواند غرش دریا و آواز هزار دستان را با هم بیامیزد؟

چه کسی می تواند آه یک کودک را با تندر غران پیوند دهد؟

کدامین جسم می تواند ترانه های خدایان را بخواند.

                                                                                               جبران خلیل جبران