یادمه از همون دوران ابتدایی بابام ازونجایی که حساسیت زیادی رو درس من و خواهرم داشت

تو درس ریاضی برامون معلم خصوصی گرفته بود این روند تا دبیرستان ادامه داشت

 ، البته خود بابامم اونموقع زیاد تدریس خصوصی داشت(اواخر و نزدیک بازنشستگی دیگه حوصله نداشت

تقریبا تعطیل کرده بود کلاسارو)  

یادمه که  تو کلاسای دوره ابتدایی دو نفر بودیم من و  پسری که تو دوره راهنماییم  

من رو با دو نفر دیگه مشایعت میکرد، اهل درس نبود اصلا و ابدا برا همین بارها جلو چشم من از معلم

دوره ابتدایی پس گردنی خورد بابت حواس پرتش، من اما تو این کلاسا مثلا گل سرسبد بودم

همیشه هم بابت درس تا جایی که یادمه استرس و هیجان داشتم ، شاید حساسیتای

بابا و مامانم بی تاثیر نبودن تو این روند، یادمه یه روز تو یکی از همین کلاسای خصوصی

که معمولا معلم میومدن خونه ما، ۴ نفر بودیم برا خالی نبودن عریضه

من بودم  و دختر همسایمون که هم مدرسه ای بودیم، اون پسر  و پسر همسایه.

دختر همسایمون بدک نبود، زورشو میزد، ولی دو تای دیگه کلا فقط جسمشون سر کلاس بود و

روحشون تو کوچه پی فوتبال، یادمه خیلیم  با معلم شوخی میکردن

هر تپقی یا هر حرفی از سمت معلم که باعث خنده بود چند برابر بزرگ میکردن و میخندیدن

یادمه یه روز اون رگ خنده منم بلند شده بودو  پسرا کاری کرده بودن که خنده ماها بند نمیومد

هی آقا معلم تذکر میداد هی ماها میزدیم زیر خنده، یادمه  آقا معلم بور و سفید بود

و همه صورتش از عصبانیت عین لبوقرمز شده بود ، بس که خندیدیم بلند شد که بره ،

ماها به حالت التماس و در حال غش کردن از خنده زیاد و ریسه رفتن

میگفتیم ببخشید ببخشید دیگه تکرار نمیشه اون بیچاره هم  برگشت و نشست رو صندلیش  

البته گمون نکنم دیگه در طول دوران تحصیلم همچین کلاس درسیو تجربه کرده باشم 

چون کلا   یه ترس ومانع  درونی همراهم بود که باعث میشد

کودک درونم سرکوب بشه، حالا اما پشیمونم ، ازون همه استرس ، البته نه که دائم الاسترس باشما نه

ولی خب همیشه دلم میخواست حرفی برا گفتن داشته باشم بچه تنبل بودنو

شاگرد چندم شدن تو کتم نمیرفت، الان که فکر میکنم حس میکنم نباید اینقد به خودم سخت میگرفتم

البته خیلی از اون درونیات حاصل فشار عوامل بیرونی مثل نوع تربیتم بوده، مخصوصا الان که

میبینم خیلی ازون استرسا راه به جایی نبرده و من نه الان  نه هیچ وقت دیگه ثمرشو تو زندگیم ندیدم

بیشتر پشیمونم از حبس کودک درون، و شاید هنوزم که هنوزه  همونجوریم حتی اگه خوب نپندارمش،

مخصوصا اینروزا که دل پری دارم ازین قضیه پیثمری لااقل برا منی که تا الان اثرشو ندیدم  خیلی سخته

کما اینکه خیلیا رو میبینم خیلی راحت  بی هیچ زحمتی  به خیلی چیزا رسیدن ،

 و هیچکدوم از شب بیداریهای منو تجربه نکردن

امروزم در حین جمو جور کردن وسایل برا بردن به طبقه پایین یه برگه دیدم که لوح تقدیر قبول شدن

تو مسابقه علمی بود داغ دلمو تازه کرد 

واقعا گاهی میمونم بین ارزش و ضد ارزش، گاهی میگم شاید خیلی

چیزا که برا ما تابو شده  اصلا پیش خدا ارزش نداره ، اصلا قرار نیست بابتش

منتظر ثمری باشیم

  اما باز خوندن بعضی (کلیک کنید)  مطالب ازین دست  یه کورسوی امیدی در دلم روشن میکنه

و اما

 

 

اون پسر بازیگوش و درس نخون کسی نبود جز پسر خاله بنده که یه سه ماهی از  من بزرگتره

و چند شب پیش عروسیش بود البته این روند درس نخوندنش کماکان ادامه داشت

و تو این زمینه چندان علاقه ای نشون نمیداد ، نشون به اون نشون که تو دانشگاه هم

 به زور واحداشو پاس میکرد، اما  خدا روشکر بعد تموم شدن درسش راحت رفت سرکار

اون دو نفر دیگه  هم ازدواج کردن، البته صد رحمت به پسرخاله خودم 

 پسر همسایمون که ماشالله داشت و آیکیو در حد جلبک البته گمون کنم الان تو کار بیزینس

موفق هستن، خبر چندانی ازش ندارم فقط یادمه چون باباش حاجی بازاری بود پسراشم وارد همین کارا کرد

همون دیپلم نگرفته گمونم ازدواج کرد، چون بعدها ما ازون کوچه اومدیم تو محل زندگی فعلیمون

اون دختر خانمم سال گذشته که رفته بودیم  دریا آبتنی دیدم، اونم  تازه ازدواج کرده بود

خلاصه که خواستم بگم زمان چقد زود میگذره بچه های شیطون اون دوره کجا و

عروس و دومادای الان کجا؟

پ.ن: این آخرین بازمانده  دهه شصتی از خونوادمون قبل من بود که با دنیای تجرد خداحافظی

کرد ، خداییش باید اعتراف کنم خیلی سخته تک بیفتی این وسط و همه نگاهها بهت باشه

که خلاصه چه میکنی 

پ.ن: عروسی چهارشنبه گذشته بود روز بعدشم خونه دوماد جشن و پایکوبی به شیوه قاسم آبادی

جهت مزاح  و انبساط خاطر برگزار شد، روحیه ام کلی عوض شد

 

پ.ن: واقعا چرا بعضیا حرفشونو مز مزه نمیکنن و به زبون میارن؟! نمیدونم چرا

 مواظب زبونشون نیستن،دو تا از همین آدما باعث شدن روحیه بازیابی شدم افتضاح بشه،

میدونم که نباید اهمیت میدادم   ولی دست خودم نبود،

 متاسفانه از نعمت حاضر جواب بودن هم محرومم  البته اگه اینکارو کنم

میشم یکی مثل خودشون

 

پ.ن: بعد از ظهرا برا پام میرم فیزیوتراپی، موندم واقعا این فیزیوتراپا چه پولیه میگیرن،

 ۴ سال درس خونده با لیسانس، دو تا دستگاه برمیداره میکشه رو پام بیست تومن میگیره؟!

 هنوز م ورم داره البته اینی که من میرم دکترا گرفته   اما لیسانساشم دیدم همینن

به سرم زده برم فیزیوتراپی بخونما، اما نه میترسم من که پامو بذارم درین عرصه، ظرفیت فول شه

پ.ن: برام جالب بود که تست شخصیت استقبالش زیاد بوده

 

خدانوشت: اینروزا خیلی خیلی بیصبرم،  خدایا سپردم دست خودت، من که توانم هیچه در  برابر

ناملایمات ، فکرشم نمیکردم تجربه اینروزارو! شاید زیادی حساس شدم؟ تو مواظبم باش

 

دانلود کنید