این روزها کاملا سردرگمم، نقشه های زیادی تو ذهنمه که
تحقق بعضیاشون که خیلیم مهم اند به بند پ بستگی داره
1-رفتن سر کار مناسب و دریافت حقوق ثابت بعد از 19 سال تحصیل
(بند پ بسیار در این گزینه موثر بوده چند جا سپردم ولی طرفا
فعلا تو بند ب(بی تفاوتی) سیر میکنند تا یه نقطه تبدیل بشه به سه نقطه
عمر ما بسر میاد
2-جمع آوری منابع جهت مطالعه برای آزمون دکترا سال 90-91
(راستش خیلی خستم، پایان نامه به اندازه یه عمر پیرم کرده ولی چاره ای نیست
به دلیل کمبود نقاط پ،باید بشینمو بخونم چه برای دولتی چه آزاد به دلیل
پررنگ بودن باز هم بند پ در مرحله مصاحبه دانشگاه دولتی
۳-تقویت زبان انگلیسی و رفتن به کلاس برای این امر چه خصوصی چه آموزشگاه
(هنوز باید تحقیق کنم)
۴-گرفتن یک رژیم مناسب ضربتی و کم کردن وزن اضافه ای که
از نشستن پای لب تاب و سرچ در دنیای مجازی و تایپ متن پایان نامه حاصل شده
و شاید رفتن به کلاس ایروبیک
5-فکر نکردن به آینده ای که قراره بیاد و ازش خبر ندارم
و عدم استرس و ناراحتی و دلشوره و متعلقات آن،
و راضی به رضای خدا بودن برای همه چیز و تقویت روحیه خویش با تکرار
این مصرع معروف:
همه چی آرومه من چقد خوشحالم
"همه چی آرومه
و من چقد خوشحالم که تو کشوری که دولتش سالانه
تعداد زیادی شغل علی الخصوص برای قشرتحصیل کرده اش فراهم میکنه
و آمار بیکاری با این روند که پیش میره تا چند سال آینده
به صفر میرسه زندگی میکنم
6- .... .... .. .... .... .... . این بند و اگه دوست دارید خودتون حدس بزنید.
تا حالا شده درست وقتی که فکر میکنید همه چی آرومه و به تازگی یه بار سنگینی
از مسئولیت از رو دوشت برداشته شده و موقعشه که یه نفس راحت
از اعماق وجودت بکشی و یه مدت استراحت کنی و خوش باشی همه
نقشه های ذهنیت نقش بر آب بشه (البته نه به اون غلظت و شدت)
و ببینی اوضاع اونجوریم که فکر میکردی آرومه آروم نیست؟؟؟
این مسئولیتی که برداشته شده و از پسش براومدی و یک سال
و نیم براش تلاش کردی فقط جاشو خالی کرده تا حجمی
از مسئولیت های پیش بینی نشده به ذهنت هجوم بیاره
و خودتو ناتوان تر و خسته تر از همیشه برای به عهده گرفتن هر کدوم از اونها بدونی!
از وقتی که به خاطر دارم تو زندگی با احتساب 7 سالگی که وارد مدرسه شدم
و 26 سالگی که که در مقطع ارشد فارغ التحصیل شدم ،
19 سال مشغول تحصیل و درس خوندن بودم تو پرانتز بگم ،منظورم پیوستگی این زمان طولانیه
که به من فرصت انجام خیلی از کارهایی که دوست داشتم رو نداده
وگرنه خداروشکر تقریبا اکثرا درسم خوب بوده ولی
به هیچ عنوان نمیتونستم 24 ساعته مثل بعضی افراد خودمو مشغول درس کنم
چون واقعا گروه خونیم با این کار نمیخونه و بسیار از تکرار مکررات حتی درس متنفرم
و صرف درس خوندن بسیار خسته ام میکنه به جز شبای امتحان و فرجه ها
که تا صبح بیدار میموندم، بقیه اوقات حتی برای کنکورم هم مدام
با برنامه ریزی ساعتی درس نخوندم و البته اصلا کار اونایی
که مدام درس میخونن و سرشون تو کتابه رو رد نمیکنم و
اگه کسی بتونه با فهم مطلب این کارو بکنه اتفاقا خیلیم ارزشمنده
و یکی از کلیدهای موفقیت مطالعه پیوسته است، ولی من مدل
مطالعه ام فرق داره،
از اصل مطلب دور شدم که همانا این است که
ذهنم اینروزها بسیار مغشوش و متزلزل است،
قبل دفاع پایان نامم همش تمرکزم
رو دفاع بود و هیچ خوشحالی از جانب من
از ته دل نبوده و فقط به اتمام کارم فکر میکردم، بعد دفاع پایان نامه
به اتفاق بابا و مامان که برای جلسه دفاع پایان نامم اومدن شیراز
و بعد دو ماه میدیدمشون رفتیم تهران عروسی پسر خالم و بسیار هم عالی بود
و کل فامیل رو که بعضیاشون رو مدتها بود ندیده بودم ملاقات کردم
سیل تبریکاتشون بابت دفاعم
و مهمونیهای دسته جمعی که خونه تک تکشون رفتیم کلی روحیم رو بالا برد
و بعد اون هم سفر مشهدمون که قبلا ثبت نام کرده بودیم و خدا خواست
و امام رضا طلب کرد افتاد بعد دفاعم، چون اگه قبلش بود امکانش نبود که برم ،
به اتفاق فرهنگیان بازنشسته، همکاران سابق بابا و مامان پیش اومد.
هر چند مدتش کوتاه بود ولی چون رفت و برگشتش هوایی بود
و هتلمون هم در جوار حرم بودخیلی عالی بود خوشحالی فارغ التحصیلیمو
با امام رضا قسمت کردم و کلی ازش تشکر کردم که هوامو داشته
و ازش خواستم بعد اینم هوامو داشته باشه، با این سفر کلی
خستگی ذهنی و جسمی
روزهای قبل رو از تنم بیرون کردم،
وقتی برگشتیم خونمون خواهرم به اتفاق همسرش و علی جونم
برای استقبال از نوشهر
اومدن خونمون، علی جونم این دو ماهی که رفتم شیراز و ندیدمش
کلی بزرگ شده و البته شیطونو بانمک
یعنی آدم دلش میخواد این بچه رو بخوره بس که باهوش و بامزه است.
در ادامه مطالب چند تا از عکساشو گذاشتم.
و حالا این منم با کلی برنامه برای آیندم و یه دل پر آشوب،
از طرفی دوست دارم از حاصل سالهای عمرم که گذشت ثمری ببینم
و اگه جور بشه و امکانش باشه و بند ب به پ تبدیل بشه بتونم
تو دانشگاه تدریس کنم البته برنامه ای هم برای تدریس خصوصی در منزل دارم ،
کاری که خیلی بهش علاقه دارم ولی تا به حال به دلیل مشغله تحصیلیم
در شهر دیگه امکانش برام فراهم نشد، از طرفی دلم میخواد بشینم
و برای دکترا بخونم که اونم یعنی نشستن مداوم و
سر از کتاب برنداشتن رو حالا حالا ها در خودم نمیبینم ولی چه کنم که ناچارم.
یه فکراییم برای ترجمه مدارکم و فرستادن به یکی از دانشگاههای کشور مالزی
که در سالهای اخیر تعداد زیادی از فارغ التحصیلان دانشگاههامون
برای ادامه تحصیل به این کشور مهاجرت کردند داشتم که همون شب
که این فکر به مغزم خطور کرد گفتگوی خبری کانال 2 برنامه ای گذاشت
مبنی بر اینکه" زین پس مدارکی که از دانشگاههای کشور مزبور گرفته میشود
در ایران ارزش گذاری نشده و فاقد اعتبار است". (البته گویا این یک مقابله به مثل
با کشور مالزی است وگرنه دانشگاههای اونجا سطح علمیشون بالاست
و خیلیاشون رتبه های بالای علمی جهان رو دارن) همه اینایی که گفتم
فقط و فقط در حد فکره و صد البته
ارزش اجرایی داشته واسباب اجراییش که همانا همت خودم
و التفات دوستان و البته
التفات برترین دوستم که همانا و همانا بالاترین و تنها بند پ من در زندگی
او بوده که هیچ گاه تا کنون برایم بند ب نبوده و زین پس نیز از صمیم
قلبم از او میخواهم که مرا به حال خود واگذار نکند، می باشد.
به امید هر چه زودتر راه افتادن موتور اجرایی
و دیگه اینکه
باز میگویم از مساله دوری و عشق
و ظهور تو جواب همه مساله هاست
پ.ن: وبلاگم ۸/۶/۱۳۸۸ متولد شد، امسال وقت نکردم برای
جشن سه سالگیه خونه مجازیم مطلب بذارم. با تاخیر تولدت مبارک!
پ.ن:تبریک بعدی بابت شب ازدواج حضرت علی (ع) و فاطمه زهرا(س)
آرزوم درین شب خوشبختی همه جووناست