امام رضا

فردا انشالله میریم همون مهمونی که یه ماهیه منتظرشم 

 میزبانمون امام رضاست

 ایشالله به زودی  قسمت دوستان گلم

 خدا توفیقشو بده ، نایب الزیاره دوستان عزیزم هستم


پ.ن: ولادت خانم فاطمه زهرا، روز مادر و  زن رو با تاخیر به همه مادرا ن و زنان سرزمینم که هدیه ایند  بهشتی روی زمین از طرف خداوند تبریک میگم. و دست مادرم رو میبوسم و خدارو هزار مرتبه بابت عطر بهشتیه حضورش شکر میکنم و امیدوارم خدا سایه هیچ مادری من جمله مادر خودم رو از سر فرزندان کم نکنه

27

 

 

امروز ۱۶/۲/۱۳۹۱ وارد بیست و هفتمین سال زندگیم شدم

همین!


پ.ن : این عکسم نبات گلم برام فرستاده، ممنونم عزییییییییزم خودت گلی

 

عاشقانه

 

 

کاش می شد در میان لحظه ها، لحظه ی دیدار را نزدیک کرد!

تنهاییم را دریاب!

 ای موعود!

 

جوونم جوونای قدیم! + روز معلم

دایی بزرگ اینجانب ازون دسته آدمایی هستن که به دلیل کارو فعالیت و عشق و عاشقی و هزار دلیل تراشیده و نتراشیده دیگر که صد البته بیشتر بهونه اند تا دلیل قانع کننده و با وجود اینکه دانش آموز حساسی بودن و در دوره تحصیل حساسیت ویژه ای روی درس خوندن داشتن بعد از گرفتن دیپلم ادامه تحصیل نداده بر خلاف دایی کوچکم که در درس خواندن بسیار  تنبل بودند ولی ادامه تحصیل دادند. پس از ازدواج و بچه دار شدن و تغییر شغل و مشغول شدن در یکی از سازمان های معتبر دولتی  به دلیل علاقه و یا شاید ارتقا شغل و با تشویق های مکرر همسرشون که ادبیات خوندن و زمان ازدواج با دایی بنده مشغول تحصیل در این رشته بودن، تصمیم گرفتند که در سن ۳۵سالگی ادامه تحصیل بدن، و خدارو شکر در اولین کنکوری که به این منظور شرکت کردند کاردانی علوم ارتباطات در دانشگاه علمی کاربردی قبول شدند  و خوشبختانه با معدل بالا این مقطع رو به پایان رسوندن و با وجود سختی های زیادی که کار بهمراه تحصیل بهشون وارد میکرد از پا ننشسته و برای کارشناسی هم کنکور دادند و همون رشته رو در دانشگاه علمی کاربردی البته اینبار در شهر محل زندگی خواهر بنده قبول شدند و پنج شنبه و جمعه ها به دلیل داشتن کلاس در شهر نوشهر مهمون خواهرجان هستند. این هفته برای تغییر آبو هوای همسرو بچه ها، اونارو هم در این سفر چند ساعته از تهران به نوشهر همراه کردند و به ما هم خبر دادند تا ازینطرف راهی شهر خواهرجان شویم تا جمع آخر هفته ایمون جمع باشه، من و مامان هم عصر چهارشنبه شال و کلاه کردیمو راهی شدیم و بابا هم که فردای اون روز برای پاره ای از تعمیراتی که مستاجرقبلی تحمیل کرده بود و با تعمیرکار قرار داشت نتونست ما رو همراهی کنه، و از دیدار علیرضای خاله که تازه چند روزی است که شروع کرده به قدم برداشتن و راه رفتن اون هم چه راه رفتنی که گویا در مسابقه دوی سرعت شرکت کرده و چه ذوقی میکنه خودش وقتی راه میره و کلی به زبون خودش موقع راه رفتن حرف میزنه و آواز میخونه محروم شد، فی الجمله قرضم از نوشتن مراحل زندگی تحصیلیه دایی جان این بود که خونه خواهر جان به ناگاه متوجه غیبت ایشون در جمع  میشدیم و ایشون رو در اتاقی با در بسته مشغول مطالعه دروسشون میافتیم و با کف و سوت، بسیار مورد تشویق قرار میدادیم که به به! عجب دانشجوی مثال زدنی هستید شما، و بنده با این دانشجوهای گل و بلبلی که هفته دیگه 16 اردیبهشت قراره ازشون میان ترم بگیرم ازشون درخواست کردم که تشریف بیاورید و با دست خویش تفقدی بر سر آنان نمایید بلکه کمی از این تنبلی و نابسامانی دست بردارند، که مطالعه درس قبل از ورود به کلاس پیشکششان لااقل جمله ای را که بنده از جلسه اول هزار مرتبه تکرارش کردم به اینجانب پس دهند، ظهر پنج شنبه با زندایی جان به صورت دسته جمعی راهی دانشگاه دایی جان که در مکان زیبایی از شهر واقع شده برای رساندن لقمه ای غذا به ایشان شدیم و بنده هم که جدیدا صفت زیبای فرصت طلب بودن به جمع صفات خوب و بد قبلیم اضافه شده فرصت را غنیمت شمرده راهی بخش آموزش دانشگاه مربوطه شده و تقاضای تدریس را طی پر کردن فرمی روی میز معاون آموزش نهادم . بعد از ظهر اون روز هم  در مراسمی که به مناسبت شهادت خانم فاطمه زهرا منزل دختر عمه جانم یا به عبارتی خواهر شوهر خواهر بنده ترتیب داده شده بود شرکت کردیم و وقتی راهی منزل خواهر جان شدم  سریعا خود را به مطبخ رسانده جهت سرخ کردن خمیر مایه کتلت جهت میل نمودن در ساحل دریای مازندران که در شهر نوشهر واقع شده، و من مانده ام در کار این ملت  که از یک نیمچه تعطیلی هم برای سیر و سیاحت در طبیعت نمیگذرند و با اهل و عیال راهی سفر میگردند و جمعیت زیاد مسافران و نبودن جای پارک در این ساحل زیبا بود که چشم را مینواخت.فی المثل تا بعد از ظهر روز جمعه مهمان منزل خواهرم بودیم و بعد از سفری تقریبا دوروزه راهی منزل گشتیم.سفر بسیار خوبی بود و کلی روحیه ام را عوض کرد

ظهر شنبه هم که کلاس داشتم ، و امان از دست این  چند تا دانشجوی شیطونی که دارم، از اول تا آخر کلاس تو مود خنده بودن، مخصوصا با اومدن یکیشون به عنوان اولین نفری که سمینار درس رو که براش 2 نمره در نظر گرفته بودم آماده کرده بود و نزدیک بود تقریبا از خنده غش کنه، و چند باری ازم خواست که بره و سر جاش بشینه و ارائه بده که من اجازه نفرمودم، بهش گفتم که خودشو کنترل کنه و سمینارشو ارائه بده وگرنه از نمره ارائش کم میشه که بالاخره موفق بر این امر شد ، و موندم از کار خودم که چجوری با داشتن این دانشجوهای عجیب الخلقه  تسلطو جدیتمو حفظ میکنم و خودم در ترکوندن خنده همراهشون نمیشم و بسیار هم از بنده حساب میبرند البته به جز اون چند تایی که شیطونی تو خونشونه و بیش فعال تشریف دارن بقیشون آرومند، در آخر هم به آقای ... دو نمره رو دادم و گفتم ارائه ات خوب نبود ولی چون شجاعت به خرج دادی و مطلع کار بودی ۲ نمره رو میگیری باشد که بقیه دلو جرات پیدا کنند برای ارائه

پ.ن: این هفته بهشون گفتم اون دسته ای که به امید مشورت میان سر جلسه امتحان  بدونند که سوالا با هم فرق داره، کار خودمو زیاد کردم، باید بشینم دو دسته سوال طرح کنم، دانشجوهه ما داریم؟! دایی جان بیا دستی به سرشون بکش

بعدا نوشت۱: الان بسیار ذوق زده میباشم، چون چندعدد پیام تبریک به مناسبت روز معلم داشتم و این اولین تبریکات به من برای این روز بزرگه، حیفم اومد ثبت نشه، از خدای مهربونم میخوام که ایشالله سالهای آینده هم این لطف و بهم بکنه تا به خودم بابت این شغل معنوی ببالم

عاشقان با عشق عارف می شوند/ بهترین مردم معلم می شوند/ عشق با عارف مکمل می شود/ هر که عاشق شد معلم می شود

بعدا نوشت۲:یه بار ذهنتون منحرف نشه که خودمو تحویل گرفتمااین شعرو با یه پیام تبریک خواهرم فرستاده و منو ذوق ملللللگ کرده

روز معلم رو به همه معلمان عزیز تبریک میگم انشالله خدا سایشون رو سالیان سال رو سر فرزندان این مرزو بوم حفظ کنه

بعدا نوشت ۳: به پدرو مادر عزیزم هم که مدت زیادی نیست که بازنشسته شدن این روز بزرگ و تبریک میگم و به وجودشون افتخار میکنم، بی شک از بهترین آموزگاران زمان خودشون بودن،مدیونشونم و ازشون الگو می گیرم و دستشون رو بابت همه زحماتی که کشیدند میبوسم

کاش بیشتر بشناسیمشون!

شاید خیلیا تو زندگی ما آدما بر گردمون حق داشته باشن، اعم از پدرو مادرو خواهر و ... و حتی شاید دوستانمون، آدمایی که با وجود حقی که بر گردنمون دارند ازمون طلبکار نیستند و انتظار جبران ندارند

اما انسان هایی هستند  که حقشون بر گردن ما خیلی بیشتر و بالاتر از هر کسیه، آدمایی که  در سرتاسر عمر گران بهاشون به چیزی جز رهبرو راهنما بودن برای تعالی زندگی آدما فکرنمیکردند، و عمرشونو جونشونو در این راه گذاشتند، دوستان دلسوزی که از هر دوستی به ما نزدیکترند، چون تجلی واقعی آفردیگار و جاینشینه به حق پروردگار بر روی زمینند، بی هیچ چشم داشتی از همه ی توانشون برای نشون دادن مسیر درست به ما مایه گذاشتن تا جایی که بعد از گذشت هزارو چهارصد سال هنوزم که هنوزه نامشون زنده است، و کاش راهشون هم زنده و پویا بشه تا شاید بشه مشقت هایی رو که در راه خدا بدون توقع  برای ما آدما به جون خریدند به اندازه ذره ای جبران کنیم

فاطمه زهرا (س) مادر و الگو و مربی همه این انسانهای آزاده است، حتی مادر پدرش محمد مصطفی (ص) و یارو همسرو همراه و شریک جوانمردترین مرد والای تاریخ علی (ع)

 دو رکعت نماز هدیه به فاطمه زهرا (س) رو که بین نماز ظهر و عصر خونده میشه تقدیم پیشگاهش کنیم، هدیه ای با حال و هوای معنوی از جنس خودشون. 

 در قنوت صلوات خاصه اون حضرت یعنی:" اللهم بفاطمه و ابیها و بفاطمه و بعلها و بفاطمه و بنیها و بفاطمه و سرالمستودع علیها اقض حاجتی و صلی علی محمد و آل محمد" فراموش نشه، حتی تو همین هدیه ام آخرش داریم ازشون طلب حاجت میکنیم، بخشنده بودن و مهربونیاشون رو تو  این روزهایی که نامهربونیا بیش از پیش تو چشمند بیشتر از قبل  مد نظر قرار بدیم

آن شب که ابوتراب با قلب حزین   بسپرد تن اُم ابیها به زمین

دانی که چرا خاک ز دستش افشاند           یعنی که تمام هستی ام بود همین!

حضرت فاطمه (س) میفرمایند: بهترین شما كسانی هستند كه متواضع وخوش برخوردتر از همه باشند وبیشتر از همه نسبت به زنان خود احترام كنند.

منبع:صحیفه فاطمیه(حمید احمدی جلفائی)

شهادت بانوی آب و آیینه تسلیت باد!

دوست طلب کرد مرا

بعضی وقتا دلم بدجوری هوایی میشه،  دنبال یک مامن میگرده، آغوش گرمی که پناهم بده و  اشک چشمام پیراهنش رو خیس کنه، کسی  که پای دردو دلام بشینه و بتونم مستقیم حرف دلم رو بهش بزنم، محل امنی که بتونم از تقدسش برای صیقل دادن دله زنگار گرفتم استفاده کنم، یا شکایتم رو پیشش ببرم و ازش حاجتمو طلب کنم، و یا حتی در پیشگاهش به خاطر همه روزمرگی هایی که باعث شدن خیلی وقتا فراموشش کنم و همه وعده و وعیدهایی که باهاش داشتم از یادم بره عرق شرم رو پیشونیم بشینه

هفته گذشته مامان با یه  خبر و یا بهتره بگم یه پیشنهاد غافلگیرم کرد، پیشنهاد سفری که این روزها جای خالیش رو بسیار در وجودم احساس میکردم، سفر زیارتی  سه روزه  که سازمان بازنشستگان برای فرهنگیان بازنشسته هر از چند گاهی ترتیب میده و به علت تعداد زیاد متقاضیان سالی یک بار امکان این سفر هوایی برای هر بازنشسته به همراه یکی از بستگان درجه یک فراهم میشه، یعنی مامان و بابا هر کدومشون میتونند یه همراه از بستگان درجه یک رو با خودشون ببرند، پیشنهاد مامان رو از هوا گرفتم و ازش استقبال کردم،  همیشه سفر کردن تو این ماه رو دوست داشتم ، به نظرم اردیبهشت خوش آبو هواترین و زیباترین فصله ساله (مدیونین اگه فکر کنید به خاطر تولدم تو این ماهه که اینا رو میگم)، اگه  بخوای تو این ماه سفر بری  که دیگه نورعلی نوره و مخصوصا اینکه سفرت از نوع زیارتی باشه و  چه زیارتی هم بهتر از زیارت امام رضا!   البته بابا با نظر مامان مخالفت کرد  و گفت حالا که دو تا انتخاب قبلیمونم زیارت امام رضا بوده  و تو سال 91 فقط یکبار امکان سفر هوایی به این طریق از طرف سازمان برامون فراهم شده و با توجه به اینکه مهر ماه سال گذشته هم سفر مشهد رو از بین سفرهای زیارتی و سیاحتی سازمان انتخاب کردیم و قسمت شدو به پابوسی آقا رفتیم ایندفعه بریم کیش! هر چند خوم بسیار تنوع طلب تشریف دارم  و دوست دارم همه جای ایران رو حداقل یک بار هم که شده از نزدیک ببینم ولی یه جورایی دلم فقط مشهدو زیارت امام رضا رو طلب میکرد، مامان هم که عاشق سفرهای زیارتی! شدیم 2 به 1،  برا اینکه حرف بابا زمین نمونه، با اینکه  تعدادمون 2 به 1 بود یه قرعه کشی فرمالیته ای به شوخی  راه انداختمو اسم کیش و مشهد هر کدوم رو سه بار روی 6 تا کاغذ نوشتم و هر کدوممون یکی از اون کاغذهارو برداشتیم و در کمال ناباوری پیش چشم بهت زده سه تاییمون هر سه تا برگه اسم مشهد درومد و پیشنهاد مامان  به کرسی نشست و امام رضا حجت رو بهمون تموم کرد و به فاصله هفت ماه دوباره مارو طلبید. پنج شنبه گذشته مامان اسم سه تاییمون رو تو لیست سفر به مشهد نوشت، هنوز تاریخ سفرمون دقیقا مشخص نشده ولی امید داریم که تو همین اردیبهشت ماه باشه، سفر قبلیمون رو که خیلی راضی بودم هتلی که توش مستقر بودیم فاصله چندانی با حرم نداشت و با پای پیاده تقریبا 10 دقیقه تا یک ربع  به حرم میرسیدیم، و تقریبا تمام نمازها رو به جماعت تو حرم بودیم. لحظه شماری میکنم برای اومدن به پابوست

پ.ن: ممنونم ازت به خاطر اینکه حواست بهم بود، یکی از حاجتام در سفر قبلی که همون هر ساله شدن سفرم به بارگاهت بود  رو نادیده نگرفتی

پ.ن: دیروز داشتم قسمتهای پایانی فصل سیستم عصبی رو به بچه ها درس میدادم زبونم از بس  حول و حوشه اعصاب نخاعی و اعصاب مغزی چرخید  که یکی از آقایون رو به اسم آقای نخاعی صدا کردم و این کلاس بود که با گفتن این کلمه از دهان بنده از خنده بچه ها منفجر شد. دو هفته دیگه یعنی روز تولدم 16 اریبهشت براشون امتحان میان ترم گذاشتم، کشتنم بس که بهم گفتن استاد نمره، منم بهشون گفتم من برای همتون 20 کنار گذاشتم تا ببینیم چجوری این 20 تارو ازم میگیرید 

بعدا نوشت: تاریخ پروازمون مشخص شد، ۲۶ ام