با تو میشه دو عالم رو با هم داشت/دوست داشتم و دارم و خواهم داشت

بسم الله الرحمن الرحیم 

سلام  

من الان حس خوشبخترین انسان روی کره زمین رو دارم  

 

چرا؟ اگه گفتین ؟

 

بلی

 

چون امام حسین جان جانانم  بالاخره  من  و هم دعوت کرد  

 

یعنی اگه من رو جزء مجانین نمی پنداشتند  

 

با این قد و هیکلم مثل بچگیام بالا و پایین میپریدم و سرود آخ جون آخ جون سر میدادم

  

شنبه ساعت 5 پروازمون از تهران به مقصده نجفه

 

ولی ما (من و بابا و مامان و خاله ام ) فردا صبح میریم تهران

 

و شب با بقیه فامیلای ساکن در تهران و کرج  مهمان دایی جان هستیم 

 

 و انشالله شنبه رهسپار زیارت آقاییم یکی دیگه از خاله هام که 

 

تهران زندگی میکنند هم همراه ما میان 

 

الان ک دارم این پست میذارم ساعت سه بامداد روز جمعه است 

 

راستش تا بدین لحظه فرصت نشد بیام بنویسم 

 

دلم میخواست یه پست بلند بالا بذارم  با جزییات

 

انشالله برگردم از سفر جبران میکنم 

  

هنوز شیراز هم  نرفتم که برم سراغ کارا،  

 

این ترم دانشگاه چند واحد برداشتم برا تدریس  

 

 نهایت تلاشم این ک 15 ام  بعد از برگشتم از سفر برم شیراز  

  

و البته زود باید برگردم برای گرفتن امتحان میان ترم از بچه ها 

 

از طرفیم تو این مدت همش درگیر طرح استادم بودم 

 

و پشیمون همی گشتمی ک من چرا اصلا قبول کردم والله 

 

پروپوزال خودم کم طول کشید توبه نکردم نشستم براشون طرح نوشتم!!! 

 

ولی خب خدارو شکر  بد نبود چیزای خوبی  یاد گرفتم 

 

 اگه خدا بخواد و تداخل ایجاد نشه با کارای پایان نامم، دوسش میدارم 

 

من برم بخسبم ک فردا صبح ساعت ده و نیم حرکته     

 

این دعوت شدن من هم ماجراها داره که بعدا که اومدم مفصل تعریف میکنم 

 

 

پ.ن: عزیزانم حتما دعا گوی همگی هستم انشالله به زودی قسمت شما بشه 

دعا بفرمایید برام که زیارت با معرفتی داشته باشم 

 

پ.ن: کتاب "حسین وارث آدم" دکتر شریعتی  رو گذاشتم کنارم و 

 

 فقط چند صفحه اشو وقت کردم بخونم از همون چند صفحه بسی لذت بردم 

 

پ.ن: این روزا از گوشیم همیشه آهنگای معروف عاشورایی پخش بود 

  

می خواستم برم تو اون حال و هوا،  اصلا دلم یه جوری شد غیر قابل وصف 

 

پ.ن:به خانم دکتر نجوا جونم زنگ زدم خانم دکتر جان خیلی خیلی گلند 

 

با حرفاشون و احساسات عمیقشون به خصوص به حضرت ابوالفضل  

 

من رو بردن تو یه عالم دیگه   

 

پ.ن: خدا جونم هزاران بار سپاس بابت اینکه 

 

کادوی تولدمو پیشاپیش بهم دادی مثل مشهد پارسال و دوسال قبل و ... 

 واقعا چه هدیه ای بالاتر از این میتونه وجود داشته باشه 

 

 

عزیزان، همراهان همیشگی وبلاگ  

 

اگر از من خوبی بدی دیدین حلالم کنید اگر سر به وبلاگهاتان نزدم 

 

به خاطر محدودیت زمان بود پوزش میطلبم  

 

همینجا طلب حلالیت میکنم، نایب الزیاره و دعاگوی شما حتما حتما خواهم بود 

 

شما هم من رو از دعای خیرتان فراموش نکنید 

  

التماس دعا

 

  

 

 

 

 

 

 

 

آمد بهار جان ها

بسم الله الرحمن الرحیم  

سلام  

سال نوی همگی مبارک باشه 

 

از خدا سالی مملو از بهترین ها رو برای همه خواهانم 

 

دلم میخواست یه پست آخر سالی مفصل  از 95 میذاشتم  

 

ولی اینقدر مشغول بودم ک متاسفانه فرصت نکردم  

 

آخر95 و دوست داشتم   بقیش دیگه مهم نیست 

 

هر آنچه برام در انتهای سال اتفاق افتاد در درونم بود  

 

امیدوارم نمود بیرونیش و هم خیلی پربار ببینم 

 

و اما

 

تصمیم گرفتم ازین به بعد  

 

پست های کوتاه و مختصرو مفید بذارم 

  

البته سنگر وبلاگ نویسی و همچنان حفظ میکنم برای نوشتن پست های طولانی 

 

ولی خب چون فرصت نمیشه زودبه زود سر بزنم 

 

ازین به بعد در یک محیط جدید می نویسم

  

اگر مایلید و در  اینستاگرام  فعال هستین در قسمت نظرات بفرمایین  

 

تا رمز و  براتون بفرستم

ادامه نوشته

روزهای پرکار

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

سلااااااام  

من آمدم  

البته چه آمدنی که نیامده باید بروم  

فقط میون حجم عظیم کارا یک دفعه  

 

دلم کشید زنگ اینجا رو به صدا در بیارم

 

انگار روز و شبم را به هم چسب زده باشند 

 

تا میام کاری رو درست و درمان به انجام برسونم میبینیم که 

 

ساعت شده 3 نیمه شب 

  

میخوام این آخر سالی کمی کارهای این طرف رو سرو سامون بدم تا  

 

برم اونطرف جهت پیگیری کارهای پایان نامه   

 

خونه تکونی را هم به حجم زیاد کارا اضافه کنید  

 

با خود عهد بستم ک قبل از رفتن حتما 

 

کارای آشپزخونه رو  انجام بدم چون وقت گیرترین قسمت همین آشپزخونه است

 

و اینگونه بود که تمام وسایل را از تو کابنت ها به پایین کشیده 

 

و زیرو بم آشپزخانه را در مرکز آن جمع و ب  پاکسازی مشغول شدم

 

هر چند مامان چون نمیتونه کاری انجام بده حتما کارگر میاره

 

ولی اونا که جزییات و درست درمون و باب طبع من  انجام نمیدن 

 

منم که روی اینجور چیزا بسی حساسم و تا یک برق اساسی  

 

به همه چیز نیوفته و بوی مواد پاک کننده همه جا نپیچه 

 

احساس امنیت خاطر نمیکنم

 

و در این اثنا هی میرم سراغ مقاله ها و کارای پایان نامه  و طرحِ استادم  

 

 و هی میرم  داخل  آشپزخونه و قسمتی از پاکسازی و انجام میدم  

 

 

دیروز هم که با درد دندان از خواب بلند شدم

 

رفتم و عصب دندان نازنینم را کشیدم 

 

چقد هم پشت بندش ناراحت شدم که عصبِ  

 

این عضو عزیز و گرانبها  رو از دست دادم 

 

و امروز و فردا هم وقت پر کردن دارم  

 

 دو روز پیش هم رفتم پیش استاد راهنمای دومم  و بسی از محیط دانشکده 

 

شهرمان حظ بردم هم از مناظرش که در کنار کوهایی به رنگ سبز تیره واقع شده 

 

که  آدم از دیدنش سیر نمیشه 

 

و هم از دیسیپلین خود دانشگاه

 

نسبت به دانشگاه های دیگه دانشکده های علوم پزشکی  عالی عمل میکنن  

 

و صد  البته بودجه ای که وزارت بهداشت به دانشگاه هاش  اختصاص میده  

 

بسیار قابل توجه تر از بودجه ی وزارت علومه 

 

استاد راهنمام بر اساس شایستگی که از خودشون نشون دادن  

 

از موقع کارشناسی ارشدم که تازه دکترا گرفته بودن  

 

تا الان به رتبه دانشیاری رسیدن که الحق شایستش بودن  و 

 

سرشان هم حسابی شلوغ بود ، بسیار جوان هستند (متولد 58)  

 

و  چیز دیگه ای که  

 

برام جذاب بود تعداد زیاد اساتید جوونی که تو دانشکده هیات علمی شده بودن

 

 استاد راهنمام منو به جلسه دفاع یکی از دانشجویان 

 

ارشدش دعوت کرد، وقتی سالن سمینار و تجهیزاتشون رو دیدم  

 

و با دانشگاه خودمون که خیرِ ِ سرش اینهمه قدمت داره مقایسه کردم 

 

فقط افسوس خوردم .... و البته بازم کیف کردم از ردیف اول  

 

که اختصاص به صندلی اساتیدی(ائم از داورو راهنما و مشاور و ...چند استاد دیگه ) 

 

 داشت که همه جوون بودن مثل استاد خودم  

 

بتازگی هم ظاهرا یک سری تجهیزات بیوتکنولوژی برای دانشکده خریداری 

 

شده  که قبل ازین تو هیچ دانشکده ی استانی وجود نداشت  

 

و ناگفته  نماند که قبلا یکبار از غذای سلف دانشکده هم تناول کرده بودم 

 

که هنوز کیفیت آن از خاطرم نرفته که با برنج محلی اعلا طبخ شده بود  

 

که قبل از آن در هیچ کدام از مقاطع تحصیلی در سلفی رویت نکرده بودم 

 

که جز به شیوه ی غذاهای سربازی بلد باشند غذا بپزند

 

 هفته دیگر هم که رهسپار شیرازم و استان فارس را هم که سیل 

 

فراگرفته است و دیگر اینکه... هیچی دیگه برم به کارام برسم

 

"خدایا چنان کن سرانجام کار تو خوشنود باشی و ما رستگار" 

 

پ.ن: هرچند ابرهای تیره گهگداری بدجوری آسمان قلبم رو فرا میگیره 

 

ولی نمیدونم دلم چرا هی بیخودی قیلی ویلی میره  

 

یک چیزی در گوشه پس گوشه ی ذهنم میگوید اتفاقات بسیار خوبی در راه است    

 

پ.ن: هنوز فیلمای خوب جشنواره فجر قبلی و ندیدم که بعدیم تموم شد  

راستش تا اینجا فقط بادیگارد رو دوست داشتم هرچند ابد و یک روزهم خوب بود 

و ایستاده  در بار که تو نوبته و همچنین سیانور و لانتوری 

 جشنواره امسال هم که با اون اعتراضاتی که بهش شد ... 

 خلاصه من که متوجه نشدم کی درست میگه 

اینجوریم که بوش میومد فیلمای امسال هم چنگی به دل نمیزنن  

و البته باز من بودمو آرزوی دیدن از نزدیک  اکران فیلما در جشنواره 

 

پ.ن: چقدرررر این زمستون سرد بود  

روز عروسی دخترعمه ام هم که هفته گذشته بود بسی برف بارید   

 

ولی خب خداروشکر شب بارش تموم شد و حتی مهتاب و ستاره ها چشمک میزدن   

 عروسی به خیرو خوبی برگزار شد 

حیاط تالار حسابی سُررر بود 

 مهمانهای راه دور نتوانستند بیایند  

از جمله عمه جانمان  و بچه هایش از نوشهر و آنیکی عمه جانمان و و بچه هایش از لاهیجان   

خواهر جانمان البته دو روز قبلش آمده بودند و واهمه ای از در راه ماندگی نداشتند 

و یک عدد تولد هم همینجا برای خواهرجان برگزار کردیم  البته تولد اصلیش 29 ام است 

ولی طی طرح شادسازی علیرضا که خیلی به تولد بازی علاقمند است 

زودهنگام تا اینجا بود برگزار شد و بنده نیز به دلیل کمبود 

بودجه به جای کادو قبل از عروسی موهایش را برایش رنگ کردم 

خیلی هم رنگ خوشگلی از آب درآمده بود 

  تازه خیلی هم کادوی خوبی بود

 شریک نوشت: از خصلت های خوب شریک زندگی این است که  

 احترام و ادب در روابط فی مابین را همواره و تحت هر شرایطی رعایت نماید   

و صد البته اینکه کارو زندگی و ول کنه و همسرش رو در رفتن برای دیدن فیلمهای  

جشنواره همراهی کنه 

 

پ.ن: استقلال محبوبمان هم که این روزها هی دارد گلهای زیبایی میکارد

    

 

خداوندا سپاس  

التماس دعای فراوان در این ایام عزیز فاطمی   

 

 

  

 

 

  

 

دی ماهِ تلخ

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

دلم غمگین بود   

 

با حوادث اخیر سوگوارتر شد 

 

و چه تلخ شده در سالهای اخیر

 

دی ماهی که همواره برام  نماد پاکی و آرامش بود    

 

خداوندا به خانواده هاشون صبر عنایت کن 

 

پروردگارا کمک کن زیر آوار طاقت بیارن  

 

روحِ رفتگان رو قرین آرامش کن 

پ.ن: اینروزا همش به این فکر میکنم که خیلی وقت کم دارم  

برای همه ی اون چیزایی که تو ذهنمه و دوست دارم به انجام برسه  

نتیجه این فکرا میشه یه سری کارای ناتموم بی سرو سامون  

که بر گرفته از ذهن آشفته امه   

اما یه چیزی ته دلم میگه به همه ی چیزایی که فکر میکنم 

شاید اندکی با تاخیر و یا شاید به همین زودیا میرسم 

فقط باید کمی صبر و البته تلاشم رو زیاد کنم 

همین که جرقه اش خورده و در جهتش گام  برداشتم یعنی یک قدم 

باید ذهن رو برای جذب خواسته ها پرورش داد باید روی یک هدف و اصلیترینش

متمرکز شد و اون رو به اتمام رسوند تا آشفته بازار درست نشه 

در حال حاضر اولویت من رساله است  

خداوندا مشکلات سر راهم رو بردار   

من ایمان دارم خداوند اونچه رو که من بهش احتیاج دارم سر راهم قرار میده 

همونطوری که تا الان قرار داده

الهی به امید تو

 

پ.ن: شروع کار پایان نامم افتاد عقب به دلیل پاره ای از مشکلات حداقل یک ماه 

چقد حرص خوردم    

 پ.ن: دلم  میگیره از بی معرفتی بعضیا 

 

کسایی که حتی فکرشم نمیکنی  

 اما یه دفه به راحتی آب خوردن رنگ عوض میکنن 

 

پ.ن: هیچ وقت فکرشم نمیکردم یه وقتی مثل حالا 

 

اینقد تحت فشار و درگیری ذهنی باشم در حدی که بیقرارم کنه

  

ثبتش میکنم که یه روزی همین روزا که دلواپسی ها تموم شدن 

 

بیامو بخونم و خدارو شکر کنم 

 

پ.ن: نرجس خاتون جون امروز از حرم امام رضا جانم  به تلگرامم پیام فرستاد  

 که به یادم بوده، ممنونم ازت خاتون مهربون، زیارتت قبول! 

خانم دکتر نیلگون جون هم که رفته بودند همینجا برام پیغام گذاشتند  

چه رفقای عزیز دلی 

احساس میکنم یه وقتایی مثل الان که اینقدر غرق احوالات خودم میشم 

 که از آستان این خانواده  دور میشم خداوند بنده های عزیزشو واسطه 

میکنه که اسم منم اونجا برده بشه  

گمونم امام رضا با شنیدن اسمم بگن ایشون و میشناسم  

از بس که من بی وفام

  

برداشت آزاد : بعد از اعلام فوت آقای هاشمی  

 

خوابگاه از صدای جیغ و داد بچه ها رفت رو هوا 

 

صرفا به این دلیل که امتحانات لغو شده  

 

شاید چون من امتحان نداشتم  برام قابل درک نبوده  

شریک نوشت: نکته بعدی از شریک زندگی اینه که با هم  رفیق باشیم 

به قول امروزیا تو زندگی مثل بی اف &جی اف باشیم برای هم

و هر دو تلاش کنیم  که این رفاقت در تمام طول زندگی پا برجا بمونه

  این بخش شریک نوشت به تازگی اضافه شده

برای خودم و جوونای در شرف ازدواج و زوج های جوون که ازینورا رد میشن 

پ.ن: دیشب عروسی دخترعمه ام بود، آخر هفته عروسیِ پسر یک 

دخترعمه دیگرم هست که با دختر خوهرش ازدواج کرده(پسرخاله دخترخاله) 

خیلی پیچیده شد نهو در نهایت 15 بهمن عروسی یک دختر عمه ی دیگرم 

من لباس چی بپوشم آخه این همه عروسی پشت هم

پ.ن: آرامشی که خرید درمانی بهم میده  

هیچ درمان دیگری نداره 

 

فلذا  

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی  

پیشتر زان که چون گردی زمیان برخیزم

 

 

 

 

 

کاش

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

امروز آرزو کردم کاش میشد 

 

چهره ی رسولِ مهر  

 

صاحبِ جمیع نیکی ها 

 را

یکبار هم که شده میدیدم  

 

این آرزو اینقدر شیرین بود که در عمقش غرق شدم

 

و در همون عمق رویاهام شناور بودم  و به آن بزرگوار می اندیشیدم 

 

که به نظرم رسید  

 

هر چند وجود مبارکشون  رو از نزدیک درنیافتیم  

 

اما کاش از آنچه بین ما به امانت گذاشتند 

 

به خوبی محافظت کنیم


 

 کمرنگ شدنمان در اینجا به علت  فشار کاری این روزهایمان است  

خب بالاخره از پروپوزالمان دفاع نمودیم 

 

اندر احوالات دفاع از پروپوزال اینکه  

 

ما کلی روی پاورپوینت و ارائه کار کرده و وقت گذاشته بودیم 

  

چه کار کردنی که نوشته ها و تصاویر  

 

از گوشه و پس گوشه پرواز کرده و در مرکز اسلاید جای میگرفتند   

 

و ما هی قربان صدقه ی این هنرنماییشان میرفتیم

  

باشد که با جلوه های ویژه تقدیم اساتید شود   

 

و در نظر بگیرید وسواس و حساسیت بیش از حد ما را در ارائه ی مطالب اینچنینی

 

(خودم هم میدونم اصلا خوب نیست و وقتی بیهوده تلف کردن است 

 ولی چیزی است که در ما نهادینه شده)

 

اما خب به دلایل ضیق وقت و متوقف شدن ویدئو پروژکتور مربوطه  

 

اساتید دستور فرمودند

 

خودمان همونجوری همه ی مراحل کار را خدمت اساتید توضیح دادیم    

 

باشد که رستگار شویم 

 

و ما بودیم اندر کف آن اسلایدهایِ زیبایِ خفته یِ به سرانجام نرسیده

 

سه تا از اساتید محترم در جلسه ی دفاع  بودند

 

 داورمان همان استاد پرابهتمان بودند که همانا رییس دانشگاهمان میباشند

  

ایرادی وارد ننمودند، فقط چند نکته را روی همان نسخه ی چاپی علامت زدند

 

و البته   

بعد از دفاع فرمودند این کار گسترده ای که شما برداشتید  

 

تا دوسال دیگه کار دارین  

 

و ما بودیم و چشمانی اینچنین 

 

و وقتی از هدفگذاری ما برای اتمام کار در مدتی کوتاهتر شنیدند 

  

 همانجا ذکر خاطره ای از برو بچ کلاسمان برای اساتید نمودند  

 

که من چند عدد سوال به اینها دادم و تا دو سال بعد تحویل گرفتم

 

و عرق شرمساری بود که  بر جبین اینجانب روان گردیده  

 

به طوری که مرا یارای متوقف ساختنش نبودندی

  

خاطر نشان کنم که برای اولین بار بدون استرس یا با استرسی به غایت نزول یافته در  

 

جلسه ای به این مهمی حضور به هم رساندم و بسی مایه ی  

 

سرور خویش را مهیا ساختندی 


پ.ن: نمیدونم چه زبانیه (مثلا فارسیِ دری) 

 همونجوری دلم کشید با این زبون پست بذارم

 

پ.ن: دیگه باید برم سراغ رَت هام، ابعاد کارم بسیار گسترده است 

 

قراره روی چندین فاکتور کار کنم، ناگفته نماند برای این  

 

مرحله بسی استرسمندم    

 

پ.ن: یک نکته ی مهم برای شریک زندگی

"واقعا مهمه که که در همه ی مراحل همراه و مشوق و امید دهنده باشه   

 و همه جوره خواهان پیشرفت بانوی خانه و البته برعکسش هم صادقه" 

 

و اینجوریه که یه حس دلگرمیه عجیبی میاد سراغت

 

و با انرژی مضاعفی کارها پیش میره  

 

و در غیر این صورت دلسردی که حاصل میشه رو 

 

هیچ جوری نمیشه جمعش کرد 

 

 پ.ن: خانم دکتر مهربانِ شیرازیِ گل گلا کجایی خانم؟!  

یه خبری از خودت بده  مهربان 

  

 

 

دوستانِ جان، غلیظاً و شدیداً التماس دعا

 

حال من خوب است اما ...

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

حال من خوب است اما با تو بهتر می شو م 

 

 آآآخخخخخ ... تا می بینمت یک جور دیگر می شوم   

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند   

یاسم و باران که می بارد معطر می شوم 

  

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری   

آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم   

آنقدر ها مرد هستم تا بمانم پای تو   

می توانم مایه ی گهگاه دلگرمی شوم   

میل - میل توست اما بی تو باور کن که من 

 

در هجوم باد های سرد پرپر می شوم 

                                                                                                      مهدی فرجی  

 

پ.ن: بنظر میرسه تا تو یه رابطه قرار نگیری نمیتونی 

 

 به خودت و رفتارها و کنش و واکنش هات  نمره بدی 

 

تنهایی اما یک موهبته که  

 

مسیر رو مهیا میکنه و به معنی واقعی کلمه آدم و میسازه 

 

اونوقته که در تعاملاتت با طرف مقابل متوجه ی 

 

 صبر، طمأنینه،پختگی،   با فکر حرف زدن و عمل کردن  

 

و به طور خلاصه بزرگ شدنت می شی 

  

 

پ.ن: اینروزا انگار تو خلأ زندگی میکنم 

  

یه خلأ انتخابی مثاله : چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

 

پ.ن: وای که چقد دلم کربلا میخواد 

 

تا حالا هیچ وقت اینجوری دلم پر نکشیده بود برای پیاده روی اربعین  

 

این حال اشتیاقم و خیلی دوست دارم

 

  

 

رؤیای شیرین پاییزی

بسم الله الرحمن الرحیم 

نتیجه تصویری برای رنگین کمان  

 

به فاصله دو هفته دوبار خواب رنگین کمون دیدم 

 

یه بار تو خیابون بودم  و یه هو بارون محو شد و رنگین کمون درومد 

 

یه بارم برعکس شد رنگین کمون اومد و بعد با تکه ابرا محو شد  

 

هر دوتاش خیلی شیرین بود  

 

بعد از اینکه بیدار شدم فرو رفتم تو یه خلسه ی شیرین  

 

خودمو مچاله کردم زیر پتو چشامو بستم و  هی دوباره تصورش کردم  

 

این روزا بدجوری دلم لک زده عاشقی کنم 

 

داشتم فکر می کردم اگه همه ی آدما تو لحظه لحظه زندگیشون 

 

حس خوبِ عاشقی همراهشون بود اونوقت دنیا گلستون بود 

 

پر از حسایِ خوب و انرژی هایِ مثبت نا تموم 

 

همه ی چشما از هیجان برق میزدن   

 

همدیگرو بیشتر دوست داشتن و دیرتر عصبی یا ناراحت میشدن 

 

نه جنگ بودو نه عصیان و بی مهری 

 

همه چی دوست داشتنی بود و خواستنی  

 

 

پ.ن: چهارشنبه با دخی خالم  شاهچراغ بودم و دعاگوی دوستان  

 

وای اینقد حرم و ناز درستش کردن، حس آرامشش و چندین برابر کرده

 

سفید و تو دل برو مخصوصا مسجد کنار حرم  

 

جای همگی سبز 

لحظات عاشقانه خوبی تجربه کردم جوار حرم احمدبن موسی (ع)  

 

پ.ن : میدونم که بی معرفتم و دیر به دیر سر میزنم به دوستانم  

و این خواهش بزرگیه از یه دوست بی معرفت  

 

ولی میدونم دل شما مهربونا خیلی بزرگه و باصفا 

 

اگه ازینجا رد شدین لطفا لطفا لطفا برام دعا کنید   

پ.ن: دارم تمرین میکنم که کمتر چیزی ناراحتم کنه

  

پ.ن:  خلسه حالت خاصی از آگاهی که بدن در وضعیت آرامش یا ریلکسیشن بوده  

 و ذهن کاملاً آگاه و بیدار باشد.این حالت توأم با آرامش خاصی است   

با فعال شدن اعصاب پاراسمپاتیک با نرمال کردن کنش‌های بیولوژیکی  

 که دارای یک آستانه است و با تمرکز و تلقین ناخودآگاه هم می‌تواند همراه باشد.   


تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

براي برفي که آب مي شود دوست مي دارم

تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم 

نتیجه تصویری برای گندم زار

تو را به جاي همه کساني که دوست نداشته ام دوست مي دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

براي اشکي که خشک شد و هيچ وقت نريخت

لبخندي که محو شد و هيچ گاه نشکفت دوست مي دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست مي دارم

براي پشت کردن به آرزوهاي محال

به خاطر نابودي توهم و خيال دوست مي دارم

تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به خاطربوي لاله هاي وحشي

به خاطر گونه ي زرين آفتاب گردان

براي بنفشیِ بنفشه ها دوست مي دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به جاي همه کساني که نديده ام دوست مي دارم

تورا براي لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شيرين خاطره ها دوست مي دارم

تورا به اندازه ي همه ي کساني که نخواهم ديد دوست مي دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ي ستاره هاي آسمان دوست مي دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست مي دارم

تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به جاي همه ي کساني که نمي شناخته ام ... دوست مي دارم

تو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيسته ام ... دوست مي دارم

براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي نخستين گناه

تو را به خاطر دوست داشتن ... دوست مي دارم

تو را به جاي تمام کساني که دوست نمي دارم ... دوست مي دارم ...

" پل الووار ، ترجمه احمد شاملو "

در دل ندهم ره پس از این مهرِ بتان را /مُهر لب ِ او بر در این خانه نهادیم

بِسم الله الرّحمنِ الرّحیم 

نتیجه تصویری برای مرقد حسین

 

 یار پسندید مرا؟؟؟!!!  

 

پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من / آینه در آینه شد دیدمش و دید مرا  

 

یا حسین جان(ع) 

 

هیچ چیزی تو این روزها نمیتونست 

 

 بارِ غمی که این مدت اخیر تمام قلبمو تسخیر کرده بود

 

  بشوره و با خودش ببره  و حال دلمو اینجوری خوب کنه 

 

 

هیچ چیزی نمیتونست اینجوری شور و اشتیاق و روشنیِ امید رو  

 

در دلم زنده کنه و قلبم و به تپش واداره 

 

هیچ چیزی نمیتونست طعم شیرین حال و هوایِ  

 

یِ عاشقِ بیتاب رو اینجوری در وجودم زنده کنه

 

هیچ چیزی مگر  

 

خبرِ 

  

دریافتِ  

" یک دعوت  "

 

تو مخیله ام هم جا نمیگرفت که 

 

من گنهکارِ سر تا پا تقصیر رو  هم یاد کنید

 

 

درست تو روزهایی که به کل زندگیم نگاه چالشی داشتم  

 

تو روزایی که بدجوری با خودم دست به یقه شده بودم و    

  

تمام سالهای زندگیمو شخم میزدم و تو خودم برایِ 

 

 حال خوب خودم و دیگران دنبال ثمر میگشتم   

 

و نتیجه اش برام جز محکومیت زیر  نگاهِ شماتتگرم نبود  

 

تو روزهایی که شک تمام وجودم رو فراگرفته بود 

 

و  تردید بابت راه هایی که رفتم و نرفتم   

 

تردید بابت همه ی افکارو عقاید و  سبکِ زندگیم  

 

روزایی که تو موجی از ترس و تردید و اضطراب  

 

و  انتخاب ها  بابت آینده ام  غرق بودم

 

و انگار منتظرِ یه آغوشی بودم که بگیرتم در بغل و من های های براش زار بزنم  

 

از این همه دغدغه و ترس که در وجودم غوغا میکنه  

 

و اون بهم دلداری بده و آرومم کنه و بگه چیزی نیست نرجس

 

 

 و اینکه بگه تو چه خوب باشی چه بد  من دوستت دارم 

 

و خبر نداشتم که قراره اون آغوش و اون قرارِ دل بیقرارِ من  

 

آغوش مهرِ حسینِ زهرا (ع) باشه  

 

که درست ایام عزاداری سرور جوانان اهل بهشت 

 

 تو ماه محرم 

 

 برای سفر به بهشتِ زمینی  

 

سرزمینِ عشق 

 

 کربلای معلا

 

برای زیارت بارگاه معشوقم   

 

حسین زهرا

 

دعوتنامه دریافت کنم ... 

 

هر چند هنوز نمیدونم قراره چه روزی از این سال عازم این سفر عاشقانه بشم  

 

هر چند ممکنه به دلایلی سفرمون خیلی بیشتر ازونی که فکرشو میکنیم 

 

به تأخیر بیفته

 

اما همین  شور و شوق و امید  دیدارِ دوست  

 

یک دنیا برام می ارزه  

 

امیدوارم بتونم قدر این حال خوب رو بدونم   

 

دلم میخواد تو فرصتی که هست تا لحظه دیدار 

  

فقط و فقط  در خودم آمادگی دیدار یار رو  ایجاد کنم  

 

چون همیشه فکر می کردم که من کجا و  سفر به سرزمین ملائک کجا؟ 

  

یعنی ممکنه یه روزی برسه که منم لایق همچین سفری بشم؟ 

 

اصلا آقا جانم! من بین خودم و شما همیشه فرسنگ ها فاصله میدیم 

 

هیچ وقت حتی اجازه نمیدادم به خودم که فکر کنم میتونم لحظه ای

 

 عظمت و بزرگواری شما رو حتی به قدر  سرِ سوزنی درک  کنم 

 

ولی حالا منم و یه دعوتنامه برای دیدار دوست 

 

انگار وصف و حالم خلاصه شده تو این عبارت 

 

 

"خیلی دور، خیلی نزدیک" 

 

 

 انگار معناش برام خیلی زیاد ملموس شده  ...

 

 


امروز که برای انجام کارای گذر نامه رفته بودیم  پلیس +10 

   

بسی شلوغ بود 

 

جمعیت زیادی برای سفر کربلا  مشغول انجام کارای دریافت گذرنامه بودند 

 

من و مامان و بابا هم منتظر بودیم تا اسممون رو بخونن و بریم برا  امضاو... کارای دیگه

 

تو همین حین یه آقای نارنجی پوشی از کارگران شریف شهرداری وارد شد 

 

بابام از طرز نگاه آقاهه به اطراف متوجه مقصودش که سواد نداره و تقاضا داره 

 

یکی براش فرم رو پر کنه شد، و البته پدرم که عینک همراهش نبود عذرخواهی کرد  

 

از اینکه نمیتونه و من فرم و ازش گرفتم و شروع کردم به پر کردن 

 

بابا ازش پرسید کجا میرین شما؟ آقاهه گفت کربلا   

 

یه لحظه نگاش کردم

 

انگار یه برق خاصی تو چشمش بود  

و بابا بازم سوال کرد از طرف شهرداری میبرنتون ؟  

 

 و آقاهه 

 

بازم با همون برقِ خاص نگاه و لبخند رو چهره و شور و شوق  

 

و سادگی که تو وجودش موج میزد

 

 جواب داد که نه من خودم اقدام کردم 

 

و من بودم که تو دلم قربون صدقه ی اباعبدالله (ع) میرفتم 

 

 که چطور سیلِ عاشقانش رو  تو هر قشری و هر موقعیتی میطلبه  

 

....

 

یه موقعیتِ بامزه ایم تو پر کردن فرم ایجاد شد این بود که تو گذرنامه 

 

از قدو وزن و رنگ چشمو و پوست سوال شده بود و من برای پر کردنِ  

گزینه ها مجبور بودم  این سوالات و از آقاهه بپرسم ...  دیگه از خجالت 

 

سوالا رو پاس میدادم به بابا تا بپرسه ازش و یه چیزی که باعث خنده 

 

شد در مورد  رنگِ چشاش بود که مجبور بودیم زل بزنیم تو چشمشو 

 

دقیقا بفهمیم رنگ چشمش عسلیه آیا؟  یا قهوه ای ؟

 

 یعنی 

 

یه جوری خندم گرفته بود

 

... ازون خنده های کش دار که قابلِ توقف نبود 

 

و ایضا مامانم هم همراهم

 

 و دختری که  کنارمون بود و اونم متوجه ی موقعیت شده بود  

 

و  ....

 


 

امشب شب تاسوعاست که این مطالب رو مینویسم 

 

و این منم یک عدد نرجس  

 

 با یه شوقِ زنده در دلم  

 

برای دیدارِ بارگاهِ  

 

بهترین برادر دنیا  

 

خداوند عشق و احساس 

 

حضرت عباس (ع)

    

و قلبم که تو بین الحرمینه  

نتیجه تصویری برای بین الحرمین

 

و دیگه اینکه

   

جانا! 

 مرا امید وصل تو زنده میدارد 


 پ.ن: از سفر مشهد یک عدد چمدون چرخ دار جمع و جور خریده بودم برا خودم  

 

وقتی برگشتیم گذاشتمش تو اتاقم، یه جایی دم دست و در معرض دید

 

به امید اینکه همنجوری تند تند قسمت بشه برم سفرهای زیارتی و سیاحتی


 

 بعدا نوشت:  عکس حلوا ها که برای مراسم عزاداریِ خونه ی مادربزرگه درست کردم  

 

 

اینم نذری شب هفتم امام حسین(ع) 

 

 

صل الله عليك يا ابا عبدالله

بسم الله الرحمن الرحیم  

 

ای امید به خون نشسته ی من/ نظری کن به حال خسته ی من
 

 

 تیرگی از دلم به نور بشور/ روشنی ده به چشم بسته ی من نتیجه تصویری برای کربلا 


پاییز آمدست کــــه خود را ببارمت/پاییز لفظ دیگر"من دوست دارمت"

بسم الله الرحمن الرحیم  

 

پاییز از راه رسید   

 

مسافرِ غریبی نیست  

 

 به خانه اش باز گشته   

 

  پاییز از راه رسیده است  

 

و   

من اما دلم در بهار هم رنگ و بوی پاییزی دارد

 

 

حال و هوایِ دلم بارانی است 

 

 

خو کرده ام به آن 

 

دیگر بهار تنها فصل محبوب من نیست  

 

دیگر میدانم که می شود پاییز را هم دوست بدارم 

 

این را وقتی یاد گرفتم که....

 

تمام فصول  قلبم پاییز  شد...   

 


سلام    

 تو این 7-8 سالِ وبلاگ نویسی نشده بود که 

 

 اینقدر طولانی غیبت کنم  

 

اینم چند تا عکس تابستانه  

 

برای رفع دلخوری از تابستان که پستی براش نداشتم  

 

 

  

  

 

   

 

  

 

پ.ن: 

بیت عنوان از سید مهدی موسوی 

متن و ایضا عکسا  از خودم