...

چی بگم والله!

هوووووووووووووووووففففففففف!

نمیدونم چرا عزیز دلم، خالق مهربونم زوم کرده رو بنده حقیر؟!

اوخ اوخ اوخ باز یادم رفت که این کلمه چرا رو از دردو دلام با خدا

حذفش کنم

هرکاری میکنم نمیشه خب

نمیدونم گاهی آدم یه جریانیو یه جور تفسیر میکنه

بعد میبینی اصلا کلا همه چیز با تفاسیر تو متناقضه

بعد میمونی این تناقضه رو چطور تفسیرش کنی؟!

درهر صورت باید جنبه مثبت هر چیزیو در نظر گرفت

این کار و نکنم چی کار کنم؟؟؟

آخر خرداده و فصل امتحانات

یه امسال و فکر کردم از دغدغه روزای سخت امتحان در امانم ولی انگار

خدای خوب و مهربونم  دوست نداره بنده حقیرش لحظه ای فارغ از امتحانات

 سختش باشه

خدایا بگذرون روزای سختمو

ممنونم خدا

شکرت!

پ.ن۱: هووفف نوعی آه میباشد که از اعماق دل برمی آید

پ.ن۲: دیروز رفتم کلاس زبان ثبت نام کردم، دکتر... خصوصی

حسش نیست اصلا،  به قول همایون شجریان هوای گریه بامن! 

اسم شاعرش یادم رفته، حالو هوای این روزام فقط بغضه که داره خفم میکنه

سخته!

باید مواظب باشم کسی اشکامو نبینه

منتظرم یکی بهم بگه پِخ منم زار بزنم

به خدا شرمنده ام از اینکه خونه مجازیمو و شما دوستان گلمو

غمگین میکنم، هیچ وقت دوست نداشتم از غمهام اینجا بگم،

دیگه بدونید چقدر دلم پره

 خواستم خودمو خالی کنم

امیدوارم به زودی بیام و به این روزام بخندم

پ.ن: این پست مسلما موقت خواهد بود

بی ربط نوشت: چند روزه این بیت حافظ میاد رو زبونمو هی تکرارش میکنم

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ و فلک/ چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد

امروز صبح که از خواب بیدار شدم در حالی که صدای شر شر بارون از  پنجره

 به گوشم میخورد تو همون حالو هوای بغض آلوده این چند روزم  در حالی

که غمی عمیق رو قلبم سنگینی میکرد و  آسمونه گرفته و بارون

 تو این حس باهام همراه بودند

یه فال گرفتم که خیلی خوب بود ولی حال و هوامو بدتر کرد 

آش نخورده و دهن سوخته مصداق منه

دوستان عیدتون مبارک التماس دعا

...

نشستم پست پایینی و میخونم و اشک میریزم

 بسیار ممنونم از دعاهاتون و

اینکه به یادم بودین، ببخشید نظراتتون رو

 تایید نکردم، پست قبلو حذفش کردم به دلایلی!

 قضیه پست قبل بعد از پاره ای تحقیقات فعلا ملغی شد

 از خدا  و بعدم امام رضا خواستم که صلاحم رو

برام رقم بزنن

پ.ن: قضیه پست قبل  انرژی بسیاری ازم گرفت،

 باید برم یه دوره فشرده برای خودسازی مجدد،

 شاید تا مدتی نیام و ننویسم ولی کماکان میخونمتون.

بعدش انشاالله خدا بخواد و زنده بودم  برمیگردم

پ.ن: خدایا ششششکککککرت! بابت همه داده ها و نداده هات

کماکان التماس دعای خیر

انتخاب

سلام

پیرو پست "خواستگار"  این روزها ذهنمان درگیره بزرگترین

 انتخاب زندگیمان است

همیشه فکر میکردیم این روزها باید شیرین ترین لحظات

زندگیمان باشد ولی میزان استرس این روزهایمان بقدری

 بالاست که خواب را از چشمانمان ربوده است

خدایا یاریم کن در این انتخاب که والاترین و برترین مشاورم تویی

از همه دوستانی که اینجا رو میخونن چه روشن و چه خاموش

 التماس دعا دارم

 

دردو دلهاي خدا

سوگند  به  روز  وقتی  نور می گیرد  و به شب  وقتی آرام  می گیرد  که من  نه تو را رها  کرد ه ام و نه با  تو دشمنی کرد ه ام. (ضحی 1-2)

   افسوس که هر کس را به تو فرستادم  تا  به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم مرا به سخره گرفتی. (یس  30)

  و هیچ پیامی از پیام هایم به تو مرسید مگر از آن روی گردانیدی.(انعام 4)

  و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو  قدرتی نداشته ام(انبیا 87)

  و  مرا به مبارزه طلبیدی  و چنان توهم زده شدی که  گمان بردی  خودت بر همه چیز  قدرت   داری. (یونس  24)

 و این در حالی  بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی   بگیرد نمی توانی از او پس بگیری  (حج73)

 پس چون   مشکلات از  بالا  و پایین آمدند و  چشمهایت از وحشت فرورفتند، و قلبت آمد توی گلویت  و تمام  وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان  بردی چه گمان هایی .( احزاب 10)

  تا زمین با  آن فراخی بر تو تنگ آمد  پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به  سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربان ترینم در بازگشتن. (توبه 118)

 وقتی در تاریکی ها  مرا  بزاری خواندی که اگر تو را برهانم  با من می مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما  باز  مرا  با دیگری در عشقت شریک کردی . (انعام  64-63)

این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و  رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید  از من ناامید شده ای. (اسرا 83)

آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟ (سوره شرح 2-3)

 غیر از من  خدایی برایت خدایی کرده است ؟ (اعراف 59)

پس کجا می روی؟ (تکویر 26)

پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟ (مرسلات 50)

چه چیز    جز بخشندگی ام  باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟(انفطار 6)

مرا  به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را  در  آسمان پهن کنند و ابرها را پاره پاره  به هم فشرده می کنم تا  قطره ای باران از  خلال آن  ها بیرون آید و به خواست من  به تو اصابت کند تا  تو فقط  لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود (روم48)

 من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را  در خواب به تمامی بازمی ستانم  تا به  آن آرامش  دهم و روز  بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم  و  تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار   ادامه می دهم. (انعام 60)

  من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت  می دهم  (قریش 3)

  برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگه  با هم باشیم (فجر 28-29)

  تا یک بار دیگه  دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده 54)

پ.ن۱: يکي از دوستانم چند وقت پيش متن بالا رو از طريق ايميل برام فرستاد. چقدر بهش احتياج داشتم

پ.ن۲: امروز رفتم دانشگاه و اولين ابلاغم رو  از آموزش گرفتم، البته نه ابلاغ مالي، حالا حالاها خبري از حقوق نيست تاريخ امتحانشونم سوم تير ماهه

خواستگار1

برای دخترای مجرد تو سن و سال من و حتی خیلی کم سن و سال تر از من که شاید  درگیر درس و دانشگاه  و ازین دست بهونه ها نبودن، مرحله خاص بسیار بسسسیییار مهم و صد البته سختی هست به اسم انتخاب شدن و یا انتخاب کردنی که نتیجه نهاییش بعد از اینکه به ثمر برسه منجر میشه به کامل شدن نیمی از ایمان، نمیخوام خیلی راجع بهش تخصصی و روانشناسانه بحث کنم چون اصلا کار من  و در حیطه تخصص من نیست، فقط اونچیزی که این روزها بسیار ذهنمو درگیر کرده رو مطرح میکنم، که خستگی ناشی از این درگیری های طولانی من رو واداشته که اصلا بیخیال موضوع شده و همه چیز را به خدا واگذار کنم که خود بر صلاح بندگان واقف تر است، این انتخاب شدن و یا انتخاب کردن گاهی ممکنه به صورت سنتی صورت بگیره که هممون بهش واقفیم، یعنی همون معرفی شدن دو طرف و دیدارو پسند کردن و مراسم خواستگاریو و بقیه سنت های بعد اون، گاهیم ممکنه دختر یا پسر خودشون همدیگرو پسند کنند که ممکنه این انتخاب تو محل کار و یا دانشگاه یا یه محفل مهمونی و مدرنترینش هم به صورت مجازی و ... انجام بشه، امروز روزگار اگه از اکثر جوونا سوال بشه که بین ازدواج سنتی و غیر سنتی بیشتر از کدومشون خوشتون میاد مطمانا اکثریت آرا به گزینه دو تعلق میگیره، جامعه امروزی ما که در حال گذر از مرحله سنتی به سمت مرحله مدرنه تو خیلی از موارد از جمله همین امر ازدواج یه جورایی بین سنت و مدرنیزم دست و پا میزنه، کما اینکه در خیلی از موارد قانونی به اسم دین که بهترین قانون ممکن جهت اجرای امور جامعه است اگر و فقط اگر کامل اجرا بشه بر خلاف خیلی از فرهنگ های بیگانه برای گزینه دو یک سری محدودیت هایی رو قائله که با عمل به برخی قوانین دیگر راه گریز ازون دست محدودیت ها هم است، ضمن اینکه عرف هر جامعه به عنوان یک بخش جدا ناشدنی رفتار اجتماعی انسانها در خیلی موارد صرفا جهت اینکه مطابق معیارهای افکار کهنه و پوسیده عده کثیری از افراد سنتی عمل بشه حتی اون قوانین رو هم به دور از معیار و ملاک یک فرد نجیب میدونه، هر چند در خیلی از موارد راه های مدرن یا همون گزینه دو بسیار افراطی و نه تنها به دور از چارچوب عرف بلکه به دور از چارچوب دین در حال اجراست که از نقطه نظر افراد مقید به دین و یا به قول معروف مذهبی های جامعه ممکنه ازین ناحیه ضربه روحی روانی به خود فرد وارد شده و عواقبش متوجه خود اون فرد بشه

فی الجمله غرض از  این لفظ قلم صحبت  کردنا و حاشیه ها  این بود که من هم که خدا نخواست و گزینه دویی رو علی رغم میل باطنیه صرفا این روزهایم جلو پایمان قرار نداد(البته همیشه معتقد و علاقمند به ازدواج سنتی بودم اما چندی است به این نتیجه رسیدم که گوییا ازدواج غیر سنتی بسیییار آسانتر و حتی دلنشین تر می باشد) که صد البته به علت آگاهی آفریننده  از بنده اش به جهت نداشتن خاصیت ریسک کردن علی الخصوص در موارد عشقی و رمانتیک صلاح این جانب در این امربوده است، این روزها بد جوری درگیر گزینه یک یعنی  بحث ازدواج سنتی و آمدو شد خواستگارهای رنگارنگ میباشم و فقط تنها کسانی که در موقعیت سنی  من (موقعیت سنی که درش مرز 25 سالگی و رد کردی و کم کمک داری میری که پا بذاری تو مرز سی سال و اون رو هم رد کنی،) میباشند  استرس و اضطراب این روزهای من بر اونها آشکاره،  هر چند الان نسبت به قبل برام عادی تر شده ولی باید اعتراف کرد که این آمدو شد ها  خستگی فراوانی را بر روح و روان این جانب وارد نموده است. و چقدر سخته که تنها دختر مجرد در این سن تو خونواده باشی و فشار اطرافیان مبنی بر اینکه یکی  رو انتخاب کن و دعاهای از ته دل اونها که راه و بیراه بدرقه راهته برای عروس شدن و محتوای کلی همشون هم ایشالله که با همسرت بری فلان سفر و با همسرت سال دیگه بیای سیزده بدرو دست همسرت رو بگیری بیای فلان مهمونی و خوشبخت بشی و  فلان و ...ازین جور موارد تکراریه ، که گهگداری موجبات آزردگی خاطر اینجانب رو فراهم میکند و احساس خطری تاریخی تمام وجودمون رو در برمیگیرد و این علامت سوال بزرگ در ذهنمان نقش میبندد که مگر من چند سالمه؟؟؟؟؟؟؟؟

ادامه دارد

پی نوشت۱: قسمت اول صحبتام کمی پیچیده شده خودتون تلاش کنید، اگه حوصله ندارید بیخیالش شید، سرماخوردگیم هنوز خوب نشده،از عوارض همونه، ببخشید دیگه حوصله شکافتن ندارم

پی نوشت۲: میلاد جوادالائمه (ع) رو به شما دوستان گلم تبریک میگم و پیشاپیش ولادت مولای متقیان علی (ع) و روز پدر رو به همه پدران سرزمینم بالاخص پدر خودم  تبریک میگم. پیشاپیش روزتون مبارک 

جمعه نوشت:فرازی از دعای ندبه:

ای پسر پیغمبر آیا به سوی تو راه ملاقاتی هست؟!  آیا امروز که به فراق تو نشسته ایم بفردایی میرسد که به دیدار جمالت محظوظ شویم؟ کی شود که بر جویبارهای رحمت درآییم و سیراب شویم که عطش ما طولانی گشت، کی شود که ما با تو صبح و شام کنیم تا چشم ما به جمالت روشن شود؟؟؟؟؟...

التماس دعای خیر در این روزهای ارزشمند ماه رجب

سرماخوردگی بهاره

از وقتی از مشهد اومدیم به نوبت سرماخوردیم، البته علی جونم سرماخوردگیشو از خونه خودشون آورد، ترتیب سرماخوردگی

علی جون

مامانش (خواهرم )

مامانم

من

بابام

و امروزم دومادمون

عجب! خیلی دیگه طولانی شده و گویا از ویژگیهای سرماخوردگی بهاره همین دیر بهبود یافتنشه، تا یکمی یکیمون خوب میشه اونیکی باز سرماخوردگیش شدت پیدا میکنه! جل الخالق

پ.ن: نمیدونم شنبه کلاس بچه ها تشکیل میشه یا نه، بعد تصحیحه برگه های مین ترم! به این نتیجه رسیدم درس آناتومی خیلی براشون سنگینه، بهشون گفتم شنبه بیاین تا هم درس و تموم کنم هم نمونه سوال بهتون بدم، یکیشون اومده هی اصرار اصرار که از تو نمونه سوالا بهمون سوال بدین منم گفتم اونا فقط مشابه سوالایی که میخوام بدم باید بخونید تا بتونید جواب بدید، باز واستاده میگه استاد حالا به نظرتون همین سوالا رو بخونیم ده و میگیریم، منم گفتم برا همتون بیست در نظر دارم اگرم فقط سوالا رو بخونید صفر میگیری  هر چند بیشتر از تو نمونه سوالا سوال طرح میکنم ولی میخوام بشینن بخونن

نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست

 

جمعه ساعت 9:30 پرواز داشتیم، تا برسیم خونه ساعت 2 ظهر شد، سفرمون بسیار عالی بود، اصلا مگه میشه مهمونی که میزبانش امام رضا باشه خوش نگذره؟؟؟!   اما حیف که مدتش کوتاه بود، الحق که مهمون نوازی آقا ! هنوز نیومده دلم تنگ شده، هیچ کجا برام حرم امنت نمیشه، چه حس آرامشی دارم تو خونت،دلم میخواست همه هوای اردیبهشت ماه رو که با عطر فضای حرمت دوچندان خوشبو شده بود با تک تک سلولهام ببلعم تا عمق وجودم سرشار از تازگی و لطافت بشه، خدا رو شکر کردم بابت وجود این محل امن و آرام در سرزمینم و طلب شدنم برای پنجمین بار و حضورم در مهمانی خونه دوست، دلم میخواست هر چی که تو دلمه بریزم بیرونو برات تعریف کنم، اشک نریختم، دوست نداشتم گریه کنم ، دلم میخواست فقط از لطفایی که بهم داشتی بگم و شادیهامو هرچند کوچیک باهات قسمت کنم، برای چی باید همیشه بغض و آه و ناله و نیازمونو بیاریم پیشت؟ دلم میخواست شاد باشم و این حسو تو دردو دلام که باهات داشتم منتقل کنم، هر چند همیشه شرمنده ات شدم و هزار تا خواسته و دعا رو لابه لای دردو دلام بهت گفتم ، چون تو بزرگی و مقامت نزد خدا بالاست، اگه خواسته هامو با شفیع بزرگی مثل تو مطرح نکنم پیش کدوم پادشاه مطرح کنم که ازش امید اجابت داشته باشم؟ که تو سلطان همه قلبهایی یا علی ابن موسی الرضا!  با ورود به حرمت دعایی که صحه میذاره بر بزرگواریت و تصدیقیه براینکه تو فرزند انسانهای بزرگ و نیکوسرشتی هستی و  خاندان مطهرت رو بهمون معرفی میکنه ، خوندم تا با تمام وجودم و از صمیم قلبم بگم که بر بزرگیو عظمتت اعتقاد دارم، زیارت امین الله رو خوندم و چشم دوختم به ضریح پاکت، همهمه و هول دادنا چشممو آزار میداد، اعتقاد ندارم که دستم حتما به ضریحت بچسبه، همین که با دلم وصل بشم برام کافیه، اینجوری دیگه شرمندگیمم از رفتار زشت بعضیا تو سبقت گرفتن بر بقیه در دست زدن به ضریحت دوچندان نمیشه،سه شنبه شب بود، توسل خوندمو متوسل شدم به تو و اجدادو فرزندان بزرگوارت، زمانبندی هتل برای ساعات شام و ناهار دستمونو برای  بیشتر موندن بسته بود، نماز مغرب و عشا رو خوندیمو بعدش  هم راهی هتل شدیم، متاسفانه با همه خوبی و امکانات رفاهی که هتلمون داشت راهش تا حرم رو باید با ماشین طی میکردیم و پیاده روی طولانی تا حرم داشت، بنابراین نتونستیم برای نماز صبح حرم باشیم،  صبح فردا راهیه مزار فردوسی شدیم با اینکه دلم پیش حرمت بود ولی بدمم نمیومد فاتحه ای بر سر مزار  حکیم بزرگواری بخونم که سی سال رنجو مشقت رو به جان خرید و به گفته خودش عجم رو با شاهنامه اش زنده کرد،  راهی توس و مزار حکیم ابوالقاسم شدیم،  نیم ساعت بهمون وقت دادن تا بازدید کنیم از مزار حکیم، خیلی سریع نیم ساعتمون  با خوندن فاتحه و عکس گرفتن از  بابا و مامان و چند تا از همکارای بازنشسته که خانم و آقا بدون همراهی فرزندان اومده بودن و هنوز  خیلی از کاربردهای گوشیشون براشون ناشناخته مونده بود و بسیار هم تاکید بر گرفتن عکس یادگاری داشتن گذشت، فکر کنم خودم تنها جوون حاضر تو جمع بازنشسته ها بودم، همسفرای بسیار دوست داشتنی بودن، بعد از اون هم  با سرویس برای خرید راهی الماس شرق شدیم، مرکز خرید زیبا و بزرگیه در شهر مشهد که احتمالا اسمشو شنیدید و یا در سفرتون به مشهد رفتید و صد البته  که قیمت برخی اجناس بسیار  بالاست ، مثل دفعه قبل خیلی سریع خودمونو به مرکز فروش زعفران و بقیه محصولات "سحر خیز"  واقع در الماس شرق که از مرغوبیت بالایی برخورداره رسوندیم و بعد از خرید زعفران و مقداری از بقیه محصولات ، یه نگاه اجمالی به باقی مغازه ها انداختیم و از 2-3جاییم چند تا خرید کوچولو انجام دادیم و هر چه سریعتر خودمونو به  درب خروجی شماره3 رسوندیم تا از سرویس جا نمونیم، بعد خوردن ناهار تو هتل کمی استراحت کردیم و مجددا راهی حرم شدیم نماز مغرب و عشا رو به جماعت خوندیم، تصورم این بود که اواخر اردیبهشت ماه  حرم باید خلوت تر از بقیه وقتا باشه، اما زهی خیال باطل ، نه تنها خلوت نبود که حتی از مهر ماه شلوغ تر هم بود،  خدایا شکرت! انشالله که همیشه اینجوری باشه، صبح پنج شنبه هم از مراکز خرید اطراف حرم و اطراف باب شیخ طوسی دیدن کردیم، خرید عمده من یک عدد چادر عربی یا به قول فروشنده چادر جده ای بود که خیلی وقت بود دوست داشتم بخرم به همراه یه انگشتر نقره  خوشگل با نگین فیروزه و یه تسبیح که اونم رنگش فیروزه ای بود و به نیت خاصی خریدمش و چند شیشه  عطر، باب شیخ طوسی رو خیلی دوست دارم  به نسبت بقیه درای حرم خلوت تره، ورودی که هتلمون در اون مسیر قرار داشت باب شیخ طوسی بود،  نماز ظهرو عصر رو هم تو حرمت خوندیمو بازم اومدیم هتل، خوشبختانه اتاقامون تو هتل خیلی راحتتر از دفعه قبل بود و اندازه یه آپارتمان 80 متری فضا داشت و کلا از همه لحاظ عالی بود الا مسافتش تا حرم که برای اونم تو ساعتهای خاص سرویس گذاشته بودن ولی متاسفانه برای نماز صبح سرویس نبود، بعداز ظهر پنج شنبه  به خریدن نخودچی وکشمش و مقداری سوغاتی  مخصوصا برای علی رضای خاله  گذشت،  سعی کردیم که  مدت خریدارو چندان طولانی نکنیم تا هرچه زودتر تو حرم باشیم و شب آخری که  مهمون امام رضا بودیم و شب جمعه هم بود بیشتر از حالو هوای حرم فیض ببریم، از تو خونه یه لیستی برای دعاهام  و سفارش دهندگان تهیه کرده بودم که یادم بمونه، جالبه همشو با علامت اختصاری مشخص کرده بودم و مجبور شدم خیلیاشو ترجمه کنم، فکر کنم امام رضا هم خندید بهم، احتمالا بعضی از علامتهای اختصاری معنی دیگه ای در هنگام نوشته شدن داشتن که اونجا به دلیل تراکم دعاها و علائم تغییر هویت دادند، نماز مغرب و عشا رو بر خلاف  دو شب قبل قسمت شد داخل حرم بودیم و تو حیاط نخوندیم، چه لذتی داشت برام خوندن دعای کمیل تو اون فضا و حال و هوا، بسیار چسبید، من و مامان قصد کردیم که حالا که شب آخره حتما برای نماز صبح بریم حرم برای همینم زود خوابیدم که بتونم ساعت 2 بیدار بشم و آماده بشم برای رفتن به حرم، از دعای ندبه دو صفحه به عربی خوندم  و از اونجایی که ترجیح میدم  ادعیه رو حتما با معنی بخونم و زمانمونم محدود بود و ساعت 7 حتما باید تو لابی هتل میبودیم برای خوردن صبحانه و بعدشم عزیمت به فرودگاه در نتیجه ترجیح دادم فقط به معنی فارسیش بسنده کنم و تو حرم آقا امام رضا، برای ظهور مهدی فاطمه دعا کنم. وقتی که از محوطه داخلی حرم وارد رواق شدیم دلم  تو اون تاریک و روشن صبحه جمعه بدجوری گرفت، بغض عجیبی گلومو فشرد، خیلی دوس ندارم تو جمع اشک بریزم، سعی میکنم اشکام مال خلوتام باشه، خیلی اهل دردو دل کردن با خلق خدا نیستم دوست دارم دردو دلام فقط و فقط با خدا باشه، ولی اونجا و تو اون فضا نتونستم جلوی اشکمو بگیرم، از ته دل از آقا خواستم که سفرمو هر ساله کنه و برای عرض ارادت به پیشگاهش دعوتم کنه. هنوز از در حرم پامو بیرون نذاشته بودم که دلم تنگ شد...

پ.ن: شنبه تو دانشگاه با بچه ها کلاس  داشتم، یکیشون یه ربع آخر اومد مثلا سمینار بده، سمینارش در مورد کبد و آناتومیه این بخش از دستگاه گوارش بود، از رو هم بلد نبود بخونه، و مسلمه که کلاس از خنده های بچه ها منفجر شد، گفتم آقای فلانی یادداشت ها رو بذار کنار هر چی که بلدی بگو، خیره شد و بعد از مدتی لبخند تحویلم داد، چند تا سوال کردم ازش بلد نبود، کشته اعتماد بنفس کاذبشونم، واقعا من چه نمره ای باید بهش بدم؟؟؟