سفر یک روزه

بسم الله الرحمن الرحیم

دایی جانمان که ما بهش میگوییم آقادایی و در تهران ساکنند

دو روزی و مرخصی  گرفتن تا هم مادربزرگ رو زیارت کنند و

هم ازینطرف برن دانشگاهشون که نوشهره، چهارشنبه شب که از کلاس زبان اومدم

مامان گفت که دایی پیشنهاد کرده ما هم فردا صبح  باهاش بریم

این بود که ما هم فرصت و غنیمت شمردیمو باهاش همراهی کردیم

تا لااقل بتونیم یه کم تو خرده کاری های باقی مونده به خواهرم کمک کنیم

کنارش هم روحیه خودمون عوض بشه و هم حال و هوای خواهرم اینا

البته دوروز قبلترش بابام برای نصب کابینتای خونشون 

و همچنین بردن گازو هودی که ازینجا خریده بودن  رفته بود و یه دوروزی اونجا بود

کابینتارو بابام به عنوان کادوی منزل جدید به خواهرم اینا هدیه کرده

منتها چون با کایبنت سازه آشنا بود  اینه که از همینجا سفارششو داد

 وقتی  با اصرار دایی مبنی بر همراهیش مواجه شد اینه که دوباره باهامون اومد

ساعت یه ربع مونده به شش صبح دیروز چون دایی کلاس داشت

حرکت کردیم و هشت اونجا بودیم ، خیلی خوب بود  جاده بسی خلوت بود

معمولا به دلیل ترافیک سه ساعته میرسیم، البته دایی جان  خیلی تند رفت

تو راه هم همش بحث انتخابات و کی میاد و آیا ایکس میاد و چی میشه و... ازین قبیل

بحثای سیاسی بود، سرمون به صحبت گرم بود اصلا متوجه راه نشدیم

 وقتی رسیدیم دایی مارو گذاشت خونه خواهرم  و

خودش رفت یونی، من به مامان و بابا  ازونجایی که دائم گوشی دستشونه

و دارن یا احوال علیو میپرسن و یا گزارش لحظه ای میگیرین از شیرین کاریهای نوه اشون

 سفارش کرده بودم که چیزی نگن تا خواهرمو غافلگیر کنیم

قبلا هم ازین کارا  زیاد کردم

علی جونم هنوز خواب بود، اما یه کم بعدش بیدارشد و خدا میدونه 

 بچمون چه ذوقی از دیدنمون کرد کلی همونجا تو رختخوابش ماچش کردم  عسلمو

بعدشم بلند شدو به سبک خودش شادی کردو بعدم ازون لبخندای

شیرین همیشگیشو تحویلمون دادو گفت آمددددییین؟(بچمون نیست تازه داره

جمله سازی و یاد میگیره اینه که شبیه تاجیکا صحبت میکنه)

(آیه" الا بذکرالله تطمئن القلوب" رو یاد گرفته به صورت شعر برامون میخونه)

بیخیال رژیم کانادایی بی تاثیرم که یه هفته  و نیم جز ریزش مو  و

فقط دو کیلو کاهش  وزن  عوض ۱۰ کیلوچیزی برام  نداشته شدم و

 نشستم پیش بقیه و یه صبحونه حسابی زدیم بر بدن، بعدم سریع رفتیم سراغ

خرده کاری های باقی مونده ،چون غروب قرار بود برگردیم ، گفتیم 

لا اقل تا جایی که میتونم یه کم  کمک کینم وجمع و جور کنیم وسیله هارو،

 البته  بیشتر کارا رو انجام داده بودن، بعداز ظهرم  یه سر رفتیم

منزل عمه جان( مادرشوهر خواهرم) ، دیگه چون عجله داشتیم بالا نرفتیم

نشستیم تو حیاط  و از منظره بهاریش استفاده کردیم  و همونجا ازمون پذیرایی کرد

واااای اینقده قشنگ بود همه درختا شکوفه داده بودن

یه چند تا نفس عمیق کشیدم ریه هام پر شد از عطر بهار نارنج

البته بیشتر درختاش درختای پرتقال بودن ، شوهر عمم چند تا پرتقال درختشونم

کندو آورد  و همونجا خوردیم  جاتون خالی  خیلی آبدارو شیرین بود

خیلی جالبه برام از یه طرف شکوفه های درخت تازه باز شدن از یه طرف

هنوز پرتقالای سال قبل رو درختن،

 عمم هم یه شاخه گل رز ارغوانی از تو حیاط چیدو داد به من

برای علی جونمم بابا جونش (پدر شوهر خواهرم) یه گوشه حیاط گل و شن ریخته بود

با همونا مشغول بود بچمون ، شوهر دخترعمم هم همین بین اومد اونجا  که به عمم اینا سر بزنه

 بعد از من نتیجه دکترا رو پرسیدو و منم بسی خجل شدم  البته منتظر این سوالش بودم

چون تا منو میبینه یاد درسو دانشگاهو سوالای این مدلی میفته قبلتر ها هر وقت منو میدید

در مورد اینکه ارشد قبول شدم یا اینکه پایان ناممو دفاع کردم یا نه؟ میپرسید

گفتم خوبه من همیشه یه سوژه جهت پاسخگویی به شما دارم

 به خودش نگفتما تو دلم گفتم

بهش گفتم که مجاز نشدمو داشت بهم دلداری میداد(ملت فکر میکنن من چقد خونده بودم ) 

دیگه یه کم اونجا بودیم و بعدم  که داییم  از یونی اومدو

ما هم رفتیم خونه خواهرم که جمو جور کنیمو برگردیم  

 این بود ماجرای سفر دیروزمون که خیلی یه هویی اتفاق افتاد

 امروزم که از صبح هوا ابری و بارونی بود ویه جمعه دلگیر دیگه و اینکه

باز میگویم از مساله دوری و عشق

و ظهور تو جواب همه مساله هاست

پ.ن: هر کسی از ظن خود شد یار من/ از درون من نجست اسرار من

 

 

 

 

مجاز نشدم

بسم الله الرحمن الرحیم

همین الان نتایج دکترا ۹۲ رو زدن،  مجاز به انتخاب رشته نشدم 

(الان آیکون مورد نظر خودم و ندارم بذارم اینجا)

با اینکه درصدام خیلی بهتر از سال گذشته بود،

مخصوصا زبان ،اما رتبه ام پایینتر بود جل الخالق!

خب مثل بچه آدم ننشستم که بخونم،  با خودم که تعارف ندارم ، اما ..

اما مدیونید فکر کنید بنده رفتم تو مود

  افسردگی و اینا و  خیلی حالم گرفته شده و اینا

 نه خیر ابدا و اصلا، همه چی آرومه  و من  چقد خوشحالم و

  زندگی ادامه داره و از همین امروز شروع میکنم

به همین سادگی و به همین خوشمزگی

میشینم برای وزارت بهداشت میخونم ،

نه دکترا غوله و نه برای از ما بهترون

ما تلاشمان را خواهیم کرد

باید از فصل گل و بلبل و سرزندگی  بسی استفاده برد و دل رو سپرد به خدا

پ.ن: اون کعبه رو گذاشتم اون بالا وقتی اینجا رو باز میکنم

چشمم بخوره بهش، علاوه بر معنای ظاهریش و اینکه

خیلی دلم میخواد برم  از نزدیک ببینمش معانی دیگریم داره برام

یادآوری نوشت: تو این دنیا علایق خودتو داشته باش اما نه به چیزی

دل ببند و نه در چیزی طمع کن

 

مادرم (یاس کبود)

 بسم الله الرحمن الرحیم

یادمه چند وقت پیشا داشتم با یه وسیله ورزشی کار میکردم ، از

همونا که تو پارکا هست و قسمت زیر پاش میچرخه و اسمشو  نمیدونم  چیه؟

یه هو حین چرخش به چپ و راست از ناحیه پهلو  خوردم  به اون میله قطور

آهنی که وسطش هست، یعنی اینقد دردناک بود که اشکم درومد

تا اون موقع طعم  درد پهلو رو نچشیده بودم

 یه هو میون درد  بیهوا یاد  مادرم  زهرا افتادم 

 این فقط یه ضربه کوچیک بود و این همه دررررررد داشت

اما مادرم  پهلوش شکسته بود

و دررردناکتر از  اون شکستن قلب بزرگ دریاییشه

 

 

از دنیای شما سه چیز محبوب من است:

 1-تلاوت قرآن  2-نگاه به چهره رسول خدا  3-انفاق در راه خدا

 

 

 

سپید کمرنگ

بسم الله الرحمن الرحیم

 ۱-امروز با خودم  همیجوری روزای ۹۱ رو مرور میکردم،  وقتی بالاو پایین کردم دیدم

سال ۹۱ وجود یه عنصری در من خیلی کمرنگتر از سالهای دیگه زندگیم بوده، و نبود اون 

 باعث شده احساس کنم ناخواسته خیلی از معبودم  دورم،و  مسلما به شیطان نزدیکتر،

اون عنصر ی که در وجود من رفته بود تعطیلات  و شاید هنوز هم نمیخواد یا نمیخوام

به مرخصیش پایان بدم  امیده، امید به آینده ای که  برام مبهمه، ترس ها و اضطراب هایی

که ناشی از  نبودن امید در وجود من  ریشه دوونده  و  بدتر ازهمه این ترس ها مانع ازین شده

که عنان زندگیمو بدم دست خدا و بهش  اعتماد کنم  و سر تسلیم در برابر

خواسته اش فرود بیارم، نمیدونم شاید سه تا از  اتفاقایی که سال گذشته

 برام افتاد  که همشونم  اتفاقاتی بود که لااقل در مورد من بخش اصلی زندگیم بود و مربوط به آینده ام،

من و خیلی ضعیف کردن، و این نا امیدی شاید ناشی از ضعف درونمه ؟

 نمیدونم شاید حق  با من باشه

اما اینو خوب میدونم که بعد اون اتفاقا و در حال حاضر توانایی از نو ساختن برج آرزوهام  برام 

خیلی سخت شده، شاید این چیزا رو نباید اینجا بگم و بذارم جزء خصوصی های خودمو خودش بمونه

 اما دوست دارم  بعدها اگه  خدا خواست و زنده بودم وقتی میام اینجا رو میخونم  همه حسایی

 که تو لحظات زندگیم داشتم برام مرور بشه، به عقب که بر میگردم  مبینم که چقد تو سال ۹۱

زندگیم راکد بوده و من آدمی که از رکود متنفره،  و این  در حالیه که  اوایل سال

کلی نقشه براش کشیدم و هدف طراحی کردم، اما  به دلیل همون اتفاقات و روحیه داغونم

 نتونستم  عملیشون کنم، هر چند معتقدم که حتی همون اتفاقات که قبلا هم شبیهشون

اما کمی رقیق تر طعمش رو چشیدم حتما به صلاحم بوده ، و شاید آزمونی برای سنجش

من ، هرچند میدونم نمره ام  شاید در حد مشروطیه ، اما از خدا میخوام  که  دستمو بگیره

تو دستای پر مهرش  و کمکم کنه برای جبران

 یاد  این شعر مولانا افتادم

 بشنو از نی چون حکایت می کند    وز جدایی ها شکایت میکند

از نیستان چون مرا ببریده اند     در نفیرم مردو زن نالیده اند ...  

 

پ.ن۱:  دیروز کلاس زبانمو رفتم، به اتفاق  استاد و دوستان اسم فامیل بازی کردیم

البته از نوع انگلیسیش

      پ.ن۲:  دوست ندارم اما باید بگم که متاسفم ازینکه میبینم چقد انگشت شمار شدن

 تعداد آدمایی که با شادی تو شادن و با غمهای تو غمگین!

همین خصلت که کم کم داره همه گیر میشه  باعث میشه دیگه آدم نتونه از شادی هاش

هر چند کوچیک، که دلش به همونا خوشه حرفی به میون بیاره و همیشه

سعی کنه  از غمها و ناراحتی هاش بگه مبادا که دلی از شادیش نگیره

و آهی از نهادی بلند نشه که همون آه  کافیه برای  از بین بردن همون شادی کوچیک

و عوض شدن جاش با یه غم بزرگ!


 تو رو حتی تو رویامم ندیدم

ولی یه عمره جات خالیه پیشم

ندیدمت چه احساس غریبی

ندیدم و برات دلتنگ میشم

فقط بگو کدوم هفته کدوم روز

کجا منتظر رسیدنت شم

میخوام کاری بدم دست خودم که

خودم بهونه ی اومدنت شم

سپردی دست کی پیراهنت رو

که یه عمره برامون نمیاره

چه بوی نرگسی می پیچه اینجا

اگه این باد سرگردون بزاره

بیا تا کفترا دورت بگردن

براشون هر قدم دونه بپاشی

چراغون می کنم پس کوچه ها رو

شاید قسمت بشه این جمعه باشی

 

 

 

رنگ خدا

بسم الله الرحمن الرحیم

۱- تا حالا حس کسی و داشتین که کلی نقشه  و رویای شیرین تو ذهنشه

ولی  حس میکنه راهی برای عملی کردنش نداره؟ و فقط  راه پیشروش

یه راهه که  چندان ازون راه خوشش نمیاد و ناچاره که اونو طی کنه و هنوز البته هیچ اقدامی برای

قرار گرفتن در اون مسیر نکرده چون از نتایج  اون راه میترسه

این  طعم زندگی این روزهای منه + کمر درررررد

۲- یادآوری نوشت: چند وقت پیش  گمونم قبل عید بود

یه وبلاگی و میخوندم که  از طریق یکی

از وبلاگهای مورد علاقم که این وبلاگ رو معرفی کرده بود وارد لینکش شدم

خیلی برام جالب بود، خانمی که روزمرگی های زندگیشو می نویسه و از یه جایی

تو زندگیش تصمیم میگیره کارایی و که داره انجام میده رنگ خدایی بهش بده، 

این زمان دقیقا زمانی بوده که خواسته روزمرگیهاشو ثبت کنه

اینجوری هم زندگیش طعمش عوض میشه و بهتر میشه و هم اینکه میدونه جایگاهش نزد

خدا عزیزه، به عنوان مثال همسر این خانم مردیه که زود عصبانی میشه،  

تصمیم میگیره اولا در مقابل رفتارهای همسرش صبور باشه ثانیا طوری

رفتار کنه که مطابق میل همسرش باشه ، جالبه نتایج خوبیم حاصل شد که یکیشم ثبت کرد

 تو یکی از پستاش،البته شاید خیلیا  موضع بگیرن که پس حق زن چی میشه، افسرده میشه

اگه هی بخواد از خواسته هاش کوتاه بیادو ... از این قبیل حرفا،  اما به نظر من لذتی که آدم ازین

کار و نتیجش میبره بهتر از جنگو جدل همیشگی بی نتیجه برای باصطلاح احقاق حقوقش

***هر چند منم قبلا به این موضوع در مورد تمام سختیهای زندگی

فکر کرده بودم ، اما خوندن این وبلاگ یه یادآوری بود برای من که هرکاری و که

میخوام بکنم حتی نیتی که قراره تو ذهنم نقش ببنده اگه رنگ خدایی داشته باشه

نقش قشنگی ازش به جا میمونه، حتی سختیهای زندگی که این زورها تو زندگی همه

آدمای دوربرمون میشه دید قابل تحمل تر میشه

البته گفتنش آسونه و عملش بسی سخت! ولی وقتی بشه یه عادت

  مثل خیلی از گناهانی که آگاهانه و یا ناآگاهانه انجام میدیم و میشه یه عمل عادی،

مطمانا عمل بهش آسون میشه

پ.ن: دوستم پنج شنبه میره مشهد، دلم بدجوری هوای امام رضا کرده

البته  از امام رضا خواستم امسال حتما تو یه شرایط ویژه طلبم کنه

پست با طعم کمر درد!!!

بسم الله الرحمن الرحیم

امان از دست کمر درد!!! کمر دردم نه تنها خوب نشده که هر روز ابعاد جدیدی ازین مرض

در وجود بنده پدیدار میشه، اگه امراض مختلف و هم جزء آیات خدا در نظر بگیریم باید بگم:

شکرت خدا! این همه تنوع در دردو مرض هم خودش بسی جای شکر داره

البته ازون جهت عرض میکنم که خدا یه بدن  با سیستم فوق العاده پیشرفته سالم رو میده دست

 ما بعد خودمون میزنیم کل سیستمشو بهم میریزیم، من جمله بنده که تو خونه تکونی اخیر کلی کارو 

 یه دفه با هم تنهایی انجام دادم و کلی فشار آوردم به خودم، که الان که بهش فکر میکنم میگم نه،

 این ستون فقراتو عصب سیاتیکم کلی هم باهام راه اومدن که چیزی بهم نگفتن البته فکر میکنم

کمر دردم با اون افتادن اخیرم تو حموم بی ارتباط نباشه

اه اه اه همش از درد گفتم

سیزده بدر و با سلامو صلوات رفتیم یه جای نزدیک که من خیلی دوسش دارم

تا یه مسیر طولانی رو با این حجم ترافیک تو راه نباشیم ومسیر طولانی فشارات وارده

 بر کمر اینجانبو دوچندان نکنه، الان متوجه میشم که مامانم این همه سال با این درد مزمن چی میکشه،

البته با وضعیت مادربزرگم اینروزا مامانم درد خودشو فراموش کرده ، سیزده بدرم چندان راضی به

بیرون اومدن نبود ولی با اصرار ما  برای عوض شدن روحیه و مطمان شدن ازینکه خاله ها و داییم

که از تهران اومدن و خونواده یه خاله دیگم کنارشن ، راضی شد که بیاد،

سال گذشته روهمگی  رفته بودیم ویلای شوهر خالم کنار دریا، دریا خیلی جذبم نمیکنه،

من کوه و جنگلو چشمه رو ترجیح میدم، پیشنهادم مورد قبول جمع واقع شد و رفتیم یه جای

خوش منظره و خوش آب و هوا به اسم خرما سیسکو البته اسم واقعیش خرما سی کوهه که

عامیانه بهش میگن سیسکو، تصورات من از بهشت دقیقا یه همچین جایی با یه همچین منظره ایه،

 تقریبا۱۵تا ۳۰ کیلومتر از شهر فاصله داره، یه جای سرسبز کوهستانی که

 هم چشمه داره  و هم جنگل، یه اتفاق جالبی که افتاد این بود که تا نصف مسیرو رفتیم

 تازه یادمون اومد که ظرف گوشت کبابییعنی همون غذای ناهار سیزده بدرو در منزل جا گذاشتیم 

دیگه خلاصه با بیان اینکه حکمتی در این اتفاق نهفته است 

خود را راضی به بازگشت برای برداشتنش کردیم، به مقصد که رسیدیم

به علت ازدحام جمعیت جای پارک نبود ولی بلاخره یه جای دنج پیدا کردیمو بندو بساطمون و 

همونجا پهن کردیم، چند تا خونواده هم با فاصله  اطرافمون بودن،اونجا هم بسی اکتیو عمل کردم

خیلی سریع گوشتو به سیخ کشیدم دادم بابا اینا کباب کنن، سفره هم خودم پهن کردم تا مامانم بر خلاف

همه سال همه کارا رو دوشش نباشه بعد خستگی این چند روزه ،خلاصه که بعد ناهار آجیلو چاییو میوه

زدیم بربدنو یه کمم همون اطراف کنار چشمه پیاده روی کردیمو عکس گرفتیمو منم هفتا سنگ که چه

عرض کنم قلوه سنگ انداختم تو آبو  نیت کردمو سبزه گره زدمو اونم راهی آب کردم به امید اینکه

همه نحسی ها و دردا و غما و بدیها با سیزدمون بدربشه، موقع برگشت راه یک ربعه رو

 یه یک ساعتی تو ترافیک بودیم، بس که تشنمون بود و خسته بودیم  جاتون خالی

نزدیک خونه از همون قنادی که شیرینی عیدو گرفته بودیم

یه بستنی زدیم بر بدنو بسی بهمون چسبید ،  بسیار به موقع بود

امروز بعد از ظهرم خواهرم اینا رهسپار منزل شدن و بنده به علت کمر درد

 علی رغم برنامه قبلی نتونستم همراهیشون کنم،

کلاس زبانمم که طبق روال چهارشنبه ها اولین جلسه بعد عید امروز بود خیلی ریلکس دو در کردم

و نرفتمو الانم  بعد دیدن سریال پایتخت و آخرای  بازی استقلال و الهلال ،خوش وخرم که چه عرض کنم ،

 با کمر درد وافری اومدم  حس گذاشتن پست رو در وجودم ارضا کنم و  برم بخسبم، شب خوش

پ.ن: کارت اس دی موبایم سوخت گمونم، نمیدونم والله۱ وقتی میذارم تو گوشی

میگه کارتو وارد کنید، قابل تشخیص نیست براش! نمیدونم قابل درست کردن هست ؟ نیست؟

پ.ن: چیزی که امسال بسیار تو عید دیدنیا  برام مشهود بود دعاهای  از ته قلبه

 خاله و  وخانباجیو عمه و ... بود با این مضمون:دیگه درس بسه(ایشالله سال دیگه با آقاتون بیای)

 منم یه انشالله عمیییییق تو دلم میگفتم (سال نویی رومون تو روی وبلاگ باز شده)

آخه  بین نوه ها و توطرف مامان اینا و بابا اینا من دیگه آخرین بقایای

 دهه شصتی میباشم که بسیار تو چشمم و در سن ازدواج،

 آخریش پسرخالم بود که یه چهار ماهی از من بزرگتره

و دو ماه پیش عقد کردن، دیگه نوبتیم باشه ۹۲ نوبت منه حالا انگار نوبتیه

ما نوبتیش میکنیم حرفیه؟!

سال ۹۱ دو تا دختر عمه هام و یه دختر خالم که چند سالی ازم بزرگتر بودن و

 یه پسرعمم که کوچکتر بودو یه پسر خاله که بالا گفتم  به خانه بخت شتافتند

 البته این انشاللهی که گفتم دلایل خاص خودشو داره که بعدا تو یه پست اختصاصی میگم

 

 

دهم عید نوشت

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام ، سال نو همگی مبارک باشه انشالله، امیدوارم به همگی خوش گذشته باشه،

تا اینجای  نوروز ما هم هی بد نبود، خدا رو شکر، گفتم تا بیدارم و تو نت، بیام و یه پستی بذارم

 خب البته امسال متفاوت بود به دلیل اینکه مادربزرگم

درگیر عمل جراحی بودو دو تا داییام و و خاله هام که تهرانن همش بیمارستان درگیر بودن

و نشد بیان الانم هم که مرخص شده از بیمارستان یه وزنه ۷ کیلویی به پاش وصله و

 تا حدودا دو ماه اجازه حرکت نداره و مامان و خاله هام مرتب منزل مادربزرگم هستن و

 پست هاشونو با هم عوض میکنن، مادربزرگمم بنده خدا توان جسمیش خیلی تحلیل رفته،

اینه که خیلی بیتابی میکنه مخصوصا شبا موقع خواب، مامانم اینا تا صبح باهاش بیدار

میمونن ، حقم داره واقعا سخته تحمل اون وزنه و حرکت نکردن 

ایشالله زودتر خوب بشه و خدا بهش توان تحملشو بده

خودمم که هی بدک نیستم، خیلی کم میام نت،

سه شب اولی که خونه خاله ها بودیم ما و خونواده یه خاله دیگم ،

 بعدم اونا اومدن منزل ما با بچه ها و نوه هاشون ،

یکی از پسرخاله هام بهمن ماه ازدواج کرد اینه که اولین بار با خانمش میومد 

 اینجا رسمه  بار اول که میان به نوعی دعوت عروس حساب میشه و

 هدیه بهش میدن البته تو مهمونی خونه ما این دو نفر  به دلیل کار پسرخاله غائب بودن،

 منم که به لطف خونه تکونی که خعلی به خودم فشار آوردم کمردردم بدجوری خودشو نمایان

کرده و همش ذهنم مشغوله مبادا خیلی اوضاعم وخیم باشه، دیگه با دیدو بازدید عید کمی به

خودمون روحیه میدهیم

علیرضا جونم که ماشالله بیشتر  شیطون شده و باید چهارچشمی

 مواظبش باشیم و کل تعطیلات رو اینجا پیش ما هستن ، ما هم که رو بچه حسسساااااس،

 تو خونه و مهمونی همیشه مراقبشیم مبادا بره جای بلندی و خودش و اذیت نکنه،

 تو خونه خودمون تا چشم ازش برمیداریم از مبل بالا میره و میپره رو اپن آشپزخونه،

بنده خدا خواهرمم خسته میشه بس که شیطونه عسل من،روزی صد بار کل خونمونو بهم میریزه،

 دیگه خلاصه از سر صبح چهارنفرمون رو مشغول خودش میکنه،

راستی ادای بابا پنجعلی پایتخت و هم در میاره، میگه: نقی ا لللللکی میگه 

بعد تعطیلاتم احتمالا با خواهرم اینا میرم نوشهر که یکم تو کارای

جمع و جور کردن وسایلش برا اسباب کشی به منزل نو کمک کنم

 با این کمر دردم کمک کردنو کجای دلم بذارمدیگه دو تا خواهر بودن این مسئوایتا و دردسرا هم داره

پ.ن: عروس شیرازی عزیز مسابقه سفره هفت سین گذاشته منو هم دعوت کرده شرکت کنم ،

خب امسال مثل همه سال وقت زیادی براش نذاشتم و دقیقه نود به سرعت برق و باد سفره هفت

سینمونو چیدم عکسشو گذاشتم پایین

پ.ن:شب اول عید یعنی چهار شنبه شب با مامان برا اولین بار سمنو پختیم یعنی بعد سال تحویل

چون هنوز گندم سمنومون  جوونه نزده بود اینه که دیر شد ولی خداییش خیلی زحمت داره، 

 دو مدل شیرینی هم پنجشنبه پختم که از نظر خودم بدک نبود،

شیرینی یا کیک شربتی(کیک باقلوا) و قطاب که متاسفانه به دلیل ته کشیدن شیرینی ها

 نشد عکسشونو بذارم البته ترشی و شوریم گذاشتم ازونا مونده (آخه بگو به کمر دردش میارزید؟)

خواستم بگم چقده من هنر دارم

پ.ن: امروز بدجوری منتظر یه اتفاق ویژه بودم ولی خب ... همش به قول معروف کششششک بود،

 انگار علیرضای خاله هم تو چشام خوند با زبون خودش  وقتی داشتم تی وی تماشا میکردم

 و فقط چشمم به تی وی بودو فکرم مشغول، با همون زبون نی نی وارانه خودش

که الهی قربونش برم بهم گفت: خاله مونتظیری؟ (خاله منتظری) چند بارم تکرار کرد

مترجم مخصوصش یعنی خواهرم منو متوجه سوالش کرد عاشقشم

پ.ن: امروز اینجا بارونی بود، پارک روبروری خونمون پر مسافره،

 حالشون گرفته شد، ما که معمولا نوروزو مسافرت نمیریم فقط یه سال با خواهرم اینا رفتم مشهد،

اصولا مهمون میپذیریم، فقط این چادرا و مسافرا رو نگاه میکنمو میگم چه حالی دارن اینا

مسافرت  شب زیر چادر و ووووو سخته!

پ.ن: هم اکنون که در حال تایپ میباشم البته به صورت دراز کش درد وحشتناکی را

در ناحیه کمر احساس میکنمفقط درد عصب سیاتیک نمیدونستیم چیه  که اونم متوجه شدیم

پ.ن: لحظه تحویل سال بغض عجیبی داشتم بی اختیار اشکم چکید البته نه بدین شدت

پ.ن: در همین لحظه که اومدم مثلا عکس سفره هفت سینمو آپلود کنم به سلامتی

کارت اس دی موبایلم سوختهمه عکسام به فنا رفت

بلاگفا ظاهرا چشمش فوق العاده شوره