سفر یک روزه
بسم الله الرحمن الرحیم
دایی جانمان که ما بهش میگوییم آقادایی و در تهران ساکنند
دو روزی و مرخصی گرفتن تا هم مادربزرگ رو زیارت کنند و
هم ازینطرف برن دانشگاهشون که نوشهره، چهارشنبه شب که از کلاس زبان اومدم
مامان گفت که دایی پیشنهاد کرده ما هم فردا صبح باهاش بریم
این بود که ما هم فرصت و غنیمت شمردیمو باهاش همراهی کردیم
تا لااقل بتونیم یه کم تو خرده کاری های باقی مونده به خواهرم کمک کنیم
کنارش هم روحیه خودمون عوض بشه و هم حال و هوای خواهرم اینا
البته دوروز قبلترش بابام برای نصب کابینتای خونشون
و همچنین بردن گازو هودی که ازینجا خریده بودن رفته بود و یه دوروزی اونجا بود
کابینتارو بابام به عنوان کادوی منزل جدید به خواهرم اینا هدیه کرده
منتها چون با کایبنت سازه آشنا بود اینه که از همینجا سفارششو داد
وقتی با اصرار دایی مبنی بر همراهیش مواجه شد اینه که دوباره باهامون اومد
ساعت یه ربع مونده به شش صبح دیروز چون دایی کلاس داشت
حرکت کردیم و هشت اونجا بودیم ، خیلی خوب بود جاده بسی خلوت بود
معمولا به دلیل ترافیک سه ساعته میرسیم، البته دایی جان خیلی تند رفت
تو راه هم همش بحث انتخابات و کی میاد و آیا ایکس میاد و چی میشه و... ازین قبیل
بحثای سیاسی بود، سرمون به صحبت گرم بود اصلا متوجه راه نشدیم
وقتی رسیدیم دایی مارو گذاشت خونه خواهرم و
خودش رفت یونی، من به مامان و بابا ازونجایی که دائم گوشی دستشونه
و دارن یا احوال علیو میپرسن و یا گزارش لحظه ای میگیرین از شیرین کاریهای نوه اشون
سفارش کرده بودم که چیزی نگن تا خواهرمو غافلگیر کنیم
قبلا هم ازین کارا زیاد کردم![]()
علی جونم هنوز خواب بود، اما یه کم بعدش بیدارشد و خدا میدونه
بچمون چه ذوقی از دیدنمون کرد کلی همونجا تو رختخوابش ماچش کردم عسلمو
بعدشم بلند شدو به سبک خودش شادی کردو بعدم ازون لبخندای
شیرین همیشگیشو تحویلمون دادو گفت آمددددییین؟(بچمون نیست تازه داره
جمله سازی و یاد میگیره اینه که شبیه تاجیکا صحبت میکنه
)
(آیه" الا بذکرالله تطمئن القلوب" رو یاد گرفته به صورت شعر برامون میخونه
)
بیخیال رژیم کانادایی بی تاثیرم که یه هفته و نیم جز ریزش مو و
فقط دو کیلو کاهش وزن عوض ۱۰ کیلو
چیزی برام نداشته شدم و
نشستم پیش بقیه و یه صبحونه حسابی زدیم بر بدن، بعدم سریع رفتیم سراغ
خرده کاری های باقی مونده ،چون غروب قرار بود برگردیم ، گفتیم
لا اقل تا جایی که میتونم یه کم کمک کینم وجمع و جور کنیم وسیله هارو،
البته بیشتر کارا رو انجام داده بودن، بعداز ظهرم یه سر رفتیم
منزل عمه جان( مادرشوهر خواهرم) ، دیگه چون عجله داشتیم بالا نرفتیم
نشستیم تو حیاط و از منظره بهاریش استفاده کردیم و همونجا ازمون پذیرایی کرد
واااای اینقده قشنگ بود همه درختا شکوفه داده بودن
یه چند تا نفس عمیق کشیدم ریه هام پر شد از عطر بهار نارنج![]()
البته بیشتر درختاش درختای پرتقال بودن ، شوهر عمم چند تا پرتقال درختشونم
کندو آورد و همونجا خوردیم جاتون خالی خیلی آبدارو شیرین بود
خیلی جالبه برام از یه طرف شکوفه های درخت تازه باز شدن از یه طرف
هنوز پرتقالای سال قبل رو درختن،
عمم هم یه شاخه گل رز ارغوانی از تو حیاط چیدو داد به من![]()
برای علی جونمم بابا جونش (پدر شوهر خواهرم) یه گوشه حیاط گل و شن ریخته بود
با همونا مشغول بود بچمون ، شوهر دخترعمم هم همین بین اومد اونجا که به عمم اینا سر بزنه
بعد از من نتیجه دکترا رو پرسیدو و منم بسی خجل شدم
البته منتظر این سوالش بودم
چون تا منو میبینه یاد درسو دانشگاهو سوالای این مدلی میفته
قبلتر ها هر وقت منو میدید
در مورد اینکه ارشد قبول شدم یا اینکه پایان ناممو دفاع کردم یا نه؟ میپرسید![]()
![]()
گفتم خوبه من همیشه یه سوژه جهت پاسخگویی به شما دارم![]()
به خودش نگفتما تو دلم گفتم![]()
بهش گفتم که مجاز نشدمو داشت بهم دلداری میداد(ملت فکر میکنن من چقد خونده بودم )
دیگه یه کم اونجا بودیم و بعدم که داییم از یونی اومدو
ما هم رفتیم خونه خواهرم که جمو جور کنیمو برگردیم
این بود ماجرای سفر دیروزمون که خیلی یه هویی اتفاق افتاد
امروزم که از صبح هوا ابری و بارونی بود ویه جمعه دلگیر دیگه و اینکه
باز میگویم از مساله دوری و عشق
و ظهور تو جواب همه مساله هاست
پ.ن: هر کسی از ظن خود شد یار من/ از درون من نجست اسرار من

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ